تبليغاتX
حرفها و ناگفته هاي من
يه دوستي بهم مي گفت چرا كارهاي روزمره ات رو نمي نويسي؟ ديدم حرف بدي نمي زنه...

 

واقعا من دوستش داشتم؟... پس چرا تاحالا باهاش تا حالا اين طوري رفتار مي كردم؟ چقدر بد بودم من... چقدر بي تجربه بودم من؟ پس اين رفتارهاش چه معني داشت؟ 

و من شكست خوردم... من، در 24 سالگي... صدام پشت تلفن، تو گلوم يخ زد... درست مثل هواي 10-درجه اين روزهاي تهران... مكث كردم... هيچي نتونستم بگم... فقط با صدايي لرزون، بهش تبريك گفتم... همين... هيچي نتونستم بگم... هيچي... چي بايد مي گفتم؟ چي مي تونستم بگم به پسري كه تا حالا از گل هم بهم نازك تر نگفته بود... اشك هام رو كجا نگه دارم، تا خودم رو گول بزنم كه اون خيلي هم خوب نبود............. اون هيچي كم نداشت... از مهربوني و پاكي... اين رو هميشه مي دونستم... ولي كاش زودتر مي فهميدم، تا هيچ وقت به خودم اجازه ندم كه دوستش داشته باشم... اشك هام رو كجا نگه دارم تو اين غروب سرد زمستوني، وقتي يادش مي افتم...  خسته ام، خسته تر از اوني كه كسي بتونه فكرش رو بكنه... داغون شدم... واقعا داغون شدم... كمرم شكست... چقدر ناراحتم من امروز... خيلي غمگينم من امروز... خدايا... كمك....خدايا... كمك... 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت   توسط آسموني | 
 

اخر هفته برفي رو اول تو پارك چيتگر با بچه هاي شركت و بعد هم تو كرج با مامان و بابا گذرونديم. آدم برفي هامون فكر كنم هنوز سرپا باشند...(این و این و یکی دیگه). چهارشنبه يه فايل 70 صفحه اي براي استاد راهنما فرستادم. شنبه صبح هم كه رفتم پيشش، اول تو دانشگاه راهم ندادند!!! با مانتويي كه بارها باهاش تو شريف رفته بودم!!! استاد راهنما گفت: ديگه خيالم از بابت تزت راحت شده، از اين به بعد روي مقاله كار كن!!! معععع... بعد هم هر چي كتاب در مورد تزم بود، از كتابخونه گرفتم! عصر هم رفتم دانشگاه، و با استاد OR برگشتم جهاد، تا يه سري فايل ازش بگيرم... خلاصه كه تز داره كم و بيش جلو مي ره، ترجمه كتاب هم فعلا تعطيل شده، تا يه كم اصولي تر جلو بره... يك شنبه هم كه تو اون برف اومديم شركت، ولي ظهر برگشتيم و قرار شد براي هممون ماموريت رد بشه!!! دوشنبه و سه شنبه هم كه پوسيديم تو خونه، بس كه در و ديوار رو نگاه كرديم...

 

بابلسر قشنگ و برفي من... چقدر حسرت خوردم كه نتونستم چهره برفي ات رو ببينم... وقتي عكس هات رو ديدم، وقتي برف هات رو ديدم، تا يه ربع كف كرده بودم... مگه باورم مي شد... تو و برف... اون هم اين همه؟!!! مگه مي شه... اگر نبودند عكس هايي كه شكم رو برطرف كنند، هنوز باور نمي كردم... عكس هاي دريات رو هنوز نديدم... شنيدم اونجا هم يك دست سفيد پوش شده... يعني باوركردنيه؟ آخرين باري كه تو برف رو تجربه كرده بودي، فكر كنم سال 73 يا 74 بود... اون هم چقدر؟ حتي به يك سانت هم نرسيده بود... آخرين برف قشنگ و درست و حسابي تو مال سال 63 بود. يعني وقتي من تازه يك- يك و نيم سالم بود... واقعا اين انصافه كه حالا كه بعد از 23 سال برف رو ديدي، من اونجا نباشم؟ آخه من دردم رو به كي بگم؟... خوش باشي شهر اين روزها برفي من، با آدم هايي كه مثل من تنهات نذاشتند و حالا هم دارند مزد پيش تو بودنشون رو مي گيرند...

 

 

بابابزرگم... ديشب كه بعد از چند وقت اومدي به خوابم، چقدر لذت بخش بود در آغوش گرفتنت ... بوئيدنت ... بوسيدنت... لمس كردنت... حس كردنت... كه هنوز بعد از چند ساعت - تو اين روز سرد برفي واقعا زمستوني- لذت بردم از خوابي كه نيمه هاي شب ديدم و تو، من رو گرم در آغوش كشيدي... همون لباس هاي اون موقع تنت بود و همون بوي هميشگي ات رو هم داشتي... چقدر گرم بود آغوشت بابابزرگ، درست جلوي در باغتون... كي بود اونجا كه مي گفت بابابزرگت داره از دور مياد؟...يادم نمي ياد... مهم اين بود كه در آغوشت گرفتم... تو رو كه سال هاست گرمي دست هات رو حس نكردم...

شنيدم كه چند روز پيش هم به خواب داداشي كوچيكه اومدي...  كاش يه دونه از اون انارهايي رو كه به داداشي دادي، به من هم مي دادي!!!... بي انصاف، تو خواب من مي ياي، درست... حالا چرا تو همون مدت كوتاه، سراغ داداشي بزرگه رو از من مي گيري؟...  نكنه اون برات مهمتر از منه!...

 

Assistant بدجنس من... بالاخره روزي به حسابت خواهم رسيد، با اين سركار گذاشتن هات... اگه موندني شدي، خوب بگو... اگر هم برگشتني شدي، خوب باز هم بگو... چه لذتي داره اين همه قايم موشك بازي و دورگرداندن من...؟ بالاخره روزي به هم خواهيم رسيد و آن وقت است كه تلافي خواهم كرد اين اذيت كردن هايت رو...!!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت   توسط آسموني | 

اين هفته، مامان تهران موند. من هم لارج بازي درآوردم، يك هفته درس و تز و همه چي رو گذاشتم كنار و هر روز غروب با مامان تو خيابون ها، دنبال لباس عروسي بودم! بابا سه شنبه اومد تهران، خواهري و خاله اينها هم پنج شنبه ظهر راه افتادند. پنج شنبه هم از صبح رفتم دوره اي كه گفته بودم، مربوط به تزم بود. خيلي خوب بود… شب هم همه خودشون رو رسوندند راه آهن. 15 نفري بوديم… مي بايست 6 صبح يزد مي بوديم، ولي تازه كاشان بوديم!!! قطار با حدود 5 ساعت تاخير رسيد. اين يعني 4 ساعت بزن و بكوب تو قطار، با بچه ها! شب هم رفتيم عروسي، بماند كه چقدر زديم و ر ق ص ي د ي م ...فكر كنم كاملا عقده اين دو سال عروسي نرفتن از تنم در رفت! فردا صبح هم رفتيم خونه قديمي مامان بزرگ مامان –كه چند سال مي شه فوت كرده-... يادش بخير...10-11 ساله كه بودم، يه بار رفته بودم خونه شون... خونه الان كاملا مخروبه هست... و اونقدر قديمي كه مي شه اون رو جزء آثار باستاني حساب كرد! عصر هم رفتيم تو خود يزد و كلي گشت و گذار...فقط حيف كه زمان خيلي كم بود... شب هم برگشتيم... يك شنبه صبح از خستگي اين دو روز، شركت نرفتم. ديروز خانم ايكس بهم زنگ زد (براي اينكه يادتون بياد، اول این و بعد هم اين  رو بخونيد...) خدا مي دونه چقدر دلم براش تنگ شده... مامان اينها هم امروز صبح برگشتند تهران... از ديروز دوباره برگشتم سر تزم...

 

 

دل نوشت به خانم ايكس: مي دوني خانم ايكس مهربون... مي دوني چقدر برام باارزشي؟ اينكه چقدر دوستت دارم و چقدر برات احترام قائلم؟ نمي دونم چه حكمتيه كه من بعضي ها رو اينقدر دوست دارم؟ تو رو كه مهر پارسال، بعد از هشت سال دوباره ديدمت... كل مدتي كه ما پيش هم بوديم، شايد به سه روز هم نرسه... اما محبتي كه از تو تو ذهنم مونده، اونقدر زياد هست كه مي تونم تو رو جزء آدم هايي قرار بدم كه وحشتناك دوستشون دارم: تو... Assistant... خانم م... هر وقت كه باهات حرف مي زنم، اونقدر حرف براي گفتن دارم كه اصلا فكر نمي كنم چطور من با تو اينقدر صميمي شدم... من... من درون گراي كم حرف...  كاش بيام ببينمت... دلم وحشتناك برات تنگ شده... چقدر فاصله بين ما زياده...

 

Assistant ام... نمي تونم بهت بگم كه چقدر دلم برات تنگ شده... از دو ماه هم گذشت كه نديدمت... كم كم دارم از دوري زياد به يه حالت بي تفاوتي مي رسم! خنده داره، نه؟ نامرد... كي مي خواي برگردي؟ براي ديدنت روزشماري مي كنم...

 

دل نوشت به بابابزرگ: واي بابابزرگ... باز هم يهو يادت افتادم... نزديك اذان هست...بذار فاتحه اي برات بخونم و بعد بنويسم... چرا من اينقدر زود تو رو از دست دادم؟ زودتر از اوني كه ذهنم توانايي داشته باشه لحظه لحظه خاطره هاي با تو بودن رو ثبت كنه... دارم تيكه فيلمي رو كه ازت دارم، مي بينم... چقدر صدات برام آشناست... انگار همين ديروز بود –به خدا همين ديروز- پس چرا اينقدر دلم برات تنگه؟ بابابزرگ، تا حالا شش تا از نوه هات عروسي كردند، ولي حتي سر يكي شون هم نبودي... چه تلخه گفتن اين حرف ها برام... گاهي از خودم مي پرسم چرا اينقدر مهربون بودي كه هنوز بعد از هشت سال، نبودنت، اينطور عذابم بده...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت   توسط آسموني | 
 

تز رو همين جوري ول كردم به امان خدا... شديدا استرسش رو دارم، ولي وقت انجام دادنش رو نه... اول هفته فهميدم كه دعاهام زود مستجاب شد... كاش از خدا چيز ديگه اي خواسته بودم! دو تا از بچه هاي فاميل پرپر شدند! اوليش پسردايي جان و دوميش هم دخترخاله جان... مامان و خاله اينها پنج شنبه اومدند تهران، براي عقد دخترخاله... اين هفته هم مامان پيش ما هست، تا آخر هفته كه بريم يزد، براي عقد پسردايي. شديدا درگير لباس عروسي و اين چيزها هستيم... بماند كه چطوري براي عقد دخترخاله دعوت شديم! شب يلدا هم خونه داداشي بوديم، با بابا و مامان خانم داداشي...  و چه خوش گفت ديشب حافظ به من:

 

خوش كرد ياوري، فلكت روز داوري       تا شكر چون كني و چه شكرانه آوري

 

 

دل نوشت به خاله... : بميرم براي دل کوچکت، خاله ام که دخترت رو با گريه روونه خونه بخت کردي... چي کشيدي تو اين يک سال -در نبود پسرت- که هنوز بعد اين همه مدت، روز عقد دخترت، به زور لباس سياهت رو از تنت در آورند... كاش اون‌قدر بزرگ بودم كه مي تونستم مرهم دردت باشم...  كاش پسرت بود و عروسي خواهرش رو مي ديد... كي مي تونه بفهمه به تو چي گذشت، موقع بله گفتن دخترت...

 

دل نوشت به دخترخاله: مباركت باشه، رفيق قديمي... چقدر زيبا و طناز شده بودي... چقدر لحظه قشنگي بود، ديدن تو توي اون لباس... باورت مي شه لحظه اول نشناختمت؟! چقدر با يه هفته پيشت فرق كرده بودي! چقدر سعي مي كردي خانمانه رفتار كني... چقدر بزرگ شده بودي... تمام مدتي كه پيشت بودم، خاطراتم رو با تو مرور مي كردم و تعجبم از اين بود كه چطور تونستي چند ساعت اينقدر آروم و متين بشيني و هيچي نگي! خيلي زود بزرگ شديم، خيلي زودتر از اينكه حتي فكرش رو هم بكنيم...

و امروز دخترخاله من ديگر همكلام ما دخترها نخواهد شد، چرا كه او خودش رو خيلي بزرگ تر و خانم تر از اين مي بينه كه با ما بگه و بخنده!!! اين رسمش نبود... خودت هم خوب مي دوني... خوب حق دوستي 24 ساله مون رو ادا كردي... هنوز، بعد از دو روز دارم فكر مي كنم كه اگه من هم روزي عروس شدم، بايد اينقدر با قبلم فرق كنم؟ اين خودت بودي آيا؟

برات دعا كردم كه هر جا كه هستي، شاد و خوش و موفق باشي... دلم برايت تنگ خواهد شد...

 

دل نوشت به مامان: يلداي امسال را كنارت بودم، به جبران دو يلداي گذشته كه تنها بودم و مدام با خودم مي گفتم يلدا كه مهم نيست، چند ساعت ديگه تموم مي شه... فقط چند ساعت تحمل كن... اما امسال من پيشت بودم، و حتي يك لحظه هم نخواستم به اين فكر كنم كه بابا و خواهري تنها هستند و امشب رو زود خوابيده اند تا نبودت را حس نكنند... چقدر بدم من... چقدر خودخواهم...

پ.ن: با Clement دست به يكي كرديم تا براي رو كم كني يكي از بچه ها، تاريخ گردهمايي بعدي رو يك ماه عقب انداختيم! اوج بدجنسي ام بود تا بعضي ها حد و حدودشون رو بشناسند و پاشون رو به اندازه گليمشون دراز كنند!

                                                                                                                         ارادتمند    

آسموني بدجنس

+ نوشته شده در  شنبه یکم دی 1386ساعت   توسط آسموني | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست / هر کسی نغمه خود خواند و آهسته رود / صحنه پیوسته بجاست / خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد...

روزها از پی هم می گذرند... هر روزی که می گذرد فرصتی برای خوبتر شدن را از دست می دهیم. روزهایم را اینجا می نویسم تا یادم نرود چه فرصت هایی را از دست داده ام. یادم نرود تلاش را...کوشش را.... و رسیدن به هدف را.

آرزوهایت را جایی یادداشت کن. خدا یادش نمی رود، اما تو یادت می رود چیزهایی که امروز داری آرزوهای دیروزت هستند...

نوشته های پیشین
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
پیوندها
الهام
كوكو خانم
ساينا و سام
دختر مشرقي
تیتیش (مریم)
گیلاس خانومی
ناگفته هاي تارا
نوشي و موشي
گل من (مينا-1)
حرف دل (مينا-2)
آواي درون (هورا)
دختر ارديبهشتي
قصه من (ياسي)
بي مخاطب (رها)
دنياي ماريلا (مریم)
روسری آبی (ری را)
مرباي شيرين (گيلدا)
آیلین و زندگی (آیلین)
آسمان آبي (ساندي)
کاغذ بریده ها (خانی)
عادت مي كنيم (نازنين)
ما هنوز اميدواريم (آرزو)
سوالاي دندوني ( سارا)
دانشجوي بدبخت (نجمه)
زندگي من و تو (پشمالو)
يادداشت هاي من (آزي)
زير خط خوشحالي (ميلاد)
زندگی شیرین من (غنچه)
هفت روز هفته هایم (مژده)
دل نوشته هاي ماهك و پيشول
آرامش سكوت (فرشته مهربون)
فقط براي بچه هاي باحال (هليا)
خنده هاتون از ته دل و ... (گلناز)
روزهای گرم باتو بودن(نامزد بازی)
زير آسمان غربت (دختری از جنس بهار)
جوراب پاره و انگشت آزاد (دختر ارديبهشتي)
Pinger
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان