![]() |
![]() |
|
| يه دوستي بهم مي گفت چرا كارهاي روزمره ات رو نمي نويسي؟ ديدم حرف بدي نمي زنه... |
|
سلام...سلام...سلام... من برگشتم... همون پنج شنبه از فرصت استفاده كرديم و رفتيم دريا. جاتون خالي. خيلي باحال بود. دريا خيلي موج داشت... از اون روز تا اين جمعه كه من اونجا بودم، ديگه نرفتيم دريا. چون كل هفته باد و بارون و سرما بود... پنج شنبه كه اينقدر سرد بود و من هم زير بارون خيس شده بودم، با يه لباس كاموايي و پتو بازم داشتم مي لرزيدم. داداشي و خواهري اينها شنبه 6 غروب راه افتادند و اومدند تهران و من موندم. آخ كه چقدر دلم لك زده بود براي چند روز تنها و بدون دغدغه خاطر شمال موندن... غروب آذر و آزاده (دخترعموها) و زن عمو اومدند خونه ما و آذر شب موند. يكشنبه رفتم آموزش و پرورش براي ثبت نام فاطي (دختر خاله جان). ولي يه آدم هاي احمقي اونجا بودند كه حرف حساب حاليشون نبود. ظهر هم آذر و آزاده پيش ما بودند. شام هم عمو اينها همه اونجا بودند. دوشنبه دوباره رفتم دبيرستاني كه توش درس مي خوندم و با معاون اونجا كه باهام خيلي رفيق هست، كار فاطي رو راه انداختم. سه شنبه هم رفتيم و رسما ثبت نامش كرديم. چهارشنبه عصر رفتيم خونه خاله. خيلي اونجا خوش گذشت. بارون خيلي شديد شده...پنج شنبه صبح هم با آزاده رفتيم دانشگاه ليسانس خواهري و اون گواهي اي رو كه مي خواست و بهش نمي دادند رو ظرف يك ساعت گرفتم. چقدر دلم هواي شمال رو كرده. شب كه با مامان حرف مي زدم، گفت جات خيلي خاليه. چقدر گريه كردم... بخاطر خودم...بخاطر مامان...بخاطر اين تنهايي...بخاطر اين دوري... آخه مگه من چقدر توان دارم كه اين همه دوري رو تحمل كنم... شب خواهري بهم گفت خيلي دلم برات تنگ شده بود. اين چند روز كه تو نبودي، خيلي بهم سخت گذشت... پس خواهري،من چيكار كنم؟ من كه يكسال بدون تو، بدون مامان، بدون بابا تحمل كردم... تو كه اين چند روز همش پيش داداشي بودي. من چي بگم كه اون اوائل داداشي هم ايران نبود...پس ببين من چقدر صبور بودم كه اون همه سختي و تنهايي رو تحمل كردم... خداي من! نذار مامان اينها تنهايي رو حس كنن...بذار دور و برشون شلوغ باشه...نذار مامان حس كنه بچه هاش ازش دورن... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت توسط آسموني |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست / هر کسی نغمه خود خواند و آهسته رود / صحنه پیوسته بجاست / خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد...
روزها از پی هم می گذرند... هر روزی که می گذرد فرصتی برای خوبتر شدن را از دست می دهیم. روزهایم را اینجا می نویسم تا یادم نرود چه فرصت هایی را از دست داده ام. یادم نرود تلاش را...کوشش را.... و رسیدن به هدف را. آرزوهایت را جایی یادداشت کن. خدا یادش نمی رود، اما تو یادت می رود چیزهایی که امروز داری آرزوهای دیروزت هستند... |
|
RSS
|