![]() |
![]() |
|
| يه دوستي بهم مي گفت چرا كارهاي روزمره ات رو نمي نويسي؟ ديدم حرف بدي نمي زنه... |
|
سه شنبه گذشت رفتم پيش استاد راهنما. كلا روز خوبي بود! گفت براي ارديبهشت و خرداد فكر دفاع باش! از تزت هم تا اينجا مي توني سه تا مقاله در بياري. اول هم به فكر كنفرانس باش تا ژورنال! و اينكه چون موضوعت جديد هست و مديرگروه، يه كم گيج مي زنه و گير الكي مي ده، بايد بتوني جلوش خوب دفاع كني! خدا به داد من برسه! همون سه شنبه يه ماموريت خارج از شركت رفتم، بعد كه برگشتيم شركت، ديديم دارن رسما بيرونمون مي كنند! چقدر سخت بود اين تغيير مكان، براي مني كه بودجوري به اين محيط شيك و قشنگ عادت كرده بودم. شايد براي من خوب بود، چون به غير از اجبار، دلم نمي اومد از اونجا دل بكنم. چهارشنبه رسما اسباب كشي بود و همه، مونيتور و كيس هامون رو زديم زير بغلمون و رفتيم! چقدر سخت بود رفتن و دل كندن… تو محيط جديد شركت هم هنوز نه تلفن داريم و نه اينترنت و اين اعصابم رو بيشتر خرد مي كنه… كلا اين مدت بخاطر اين جابجايي ها، اعصابم شديدا به هم ريخته بود. پنج شنبه هم يه كم خريد كرديم + اينكه داداشي راضي ام كرد كه لب تاپ نخرم. قرار شد تو عيد، خودش لب تاپش رو بده بهم… يك شنبه هم با خواهري رفتيم و يك لباس مجلسي، براي عروسي اي كه در پيش داريم خريديم… شب هم با داداشي رفتيم ماشين بخريم كه وقتي پشت فرمون پرايد نشستم، كلا قيد پرايد خريدن رو زدم. يا نمي خرم، يا اگه يه روزي پولدار شدم و خواستم بخرم، يا ام و ام، يا 206 مي خرم… پريروز هم تو شركت، كلي كارت تبريك فرستادم، براي دكتر ي، براي استاد راهنماي اول و دوم و … خواستم براي assistant هم بفرستم. بهش sms زدم كه آدرس بهم بده. زنگ زد و گفت: بهت نميدم، بلكه به اين بهونه همديگه رو ببينم! از ترجمه كتاب بگم كه 155 صفحه من كامل ترجمه شد و از اين به بعد بايد بشينم و اديتش كنم. خواهري هم منت گذاشت، زحمت كشيد، لطف كرد و از 45 صفحه اش، حدود 10-15 صفحه رو ترجمه كرد! از امروز هم كار رو تعطيل كردم و نشستم تو خونه و منتظر مامان اينها كه بيان تهران… و در آخر اينكه: نرم نرمك مي رسد اينك بهار… خوش به حال روزگار… اي دريغ از ما اگر كامي نگيريم از بهار… |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت توسط آسموني |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست / هر کسی نغمه خود خواند و آهسته رود / صحنه پیوسته بجاست / خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد...
روزها از پی هم می گذرند... هر روزی که می گذرد فرصتی برای خوبتر شدن را از دست می دهیم. روزهایم را اینجا می نویسم تا یادم نرود چه فرصت هایی را از دست داده ام. یادم نرود تلاش را...کوشش را.... و رسیدن به هدف را. آرزوهایت را جایی یادداشت کن. خدا یادش نمی رود، اما تو یادت می رود چیزهایی که امروز داری آرزوهای دیروزت هستند... |
|
RSS
|