![]() |
![]() |
|
| يه دوستي بهم مي گفت چرا كارهاي روزمره ات رو نمي نويسي؟ ديدم حرف بدي نمي زنه... |
|
باز هم اومدم! اينبار تو سال جديد و كلي كار تو شركت و وقت نداشته و … سه تا مقاله داشتم براي يه نشريه اي ترجمه مي كردم كه بالاخره هر سه تاشون رو تموم كردم. دو هفته اي هست كه ورزش شكم رو خيلي جدي شروع كردم. جمعه ديگه حسابي جوگير شده بودم و 100 تا دراز و نشست رفتم!!! ولي هنوز هيچ تغييري در شكمم ايجاد نشده!!! جرات نكردم حتي به استاد راهنما زنگ بزنم!!!با اين كارهاي نكرده! ترجمه كتاب رو هم فعلا بي خيال شدم. به استاد مشاور هم زنگ زدم و قرار شد اسم اون هم تو مقاله بياد و من چقدر عصبي شدم، وقتي فهميدم احتمالا نفر سوم مقاله مي شم! آخر هفته اي هم روي مقاله هاي تزم كار كردم. خدا رو شكر يه كم پيش رفتند. خيلي خيلي اشتباه كرديم كه همون قبل از عيد خونه رو عوض نكرديم. الان راحت متري 500 تومن رفته رو قيمت خونه! پنج شنبه هم رفتيم يه كم دنبال خونه گشتيم كه يه مورد پيدا كرديم، ولي خيلي اميدي بهش نيست! كلاس زبان هم دو هفته اي هست كه شروع شده. معلمي كه اين ترم دارم، فوق العاده حافظه عالي داره كه هر وقت مي بينمش، حسرت اين حافظه رو مي خورم… اه….چي مي شد من هم يه همچين حافظه اي مي داشتم؟!!!.... دو هفته پيش مادر يكي از آشناها فوت كرد و چند روز بعدش هم يكي از فاميل هاي دورمون… چقدر زن خوب و مهربوني بود… چقدر خاطره و عكس داريم با هم… بعد از شوهرش، سه سال هم نتونست دوام بياره و آخرش هم رفت… من كه كاملا مطمئنم از غم شوهرش فوت كرد… و بيچاره بچه هاش كه در عرض سه سال هم پدر و هم مادرشون رو از دست دادند… از اون روز تا حالا، همه اش كابوس مي بينم كه اگه دور از جون مامان و باباي من، براي اون ها اتفاضي بيفته، شك ندارم كه من همون موقع اگر نميرم، ديوونه خواهم شد… مامان گلم… فكر نبودت حتي براي يك لحظه، هم تنم رو مي لرزونه… باورت مي شه از فكرش هم گريه ام مي گيره؟… چقدر پاك بود اون زن… چرا ما هميشه بعد از رفتن آدم ها به يادشون مي افتيم؟ چرا من تو اين سه سال بعد از فوت شوهرش به يادش نبودم… چقدر تنهاييم ما …مامان… مامان گلم… از خدا مي خوام هميشه سايه ات روي سرم باشه… حضورت به من آرامش مي ده… وجودت، همين كه مي دونم هستي و مي دونم دعات هميشه همراهمه، آرومم مي كنه… دعام كن مامان كه سخت آشفته ام… از خدا بخواه اون چيزهايي كه تو ذهنمه اتفاق بيفته… دعام كن… |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت توسط آسموني |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست / هر کسی نغمه خود خواند و آهسته رود / صحنه پیوسته بجاست / خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد...
روزها از پی هم می گذرند... هر روزی که می گذرد فرصتی برای خوبتر شدن را از دست می دهیم. روزهایم را اینجا می نویسم تا یادم نرود چه فرصت هایی را از دست داده ام. یادم نرود تلاش را...کوشش را.... و رسیدن به هدف را. آرزوهایت را جایی یادداشت کن. خدا یادش نمی رود، اما تو یادت می رود چیزهایی که امروز داری آرزوهای دیروزت هستند... |
|
RSS
|