تبليغاتX
حرفها و ناگفته هاي من - یک شنبه 4 شهریور 86
يه دوستي بهم مي گفت چرا كارهاي روزمره ات رو نمي نويسي؟ ديدم حرف بدي نمي زنه...

 

مي گذرانيم…

 

روزهايي كه شمال بودم، يه بار ديگه هم رفتيم دريا… اين بار درياكنار… با دخترعموها، مامان و دو تا از صميمي ترين دوست هاي دبيرستاني… خيلي حال داد… تا حالا دريا به اين تميزي و آرومي نديده بودم… (خالي نبند، ديدي، ولي كم ديدي!) به assistant هم زنگ زدم. دو-سه دقيقه فقط باهاش حرف زدم تا اعلام كنم كه ديگه مي تونه زنگ بزنه! جمعه برگشتيم تهران...

شنبه رفتيم خونه داداشي، داداشي كوچيكه هم اومد اونجا و شب پيش ما موند... تا 3 صبح داشتم باهاش بحث مي كردم كه آدم بايد بره اونور يا نه... سه شنبه صبح رفتم شريف، استاد راهنماي دوم كلي نصيحت برادرانه ما را نمود كه كار رو ول كن، بشين سر تزت! دير مي شه ها! نمي رسي جمعش كني! شب هم با بچه هاي فاميل شام رفتيم كوهسار، خيلي خوش گذشت... جواب كنكور ارشد هم اومد،‌ پسردايي جان قبول شده، ولي نه خيلي خوب... ميگه نمي رم... چهارشنبه هم ماشين داداشي رو گرفتم و آوردم خونه... از وقتي ماشين نو خريده، اين ماشين رو به من مي ده! شب هم با فرشته و شوهرش و الهام شام رفتيم بيرون... اين بار هم خيلي خوش گذشت... ولي اينها هيچ كدوم دليل نمي شه من ناراحتي ام رو فراموش كنم...

پنج شنبه صبح اول رفتم بانك، بعد هم يه سر دانشگاه، پروپوزال تاييد شده ام رو ازدانشگاه گرفتم، بعد هم با خواهري رفتيم جمهوري و براش گوشي خريديم. شب هم رفتيم شام رو بيرون خورديم. جمعه هم يه سر رفتيم خونه خاله... دیروز هم به assistant زنگ زدم و یه دخ دقیه- یه ربعی داشتم باهاش حرف می زدم. اما جاي جالب كار، ديشب بود كه رفتيم داروهام رو از داروخونه بگيريم. تو ترافيك آرياشهر، ماشين پارك شده من، باتري خالي كرد و ديگه هر كاري اش كرديم، روشن نشد!!!‌ حالا تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمع!!! آخه يكي نيست بگه براي چي يك ربع چراغ هاي ماشين خاموش رو  نوربالا روشن مي ذاري تا باتري خالي كنه؟!! چند تا پسرها اومدند ماشين رو هل دادند، ولي روشن نشد! زنگ زدم به داداشي، كه آخه اين ماشينه تو به من دادي؟ بنده خدا، مهموني اش رو نرفت، اومد واسه ما ماشين هل داد تا روشن شد!!!! شب هم رفتيم خونه اونها، صبح باز من با ماشين اومدم بيرون!!!! (روت هم كه كم نيست!)

 

دل نوشت به داداشي كوچيكه:

ايران براي من همين قدر عزيزه كه شهر كوچكم... شهري كه روزي من اون رو با تمام خاطرات ريز و درشتش ترك كردم... ترك ايران، اون هم براي هميشه در نظرم اونقدر وحشتناك هست كه هيچ وقت بهش فكر نكنم... روزي كه شهرم رو ترك كردم، مي دونستم كه اگه امثال من اونجا رو ول نكند، مي تونه شهر آبادي باشه... حالا هم مي دونم كه اگه من و من هاي ديگه نخوايم ايران رو بسازيم، اينجا هميشه همينطوري مي مونه...  اگه نبودند حسابي ها كه بهترين زندگي اونور رو ول كنند و بيان اينجا، چه بسا كه الان من و تو هم نمي تونستيم به رفتن فكر كنيم...

مطمئن باش كه من مي رم اونور تا درس بخونم و چيزهاي جديد ياد بگيرم... مي رم تا ديد وسيع تري از زندگي پيدا كنم... ولي مطمئن باش هيچ وقت نمي رسه روزي كه از زندگي تو ايران ناراحت باشم... نمي رسه روزي كه نخوام برگردم ايران... من مي رم، ولي برمي گردم... مطمئن باش...

 

دل نوشت به assistant:

چقدر اذيتم كردي، نامرد! چقدر زجرم دادي اين چند روز... از اونايي هستي كه هيچي نمي گي، ولي با نگفتنت، هزار تا حرف مي زني... اين ده روزه، واقعا عذاب كشيدم... آخه چي داري تو اون نگات و تو اون حرف هات، كه من رو (با اين غرورم و با اين درونگرايي ام و با اين شخصيتم) اين طور دنبال خودت مي كشوني؟ تو هميشه برام از يه دوست فراتر بودي... اين رو اين چند روز فهميدم... اين چند روز كه مثل n تا از دوست هام، برام زنگ نزدي، ولي مثل اونها نبودي... زنگ نزدنت يه جور عذاب بود برام... چقدر خوشحالم كه خودم پيشقدم شدم...

 

دل نوشت به مامان:

مامان گلم، خيلي وقته كه برات ننوشتم... فكر نكن كه به فكرت نيستم، فقط دغدغه هاي ذهني، اجازه اين كار رو به من نمي دن... چقدر پاكي و چقدر بزرگي مامان، چقدر صبوري... مي دوني اين رو كي فهميدم؟ روزهايي كه بابابزرگ مريض بود و همه مي دونستيم كه تا چند وقت ديگه بيشتر زنده نمي مونه... روزهايي كه كار ما فقط غصه و گريه بود، اما تو ... تو مامان، همه كارها رو تنها انجام مي دادي... اشك هات رو فقط مي شد شب ها ديد، وقتي آروم و بي صدا اشك مي ريختي و گريه مي كردي...

حالا هم صبوري ات رو مي بينم... بچه هات، هنوز بچه اند، مامان... فكر نكن بزرگ شدند... هنوز هم ممكنه كارهايي بكنند كه ناراحت بشي، ولي به روشون نمي ياري... بخاطر همين چيزهاته كه اينقدر برام عزيزي...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت   توسط آسموني | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست / هر کسی نغمه خود خواند و آهسته رود / صحنه پیوسته بجاست / خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد...

روزها از پی هم می گذرند... هر روزی که می گذرد فرصتی برای خوبتر شدن را از دست می دهیم. روزهایم را اینجا می نویسم تا یادم نرود چه فرصت هایی را از دست داده ام. یادم نرود تلاش را...کوشش را.... و رسیدن به هدف را.

آرزوهایت را جایی یادداشت کن. خدا یادش نمی رود، اما تو یادت می رود چیزهایی که امروز داری آرزوهای دیروزت هستند...

نوشته های پیشین
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
پیوندها
الهام
كوكو خانم
ساينا و سام
دختر مشرقي
تیتیش (مریم)
گیلاس خانومی
ناگفته هاي تارا
نوشي و موشي
گل من (مينا-1)
حرف دل (مينا-2)
آواي درون (هورا)
دختر ارديبهشتي
قصه من (ياسي)
بي مخاطب (رها)
دنياي ماريلا (مریم)
روسری آبی (ری را)
مرباي شيرين (گيلدا)
آیلین و زندگی (آیلین)
آسمان آبي (ساندي)
کاغذ بریده ها (خانی)
عادت مي كنيم (نازنين)
ما هنوز اميدواريم (آرزو)
سوالاي دندوني ( سارا)
يادداشت هاي من (آزي)
دانشجوي بدبخت (نجمه)
زندگي من و تو (پشمالو)
زير خط خوشحالي (ميلاد)
زندگی شیرین من (غنچه)
جيك جيك مستون (شايلين)
هفت روز هفته هایم (مژده)
دل نوشته هاي ماهك و پيشول
آرامش سكوت (فرشته مهربون)
فقط براي بچه هاي باحال (هليا)
خنده هاتون از ته دل و ... (گلناز)
روزهای گرم باتو بودن(نامزد بازی)
زير آسمان غربت (دختری از جنس بهار)
جوراب پاره و انگشت آزاد (دختر ارديبهشتي)
Pinger
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM