تبليغاتX
حرفها و ناگفته هاي من - چهارشنبه 27 مهر 85
يه دوستي بهم مي گفت چرا كارهاي روزمره ات رو نمي نويسي؟ ديدم حرف بدي نمي زنه...

سلام.. بذاريد ادامه اين خاطره رو براتون تعريف كنم...

 

من بعد از اون تابستون، رفتم پيش دانشگاهي و ..بعد هم كنكور و بعد 4 سال ليسانس و بعد هم كنكور ارشد و ... ، بدون اينكه ديگه به يادش باشم. البته يادمه اون اوائل خيلي تو فكرش بودم. ولي بعد كه درگير درس هام شدم، كم كم يادم رفت...تا تابستون پارسال كه گفتند پسر دوم همين دائي جان مي خواد زن بگيره!! خوب حالا پسردائي جان چند سالشه؟ 20 سال. از اونجائي كه تو فاميل ما هيچ كس جرئت نكرده تو سن پايين ازدواج كنه،‌ اين قضيه عين توپ تو فاميل صدا كرد. گفتند دختره كيه؟ گفتند دختر يكي از آشناهامون تو شيرازه...اسم شيراز كه اومد، نمي دونم چرا؟ ولي خاطرات اون روزها عين برق برام زنده شد. گفتم دختر آقاي ايكس؟ همه مونده بودند كه من اينقدر دقيق از كجا مي دونم؟ غافل از اينكه .... بيشتر از پسردائي جان كه داشت ازدواج مي كرد و خوشحال بود، من خوشحال بودم و تو پوست خودم نمي گنجيدم...چون بالاخره رسما با اين خانواده فاميل مي شديم. ولي صدام در نمي اومد. خوب به نفع من هم بود. اما جواب فاميل رو مگه مي شد داد؟ هزار تا حرف و حديث به وجود اومد. اين وسط پسردايي چون در بطن قضاياي من و خانم ايكس و دختر خانم ايكس و خودش!! بود،‌به همه گفت كه هر چي از اين خانواده مي خوايد بدونيد، از آسموني بپرسيد. حالا من موندم و جواب اين همه آدم. من هم نامردي نكردم و هرچي كه راست بود رو گفتم. از مهربوني اين خانواده، از خوبي مادرش و... به همه هم مي گفتم كه من دختر خانم ايكس رو خيلي نمي شناسم،‌ولي چون مادرش رو مي شناسم و مي دونم كه خيلي زن خوبي هست، مطمئنم كه دخترش گزينه خيلي خوبي براي پسردائي هست... خلاصه كه اين دو تا به هم رسيدند و همون تابستون نامزد كردند،‌ و چون مراسم نامزدي خصوصي بود،‌ من نتونستم باز هم خانم ايكس رو ببينم. اين هم گذشت. تو اين يك سال هم كه من تهران بودم، خانم ايكس اصلاتهران نيومد. چون مادرشوهرش (كه از روز اول ازدواج تو خونه اينها بوده، 4-5 سالي هست كه خيلي حالش بد هست و هر چي هم كه مي گذره، حالش بدتر مي شه) حالش خيلي بود و اصلا نمي تونست تو خونه تنهاش بذاره. پسردائي جان و دختر خانم ايكس هم تابستون امسال (1385) رسما عقد كردند. ولي تو اين مراسم ها هم به خاطر دغدغه هاي كاري و درسي، باز هم من نتونستم برم...گذشت تا روز فوت اكبر كه پسردائي جان بهم گفت خانم ايكس تا اين خبر رو شنيده، ‌خيلي ناراحت شده و عصر راه مي افتند و ميان تهران!!! اصلا بهم شوك وارد شده بود. تو اون مراسم ها، تو اون حال و روز، واقعا چه خبري مي تونستبراي من از اين بهتر باشه؟ من تو پوست خودم نمي گنجيدم...استرس داشتم و از طرفي هم كلي كار و غصه بود كه وقت فكر كردن به زني كه من 7 سال بود كه نديده بودمش،‌ رو نمي داد.

از دوشنبه شب تا سه شنبه صبح، من تنها به اين فكر مي كردم كه چطور براي من امر غيرممكني، ممكن شد. همش صحنه هاي آخرين ديدارمون يادم مي اومد. اينكه اون روز دليل گريه من اين بود كه من مطمئن بودم ديگه هيچ وقت اين زن رو نمي بينم و حالا...يه درس بزرگ...يه تجربه خوب...اينكه هيچ وقت، هيچ وقت، حتي براي غيرممكن ترين امور زندگي ات هم حكم صادر نكن. هميشه يه در، يه سوراخ، يا حتي يه روزنه خيلي خيلي كوچيك براي خودت، تو ماوراي ذهنت جا بذار.

فردا صبحش، من حدود 8 صبح اونجا بودم...ولي ديدم نيومدم. با خودم گفتم آخه خره...عقلت كجاست؟ خوب معلومه كه وقتي كه شب تا صبح تو راه باشند، الان گرفتند و خوابيدند ديگه...زودتر از بعد از ظهر هم نمي يان...دوباره غصه...دوباره ناراحتي...چقدر سخته بدوني تو فاصله چند كيلومتري ات هست، ولي نتوني ببيني اش. شايد به نظرتون مسخره بياد، ولي انگار بوش رو حس مي كردم –اگه تا حالا كسي به من اين حرف رو  مي زد، به ريش نداشته اش مي خنديدم، ولي حالا... -  

از شانس بد من،‌ مريم –دختردائي جان- كه باهاش قهر هم بودم-اون هم براي خودش داستاني داره- ،‌ كه يا يكي از پسرهايي كه اونجا بود، داشت مي رفت بيرون تا اعلاميه فوت و ... چاپ كنند، بهم گفت بيا با من،‌ من خوشم نمي ياد با اين پسره تنها باشم!!! گفتم من نمي يام. گفت مگه كاري داري؟ آخه چي مي تونستم بهش بگم؟ رفتم باهاش. ولي خيلي اعصابم خرد بود. همش نگران بودم كه نكنه خانم ايكس بياد و من نباشم. كار ما تا حدود ساعت 12 ظهر طول كشيد. تازه هنوز همه كارها تموم نشده بود، كه زنگ زدند و گفتند كه جنازه رو دارند ميارن خونه، سريع برگرديد. وقتي برگشتيم، حدود 12.5 بود. من اول رفتم پيش دائي و داشتم باهاش حرف مي زدم، كه يهو دختر خانم ايكس رو ديدم. يه دفعه حس كردم قلبم وايساد. چند ثانيه طول كشيد تا تونستم عكس العمل بعدي رو نشون بدم. سريع رفتم پيشش و اولين سوالي كه ازش پرسيدم اين بود كه مامانت كو؟  گفت تو خونه هست. نمي دونين اين فاصله تقريبا 20 متري رو من چطوري دويدم. تو اون لحظات هيچ فكري از تو ذهنم خطور نمي كرد، هيچي...فقط دوست داشتم زودتر اون ثانيه ها بگذره. تا رسيدم، چند تا خانم مشكي پوش رو ديدم. تو يه ثانيه كه همه رو  از زير ذره بين گذروندم، قيافه همه برام آشنا اومد، جز يكي. راستش رو بگم،‌ قيافش درست يادم نبود، اما نمي دونم چي شد كه حدس زدم كه بايد خودش باشه. حالا اين كفش من هم –چون ساقدار هست و تازه چند روز بود كه خريده بودمش- گير داده بود و از پام در نمي اومد!!! ديدم بلند شد وايساد برام، ولي هنوز كفشم گير داده بود و در نمي اومد. وقتي رفتم تو بغلش، هيچ حرفي نمي تونستم بزنم. اين وسط فقط صداي گريه بود كه شنيده مي شد. اون گريه مي كرد،من گريه مي كردم... اون گريه مي كرد،من گريه مي كردم...واقعا هنوز نمي دونم اون گريه ها براي فوت اكبر بود يا براي دوري 7 ساله ما...

نمي دونم چقدر طول كشيد...يه ربع؟...بيست دقيقه...فقط اين وسط تونستم بهش بگم دفعه آخري كه ديدمتون، سر فوت بابابزرگ بود، دفعه بعدي سر فوت اكبر، نمي خوام دفعه بعد كه مي بينمتون،‌يكي ديگه مرده باشه....بعد كه تازه سرمو از رو شونه اش برداشتم، تازه به صورتش دقت كردم. چقدر تو اين چند سال پير شده بود...چقدر شكسته شده بود....

ما فقط يك روز با هم بوديم. هزار تا حرف نگفته براي هم داشتيم...هزارتا...اما مگه وقت مي شد...

خانم ايكس فقط يك روز تهران بود...بعد از دفن اكبر سريع برگشتند شيراز. خوب مادرشوهرش مريض بود. نمي تونست تنهاش بذاره. من باز هم تنها موندم و هزار تا غصه. اما اين دفعه فرق مي كند. اين دفعه خيلي فرق مي كنه...من اميدوارم...واقعا اميدوار...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت   توسط آسموني | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
یه آسمونی متولد 1362... که فعلا فوق صنایع داره... تمام هدف و تلاشش هم دکتری است...

نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
پیوندها
آپق (الهام)
نارنجي (ندا)
تیتیش (مریم)
گیلاس خانومی
گل من (مينا-1)
حرف دل (مينا-2)
بوسه تقدير (رويا)
آواي درون (حورا)
دنياي ماريلا (مریم)
روسری آبی (ری را)
مرباي شيرين (گيلدا)
کاغذ بریده ها (خانی)
عادت مي كنيم (نازنين)
ما هنوز اميدواريم (آرزو)
سوالاي دندوني ( سارا)
يادداشت هاي من (آزي)
دانشجوي بدبخت (نجمه)
جيك جيك مستون (شايلين)
هفت روز هفته هایم (مژده)
فقط براي بچه هاي باحال (هليا)
خنده هاتون از ته دل و ... (گلناز)
زير آسمان غربت (دختری از جنس بهار)
جوراب پاره و انگشت آزاد (دختر ارديبهشتي)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM