![]() |
![]() |
|
| يه دوستي بهم مي گفت چرا كارهاي روزمره ات رو نمي نويسي؟ ديدم حرف بدي نمي زنه... |
|
بالاخره مامان اينها دو روز قبل از عيد رسيدند تهران. بماند كه زجركش شديم تا رسيدند. خواهري براي اولين بار تو هراز نشست پشت فرمون و من هر نيم ساعت زنگ مي زدم كه ببينم هنوز زنده اند يا نه! ترجمه فصل شش كتاب هم تموم شد و اين يعني 155 صفحه. اوضاع شركت شديدا به هم ريخته است، نه اينترنت، نه تلفن و ... روز اول عيد شام رفتيم خونه دايي بزرگه. خاله و اون دايي هم بودند. روز دوم هم عروسي كه واقعا خوش گذشت. تو راه برگشت، با عروس و داماد تا دم خونه شون رفتيم. كلي همه از دست فرمون من تعريف كردند و به نيم ساعت نرسيد كه تو يه پيچ خطرناك با 20 تا سرعت زدم به جدول!! مامان كمربند نبسته بود، سرش خورد به شيشه و شيشه شكست. ماشين اصلا و ابدا راه نمي رفت. در ماشين باز نمي شد و ... خلاصه هر بلايي كه ممكن بود ساعت 2 نصفه شب روز عيد سرمون بياد، اومد!!! ماشين رو همون جا گذاشتيم و مامان رو برديم بيمارستان، كه خدا رو شكر چيز خاصي نبود. ماشين سه روز تو تعميرگاه خوابيد و 300 هزارتومني هم تو گلوش گير كرده بود تا خوب شه. فقط اين وسط تمام اعتماد به نفس من گرفته شد... فرداش حتي جرئت نداشتم ماشين رو روشن كنم... ولي روز هفتم، با اعتماد به نفس كامل، كل جاده هراز رو نشستم و اومديم شمال!!! البته داداشي تا نصف راه پشت سرمون اومد كه اگه ماشين مشكل پيدا كرد، كمك كنه... چيزي كه باعث شد اعتماد به نفسم رو دوباره پيدا كنم، حرف هاي بابا و داداشي بود كه جلوي همه فاميل كه فقط بلد بودند مسخره كنند و سرزنش، وايسادند و گفتند آسموني رانندگي اش خيلي خوبه، كلي تو جاده مي شينه، اين هم فقط يه اتفاق بود، براي همه پيش مياد... اما شبي كه رسيديم شمال، زلزله اومد و من هنوز در حيرتم كه ما چقدر سال رو با خوبي شروع كرديم و اگه همين طوري پيش بره، احتمالا من عيد سال ديگه رو نخواهم ديد!!! فاميل ها كم كم اومدند شمال، و عيد ما رو بهتر كردند. دایی وسطی و عروس هاش و دایی بزرگه و داداشی اینها. يه روز رفتيم جنگل و از صبح تا غروب اونقدر زديم و ر ق ص ي د ي م كه تو عمرمون اينقدر بهمون خوش نگذشته بود. يه روز هم رفتيم دريا و لب دريا چادر زديم كه خيلي عالي بود... بقيه هم با بچه ها و مهمون بازي و ... گذشت. اما چيزي كه اين وسط باعث مي شد وجدان درد بگيرم، مقاله هايي بود كه حتي زحمت نكشيدم يه بار فايلشون رو باز كنم و ترجمه اي بود كه فقط يك فصلش اديت شد! يه نكته هم كتابي بود كه داداشي و خانمش ترجمه كرده بودند و من بعد از ماه ها تازه تو عيد ديدم كه از من هم تشكر كرده بودند و گرچه هيچ ارزش علمي براي من نداشت، ولي كلي ته دلم ذوق كردم!!!
و باز هم جدايي و باز هم تنهايي... چشم هام رو مي بندم تا شايد زودتر از شهر قشنگم بگذريم... تا شايد نبينم تمام كوچه و خيابون هايي رو كه يك عمر باهاشون بزرگ شدم... تا شايد فراموش كنم تمام خاطره هاي قشنگمون رو توي اين كوچه و پس كوچه ها تو اين چند روز ... صداي ضبط رو زياد كن تا نشنوم صداي خنده كودك درونم رو كه داره تو همين كوچه ها بازي مي كنه و شاده... تا شايد بريم سمت سرنوشت... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت توسط آسموني |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست / هر کسی نغمه خود خواند و آهسته رود / صحنه پیوسته بجاست / خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد...
روزها از پی هم می گذرند... هر روزی که می گذرد فرصتی برای خوبتر شدن را از دست می دهیم. روزهایم را اینجا می نویسم تا یادم نرود چه فرصت هایی را از دست داده ام. یادم نرود تلاش را...کوشش را.... و رسیدن به هدف را. آرزوهایت را جایی یادداشت کن. خدا یادش نمی رود، اما تو یادت می رود چیزهایی که امروز داری آرزوهای دیروزت هستند... |
|
RSS
|