تبليغاتX
حرفها و ناگفته هاي من - شنبه 14 اردیبهشت 87
يه دوستي بهم مي گفت چرا كارهاي روزمره ات رو نمي نويسي؟ ديدم حرف بدي نمي زنه...

دو هفته گذشته همه اش درگير كار و درس بودم. حجم كار شركت خيلي زياده... شب ها هم خيلي كوتاه شده! روزي 60 تا دراز و نشست مي دم. براي مقاله ها مي خواستم با استاد مشاور كار كنم كه يه روز زنگ زدم، ديدم مادرش فوت كرده و خيلي داغون بود... به استاد زنگ زدم و با قرار شده فايل مقالات رو   براي اون بفرستم. اين كار رو كردم و سه شنبه هم صبح رفتم دانشگاه و خدا رو شكر ايراد زيادي ازش نگرفت و فعلا بايد يه كم كامل ترش كنم و دنبال كنفرانس باشم... خيلي هم تاكيد داشت كه بذار يكي يكي... همه چي رو با هم انجام نده!

عصر هم رفتم دانشكده داداشي و بي خيال از اينكه اون بنده خدا ديرش شده، يه نيم ساعتي با دكتر ي حرف زدم!!! بعد كه ديدم چقدر عجله داشت، كلي شرمنده شدم! بعد هم رفتيم شمال. بماند كه ماشين تو جاده خراب شد و دو – سه ساعت تو هواي نسبتا سرد دم يه پايگاه امداد سيار بوديم و اون ها هم نتونستند ماشين رو درست كنند و در نتيجه ماشين رو بوكسور كرديم و مسافرت اين تيپي رو تجربه نكرده بوديم كه اون رو هم تجربه كرديم! خيلي لذت داشت 3 ساعت تو ماشين بوكسور شده بگيري بخوابي و ياد شهر بازي و ترن هوايي بيفتي!‌ حدود 2.5- 3 صبح رسيديم خونه و از خستگي بيهوش شديم. فردا هم حدود ظهر با دو تا ماشين و با مامان و بابا رفتيم رامسر. تو راه هم تو سي سنگان و نمك آبرود ايستاديم. فردا هم از صبح رفتيم جنگل هاي جواهرده... عالي بود... هوا سرد بود و اينقدر مه آلود كه هيچي رو نمي شد ديد... و حتي براي مني كه بارها اين صحنه ها رو ديدم، واقعا لذت بخش بود...  عصر هم دريا و بيليارد!!! و  بازار و ... جمعه صبح زود هم برگشتيم خونه... عصر هم راه افتاديم سمت تهران و حدود دو ساعتي هم تو ترافيك بوديم... خلاصه كه كلي خوش گذشت و بجز كمي دل نگروني براي داداش خارجكي مون، هيچ مشكلي نبود... اين هم ايشالله حل مي شه...

ارديبهشت قشنگ و زيباي من تو شمال بهشتي درست مي كنه ديدني... هنوز مست بوي بهار نارنج شمالم...

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت   توسط آسموني | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست / هر کسی نغمه خود خواند و آهسته رود / صحنه پیوسته بجاست / خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد...

روزها از پی هم می گذرند... هر روزی که می گذرد فرصتی برای خوبتر شدن را از دست می دهیم. روزهایم را اینجا می نویسم تا یادم نرود چه فرصت هایی را از دست داده ام. یادم نرود تلاش را...کوشش را.... و رسیدن به هدف را.

آرزوهایت را جایی یادداشت کن. خدا یادش نمی رود، اما تو یادت می رود چیزهایی که امروز داری آرزوهای دیروزت هستند...

نوشته های پیشین
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
پیوندها
الهام
كوكو خانم
ساينا و سام
دختر مشرقي
تیتیش (مریم)
گیلاس خانومی
ناگفته هاي تارا
نوشي و موشي
گل من (مينا-1)
حرف دل (مينا-2)
آواي درون (هورا)
دختر ارديبهشتي
قصه من (ياسي)
بي مخاطب (رها)
دنياي ماريلا (مریم)
روسری آبی (ری را)
مرباي شيرين (گيلدا)
آیلین و زندگی (آیلین)
آسمان آبي (ساندي)
کاغذ بریده ها (خانی)
عادت مي كنيم (نازنين)
ما هنوز اميدواريم (آرزو)
سوالاي دندوني ( سارا)
دانشجوي بدبخت (نجمه)
زندگي من و تو (پشمالو)
يادداشت هاي من (آزي)
زير خط خوشحالي (ميلاد)
زندگی شیرین من (غنچه)
هفت روز هفته هایم (مژده)
دل نوشته هاي ماهك و پيشول
آرامش سكوت (فرشته مهربون)
فقط براي بچه هاي باحال (هليا)
خنده هاتون از ته دل و ... (گلناز)
روزهای گرم باتو بودن(نامزد بازی)
زير آسمان غربت (دختری از جنس بهار)
جوراب پاره و انگشت آزاد (دختر ارديبهشتي)
Pinger
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان