![]() |
![]() |
|
| يه دوستي بهم مي گفت چرا كارهاي روزمره ات رو نمي نويسي؟ ديدم حرف بدي نمي زنه... |
|
دوشنبه رفتم شريف. پيش همون آقايي كه دكتري رياضي هست. برام با مطلب يه برنامه نوشت كه تا همين الان تو اجرا كردنش مشكل دارم!!! بس كه سريع نوشت و من چيزي نفهميدم!!! Assistant بهم زنگ زد و ازم چند تا CD خواست. بهونه خوبي بود براي دادن كادوي تولدش. CD ها رو كه آماده كردم، گفتم بيا ازم بگير. سه شنبه رو شركت نرفتم. ولي نيومد. شب زنگ زد كه آخر هفته ميام ازت مي گيرم. از دهنم در رفت كه آخر هفته نه، ديره، فردا بيا بگير! دستم رو خوند! گفت اگه در مورد تولد باشه، ديگه باهات حرف نمي زنمL چهارشنبه شب اومد دم خونه. يه يه ساعتي حرف زديم. كلي هم دعوام كرد كه چرا اين كار رو كردم! خيلي وقت بود كه دلم براي حرف زدن باهاش تنگ شده بود... آخر هفته، اما خيلي سخت گذشت... اولش از چهارشنبه شروع شد كه دم اذان، خواب فوت ماماني رو ديدم... داشتم سنگكوب مي كردم... نصفه شبي زنگ زدم براي خواهري، شمال... گفت ماماني خونه خاله هست... نمي دونستم چيكار كنم... آخه نصفه شب زنگ بزنم خونه خاله، چي بگم بهشون؟... اونا هم همه بيچاره ها هول مي كنند... چقدر گريه كردم، بخاطر ماماني... اينكه چقدر دوستش دارم و اين رو تازه فهميدم... اينكه اگه خوابم درست باشه، من چيكار كنم... حتي خنده دار تر... اينكه اگه مجبور شيم همين امروز بريم شمال، كادوي تولد assistant رو كي بهش بدم؟!!! بعد هم پنج شنبه، كه مامان جواب آزمايشش رو گرفت و دكتر احمق گفت احتمالا هپاتيت هست... خدا مي دونه كه به ما چي گذشت آخر هفته اي... ديروز عصر كه جواب آزمايش هاي هپاتيت رو گرفت، شكر خدا چيزي نبود و مامان سالم سالم بود!!! دل نوشت به assistant: بدون هيچ مقدمهاي... تولدت مبارك دختر آباني... اميدوارم هميشه خوش باشي و شاد... چقدر لذت مي برم از مصاحبت با تو... مي دونستي اين رو؟ ببخش اگه يه وقتهايي حرصت رو در مييارم... آسمونيه ديگه! كارياش نميشه كرد... دل نوشت به مامان: واي... مامان... چي گذشت به من اين آخر هفته اي! مردم و زنده شدم... اگه تو چيزيات بود، آخه من چيكار مي كردم؟ نه... خدائيش تو به اين چيزهاش فكر نكردي؟ فكر نكردي اگه چيزيات مي شد، من... آسموني... چطور مي تونستم زنده بمونم؟ نگاه كردن به عكست هم من رو به گريه مي انداخت... هنوز موندم كه اين همه اشك رو من كجا نگه داشته بودم كه اونطور بي پروا مي اومدند و چشمهام رو سرخ ميكردند؟ من وحشتناك نگرانتم... نگران تو... الان كه اينجا نشستم و راحت از تو مي نويسم، دلگرمم كه تو يه جايي پشت اون رشته كوه بلند البرز كه از پشت پنجره شركت پيداست، تو خونه اي و زندگي مي كني... ولي پنج شنبه دستم به هيج جا بند نبود... حس اينكه تو نباشي... حس اينكه تو مريض باشي... حس اينكه از دستت بدم... اينقدر بد بود كه ديگه نمي خوام بهشون فكر كنم...
پ.ن: فردا... شمال...خونه...مامان...دریا...چالوس...همایش...تولد... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت توسط آسموني |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست / هر کسی نغمه خود خواند و آهسته رود / صحنه پیوسته بجاست / خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد...
روزها از پی هم می گذرند... هر روزی که می گذرد فرصتی برای خوبتر شدن را از دست می دهیم. روزهایم را اینجا می نویسم تا یادم نرود چه فرصت هایی را از دست داده ام. یادم نرود تلاش را...کوشش را.... و رسیدن به هدف را. آرزوهایت را جایی یادداشت کن. خدا یادش نمی رود، اما تو یادت می رود چیزهایی که امروز داری آرزوهای دیروزت هستند... |
|
RSS
|