![]() |
![]() |
|
| يه دوستي بهم مي گفت چرا كارهاي روزمره ات رو نمي نويسي؟ ديدم حرف بدي نمي زنه... |
|
دقيقا دو هفته است كه چيزي ننوشتم، درحالي كه اين مدت براي من عين باد گذشت… خوبيش اينه كه حافظه ام رو هم دارم از دست مي دم… يادم نمي ياد دقيقا چيكار كردم اين مدت رو!!! آها، يه روز پسردايي اس ام اس زد كه مادر شوهر خانم ايكس فوت شدن. زنگ زدم بهش و تسليت گفتم. قرار شد جمعه اش با دايي جان بريم پيششون براي همدردي، كه بليط جور نشد و هوا هم بد بود و كلا كنسل شد رفتن ما به شيراز… اين پنج شنبه هم كه ب ا ل م ا س ك ه داشتيم و كلي خوش گذرونديم. اين مدت هم كار ترجمه كتاب رو جدي ادامه دادم. تا حالا – از اول بهمن تا حالا، حدود 66 صفحه ترجمه شده و اگه بي جنبه بازي درنيارم، تا پس فردا به 80 مي رسونمش! اين رو داشته باشيد در كنار تزي كه ديروز نشستم سرش و تقريبا اصل كاري رو كه كرده بودم + ادبيات موضوعي، حدود 140 صفحه شده. حالا ديگه بايد جدي بشينم سر موضوعات جديدي كه مي شه كار كرد و مقاله و … اگه اشتباه نكنم، يكي- دو روز بعد از پست قبلي، assistant برگشت ايران و بهم زنگ زد. اونقدر هيجان زده بودم كه دست هام مي لرزيد موقع حرف زدن باهاش... ولي از اون موقع ديگه خبري ازش ندارم، اون درگير كارهاش هست و من هم اونقدر خسته ام و بي انرژي كه تصميم گرفتم تا مدت ها براي كسي زنگ نزنم، حتي اگه اون آدم assistant باشه كه من روزي اونقدر دوستش دارم (و هنوز هم دارم)... همين كه سرم رو بذارم لاي كتاب هام و تز و ترجمه و ... باعث مي شه خيلي چيزها رو نبينم و به خيلي چيزها فكر نكنم و حداقل ذهنم آروم تر باشه... كاش كسي بود كه مي تونست مرهم گريه هاي شبانه ام باشه... بابابزرگ... مرسي، معني خواب آشفته ام رو هم فهميدم. كاش هيچ وقت تو خواب هام مريض نباشي، چون ديگه نمي خوام كسي رو دوباره از دست بدم... مامان گلم... برام دعا كن... همين.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیستم بهمن 1386ساعت توسط آسموني |
|
|
من خوبم...سعي كردم همه چي رو فراموش كنم... و فراموش هم كردم... فقط نمي دونم چرا ته ذهنم آشفته است؟ اين رو از خواب هاي آشفته اي كه هر شب مي بينم، مي فهمم... نگرانم... يه نگراني كهنه و طولاني، نه براي خودم، بيشتر براي يكي از عزيزترين هام... بگذريم... دقيقا يادم نيست اين يكي دو هفته رو چطوري گذروندم... اون هفته رو بيشتر رو تزم كار كردم... بعد از اون دوشنبه كذايي، شب رفتم دانشگاه، سر كلاس استاد. بودن تو محيط دانشگاه هميشه از درد و غصه هام كم مي كنه. فرداش هم عصر با خانم داداشي قرار گذاشتم و رفتيم دانشكده استاد. تا رسيدم، رفتم پيش همون استادي كه باهاش رفيق شده بوديم. یادتون هست؟... يه نيم ساعتي پيشش بودم. بهم گفت چند وقت پيش با خودم فكر كردم كه اين بچه ها چقدر بي معرفتند، اون موقع تا حالا، يه سراغي از ما نگرفتند...بهش گفتم كه چقدر وقت كم دارم، ولي هميشه به يادش بودم... از همه چي باهام صحبت كرد. از دكتري خوندن من... از دو تا paper درآوردن از تزم... از اينكه روزي 2-3 ساعت بيشتر نمي خوابه و همش فقط مي خونه و ياد مي گيره... و من فكر كردم كه چقدر تو اين چيزها، مثل اونم... عشق ياد گرفتن و ياد دادن... تنها چيزي كه مي تونه من رو هميشه راضي نگه داره... يه كتاب هم با خانم داداشي انتخاب كرديم و به اون هم نشون داديم و تاييد كرد و تصميم گرفتم كتاب قبلي رو ول كنم و خيلي جدي، تا قبل از عيد تمومش كنم... زياد نيست... فقط 200 صفحه، اگه دو نفري ترجمه كنيم كه خيلي كار ساده مي شه... پنج شنبه صبح هم با خواهري رفتيم شمال... شمال زيبا و برفي اين روزهاي من –كه البته تمام راه رو خواب بودم- كه نزديك بود همون جا تو جاده بريم پيش بابابزرگ! چون يه سنگ نسبتا بزرگ، يك متري جلوي ماشين افتاد پايين، و اگه ما فقط يك متر جلوتر بوديم، شايد الان ديگه آسموني اي وجود نداشت و شما همه فكر مي كرديد كه از غم عشق، خودم رو گم و گور كردم، حتما!!! شمال و خونه و آرامش و ماشين! و بچه ها و دريا و برف و ...چقدر بهتر شدم من... يك شنبه صبح برگشتيم تهران، عصر هم رفتم كلاس زبانم كه دوباره شروع شد و سه روز در هفته هم هست... نمي دونم با اين همه كار، مي رسم يا نه؟ ... سه شنبه هم دفاع دكتري آقايي بود كه كارش به كار من خيلي ربط داشت. كلاس زبان رو پيچوندم و رفتم شريف! دفاع خوبي بود. مهم استاد راهنما بود كه ديدمش و سراغ از تزم گرفت و گفتم كه كم كم دارم مي نويسمش... آخر هفته رو هم كمي ترجمه كردم و كمي رو تز كار كردم و كلاس زبان رفتم و ... خلاصه كه باز هم هفته اي ديگر گذشت، و من در عجبم كه اين زمان، مگر دشمني دارد با من كه اينقدر بي رحمانه مي رود و من با كوهي كار نكرده و كتاب و دفتر، دنبالش مي دوم؟!!! بابابزرگم... خواب ديشبم اصلا خوب نبود. چرا اينقدر تو خوابم مريض بودي؟
به خودم می نویسم تا بعدها یادم بمونه: همون دوشنبه کذایی خوابی دیدم که نمی دونم از ذهن آشفته من ناشی می شه یا واقعیت داره؟ خواب اینکه "استاد آمار اومد..."
|
|
+ نوشته شده در
شنبه ششم بهمن 1386ساعت توسط آسموني |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست / هر کسی نغمه خود خواند و آهسته رود / صحنه پیوسته بجاست / خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد...
روزها از پی هم می گذرند... هر روزی که می گذرد فرصتی برای خوبتر شدن را از دست می دهیم. روزهایم را اینجا می نویسم تا یادم نرود چه فرصت هایی را از دست داده ام. یادم نرود تلاش را...کوشش را.... و رسیدن به هدف را. آرزوهایت را جایی یادداشت کن. خدا یادش نمی رود، اما تو یادت می رود چیزهایی که امروز داری آرزوهای دیروزت هستند... |
|
RSS
|