تبليغاتX
حرفها و ناگفته هاي من - شنبه 21 مرداد 85
يه دوستي بهم مي گفت چرا كارهاي روزمره ات رو نمي نويسي؟ ديدم حرف بدي نمي زنه...

سه شنبه حدود  9 صبح راه افتاديم رفتيم شمال. از جاده چالوس رفتيم. مرديم از ترافيك. من نمي دونم چرا اين مردم لذت مي برن از تو ترافيك موندن. تو بلوار جانبازان(چالوس) كه رفتيم، ترافيكي بود كه نگو. ساعت 12 هنوز دو كيلومتر راه نرفته بوديم. ده بار خواستيم برگرديم. ولي چون سه تا ماشين بوديم، هر كي فكر مي كرد كه شايد باقي بخوان برن شمال، براي همين صداش در نمي اومد!!! من نمي دونم اين مردم عاشق اين هستند كه تو ترافيك بمونن. اول جاده چالوس، تو يه خيابون يك لاينه، سه لاين ماشين بود!! هيچ كسي هم حاضر نبود يه كمي عقب بيفته، ولي اين سه لاين بشه دو لاين. حدود 3 ساعت طول كشيد كه مردم فهميدند اين طوري نمي شه و با دخالت پليس،‌سه لاين شد يك لاين! خدائيش فكر كنم كلي از ترافيك هاي تهران بخاطر همين باشه.

تكنولوژي هم چيز خيلي خوبيه. با مبدل موج FM كه جديدا گرفتم، آهنگ هام ام پي تري ام رو با راديو هر سه تا ماشين گوش مي كرديم. جل الخالق

حدود 6.5-7 رسيديم خونه. اول رفتيم امامزاده، سر خاك بابابزرگ. چقدر دلم براش تنگ شده بود. كلي گريه كرد. به بابابزرگ گفتم من مامان بابام رو دست تو سپردم. مواظبشون باش. نذار احساس تنهايي كنن…

 چقدر خوبه خونه، پيش مامان بابا بودن، هواي خوب، دريا، كلي خاطره…. همش خوبه… چهارشنبه دائي جان ها هردوشون خونه ما بودند و حدود 9 شب رفتند. پنج شنبه رفتم موهام رو كوتاهِ كوتاه كردم. خيلي بهم مي ياد. غروب هم دريا… خلاصه جمعه صبح هم با دائي جان برگشتيم. اصلا حوصله برگشتن نداشتم. مي خواستم دو-سه روز ديگه هم بمونم. اما بي خيال، دو هفته بعدي حتما اينكار رو مي كنم.جمعه حدود ظهر رسيديم تهران. ناهار رو خونه دايي خورديم. عصري مرتضي آوردمون تا دم خونه. گرچه شمال خيلي خوش گذشت، ولي خيلي كم بود. حس مي كنم خيلي خسته شدم. دلم مي خواد چند روز برم شمال و به هيچ چيز فكر نكنم…

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت   توسط آسموني | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست / هر کسی نغمه خود خواند و آهسته رود / صحنه پیوسته بجاست / خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد...

روزها از پی هم می گذرند... هر روزی که می گذرد فرصتی برای خوبتر شدن را از دست می دهیم. روزهایم را اینجا می نویسم تا یادم نرود چه فرصت هایی را از دست داده ام. یادم نرود تلاش را...کوشش را.... و رسیدن به هدف را.

آرزوهایت را جایی یادداشت کن. خدا یادش نمی رود، اما تو یادت می رود چیزهایی که امروز داری آرزوهای دیروزت هستند...

نوشته های پیشین
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
پیوندها
الهام
كوكو خانم
ساينا و سام
دختر مشرقي
تیتیش (مریم)
گیلاس خانومی
ناگفته هاي تارا
نوشي و موشي
گل من (مينا-1)
حرف دل (مينا-2)
آواي درون (هورا)
دختر ارديبهشتي
قصه من (ياسي)
بي مخاطب (رها)
دنياي ماريلا (مریم)
روسری آبی (ری را)
مرباي شيرين (گيلدا)
آیلین و زندگی (آیلین)
آسمان آبي (ساندي)
کاغذ بریده ها (خانی)
عادت مي كنيم (نازنين)
ما هنوز اميدواريم (آرزو)
سوالاي دندوني ( سارا)
يادداشت هاي من (آزي)
دانشجوي بدبخت (نجمه)
زندگي من و تو (پشمالو)
زير خط خوشحالي (ميلاد)
زندگی شیرین من (غنچه)
جيك جيك مستون (شايلين)
هفت روز هفته هایم (مژده)
دل نوشته هاي ماهك و پيشول
آرامش سكوت (فرشته مهربون)
فقط براي بچه هاي باحال (هليا)
خنده هاتون از ته دل و ... (گلناز)
روزهای گرم باتو بودن(نامزد بازی)
زير آسمان غربت (دختری از جنس بهار)
جوراب پاره و انگشت آزاد (دختر ارديبهشتي)
Pinger
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM