![]() |
![]() |
|
| يه دوستي بهم مي گفت چرا كارهاي روزمره ات رو نمي نويسي؟ ديدم حرف بدي نمي زنه... |
|
سه شنبه حدود 9 صبح راه افتاديم رفتيم شمال. از جاده چالوس رفتيم. مرديم از ترافيك. من نمي دونم چرا اين مردم لذت مي برن از تو ترافيك موندن. تو بلوار جانبازان(چالوس) كه رفتيم، ترافيكي بود كه نگو. ساعت 12 هنوز دو كيلومتر راه نرفته بوديم. ده بار خواستيم برگرديم. ولي چون سه تا ماشين بوديم، هر كي فكر مي كرد كه شايد باقي بخوان برن شمال، براي همين صداش در نمي اومد!!! تكنولوژي هم چيز خيلي خوبيه. با مبدل موج FM كه جديدا گرفتم، آهنگ هام ام پي تري ام رو با راديو هر سه تا ماشين گوش مي كرديم. حدود 6.5-7 رسيديم خونه. اول رفتيم امامزاده، سر خاك بابابزرگ. چقدر دلم براش تنگ شده بود. كلي گريه كرد. به بابابزرگ گفتم من مامان بابام رو دست تو سپردم. مواظبشون باش. نذار احساس تنهايي كنن… چقدر خوبه خونه، پيش مامان بابا بودن، هواي خوب، دريا، كلي خاطره…. همش خوبه… چهارشنبه دائي جان ها هردوشون خونه ما بودند و حدود 9 شب رفتند. پنج شنبه رفتم موهام رو كوتاهِ كوتاه كردم. خيلي بهم مي ياد. غروب هم دريا… خلاصه جمعه صبح هم با دائي جان برگشتيم. اصلا حوصله برگشتن نداشتم. مي خواستم دو-سه روز ديگه هم بمونم. اما بي خيال، دو هفته بعدي حتما اينكار رو مي كنم.جمعه حدود ظهر رسيديم تهران. ناهار رو خونه دايي خورديم. عصري مرتضي آوردمون تا دم خونه. گرچه شمال خيلي خوش گذشت، ولي خيلي كم بود. حس مي كنم خيلي خسته شدم. دلم مي خواد چند روز برم شمال و به هيچ چيز فكر نكنم… |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت توسط آسموني |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست / هر کسی نغمه خود خواند و آهسته رود / صحنه پیوسته بجاست / خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد...
روزها از پی هم می گذرند... هر روزی که می گذرد فرصتی برای خوبتر شدن را از دست می دهیم. روزهایم را اینجا می نویسم تا یادم نرود چه فرصت هایی را از دست داده ام. یادم نرود تلاش را...کوشش را.... و رسیدن به هدف را. آرزوهایت را جایی یادداشت کن. خدا یادش نمی رود، اما تو یادت می رود چیزهایی که امروز داری آرزوهای دیروزت هستند... |
|
RSS
|