![]() |
![]() |
|
| يه دوستي بهم مي گفت چرا كارهاي روزمره ات رو نمي نويسي؟ ديدم حرف بدي نمي زنه... |
|
باز هم مقاله و باز هم كار و باز هم كلاس زبان. روزهام توي اين سه چيز خلاصه شدند... گرچه بزرگترين لذت زندگي ام درس خوندن هست، ولي گاهي روزهام خالي اند... خالي از دوست داشتن و دوست داشته شدن... و چقدر سخته اين موضوع... مقاله رو طبق گفته هاي استاد راهنما درست كردم و براش فرستادم. فردا- پس فردا مي رم سراغش تا ببينم چطور بوده... روي مقاله دوم هم دارم كار مي كنم... مقاله سوم هم كه خيلي احتياج به فكر كردن داره و من هيچ وقتي تا حالا براش نذاشتم. نتيجه اينكه فردا رو نمي رم شركت تا ببينم به سرانجام مي رسه آخر يا نه؟... آخر هفته گذشته رو با بچه هاي شركت رفتيم بيرون... خيلي خوش گذشت. مراسم خداحافظي يكي از بچه ها بود و غير مستقيم هم مراسم خداحافظي يكي- دو تا ديگه!!! مديرمون غيرمستقيم داره مي ره و چه سخته نبودن مديري كه من هر چه رشد كردم و هر چه بزرگ شدم، به اون مديون هستم... روزهاي تلخي رو مي گذرونم... روزهاي آخر با مدير بودن رو... و چه سخته تغيير... پنج شنبه سر كلاس زبان به عنوان يك اسطوره معرفي شدم! و چقدر جالبه جايي اسطوره ات بنامند و جايي نمونه يك انسان معمولي باشي... تصميمم رو جدي گرفتم... من براي سال ديگه براي دكتري اقدام مي كنم... خيلي جدي... هم تو ايران و هم خارج از ايران... خيلي سخت بود گرفتن اين تصميم مهم... ولي مهم اينه كه بالاخره انجام شد... هفته پيش بعد از مدت ها assistant بهم زنگ زد. گرچه براش خيلي احترام قائل هستم، اما حتي اون هم ديگه نمي تونه خوشحالم كنه... جديدا يه تصميم استراتژيك ديگه هم گرفتم! اون هم اينه كه هيچ كس رو براي دفاع دعوت نكنم. البته هنوز خيلي ايده خامي هست و طبعا بعضي ها رو هم به هيچ وجه نمي تونم دعوت نكنم، مگه اينكه از جونم سير شده باشم!!! شبي كه با بچه هاي شركت رفتيم بيرون، از خدا خواستم كه اگه بايد اون رو از تو ذهنم پاك كنم، چه بهتر كه از همين امشب اين اتفاق بيفته... فكر مي كنم خدا خيلي زود جوابم رو داد! ديگه اينكه بعد از حدود دو سال سراغ يكي از دوست هاي قديمي ام رو گرفتم... هيچ خبر خاص ديگه اي نيست... روزهايي آروم، با كمي چاشني غم... همين... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت توسط آسموني |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست / هر کسی نغمه خود خواند و آهسته رود / صحنه پیوسته بجاست / خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد...
روزها از پی هم می گذرند... هر روزی که می گذرد فرصتی برای خوبتر شدن را از دست می دهیم. روزهایم را اینجا می نویسم تا یادم نرود چه فرصت هایی را از دست داده ام. یادم نرود تلاش را...کوشش را.... و رسیدن به هدف را. آرزوهایت را جایی یادداشت کن. خدا یادش نمی رود، اما تو یادت می رود چیزهایی که امروز داری آرزوهای دیروزت هستند... |
|
RSS
|