![]() |
![]() |
|
| يه دوستي بهم مي گفت چرا كارهاي روزمره ات رو نمي نويسي؟ ديدم حرف بدي نمي زنه... |
|
يك هفته ديگه هم گذشت، اون مساله حل شد و final زبان داده شد، قسمت ترجمه خودم هم تموم شد، اما هيچ پيشرفتي تو تزم نداشتم، فكر كنم خودم، خودم رو چشم زدم! بس كه به اين و اون گفتم تا بهمن تمومه! يه دوره يك روزه هم مربوط به تزم از طرف شركت ثبت نام كردم، كه دو هفته ديگه برگزار مي شه. خواهري و داداشي چهارشنبه رفتند شمال و من موندم و يك final زبان و يك شب تنهايي، كه شديد من رو ياد يك سال تنهايي ام انداخت... پنج شنبه بعد از امتحان، رفتم شمال، حدود چهار رسيدم، ولي با سردرد وحشتناك. دخترخاله و دخترعموجان و مامان بزرگ خونه ما بودند، عصري هم رفتيم خونه پسرخاله و تولد يك سالگي كوچولوش... شب هم عمو اينها اومدند خونه ما. اين يه روز ماشين داداشي همه اش دست من بود و صفا مي كردم من عشق ماشين، با اين 206... كاملا تصميمم رو گرفته بودم كه تا يك شنبه شمال بمونم، ولي نشد كه نشد... جمعه ظهر!!! برگشتيم تهران، اما اينبار با چند تا از اساتيد دانشگاه داداشي و معاون و رئيسش... يكي شون كه خيلي ماه بود و شديدا تو اين چند ساعت با هم رفيق شديم، اونقدر كه پيشنهاد اومدن به دانشكده رو به ما داد و اينكه حتما بريد دكتري تون رو بگيريد و بيايد تا اينجا پيش خودمون بمونيد... شك نكنيد كه اگه من روزي رفتم دكتري بخونم، همه اش به وسوسه استاد شدن هست! عصر هم تو دانشكده، همه كلاس ها رو نشون من و خواهري داد و كلي سيستم رفاقتي بود... و من متعجب از اينكه يه انسان چقدر مي تونه بزرگ و مهربون و فروتن باشه... روزي كه شهرم رو ترك كردم، معتقد بودم كه يك آدم براي پيشرفت، براي رسيدن به اون چيزهايي كه مي خواد، بايد قيد خيلي چيزها رو بزنه. اون موقع معتقد بودم آدم ها، همه شون بايد از شهرشون بيان بيرون، برن جايي بزرگ تر كه بتونن ياد بگيرند و پيشرفت كنند. اما حالا... حالا كه دوساله كه شهر كوچكم رو ترك كردم، معتقدم حيات يك شهر، زندگي يك شهر، هويت يك شهر به همت جوون هاش وابسته است. اگه همه آدم هايي كه تو شهر من بودند، تفكر من رو مي داشتند، الان چيزي از هويت شهر من باقي نمي موند. شهر من.. شهر كوچك و قشنگ من... با جوون هايي كه موندند تا بسازنش و جوون هايي مثل من كه تركش كردند، ولي هنوز قلبشون براي اون مي تپه... كاش اينقدر شهامت داشتم كه برگردم و با تمام كمي و كاستي هاش بسازم و بسازمش... ولي من براي ساختنش، بايد بزرگ بشم و چاره اي ندارم، جز رفتن و ياد گرفتن... آيا روزي شهرم به وجود چون مني افتخار خواهد كرد يا نه؟...شايد اشتباه كردم كه وسوسه بزرگ شدن و بزرگ بودن رو تو سرم پروراندم... مامان گلم... اولين بار بود كه اينقدر كم پيشت بودم... حتي به يه روز هم نرسيد... ولي عطش قلبم كمي آروم گرفت... اين هفته باز هم ميام پيشت، تا جبران نبودن هام بشه... شنيدم كه عروسي هم دعوت شديم، فكر كنم بعد از دو سال، طلسم عروسي نرفتنمون شكسته... خيلي خوشحالم كه اين چند وقت زياد خواهمت ديد... Assistant ام: امروز یکی بهم گفت: دوست های خوب مثل ستاره می مونند... و من الان که فکر می کنم می بینم که نزدیک دوماهه که یکی از ستاره های آسمونم رو گم کردم...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت توسط آسموني |
|
|
دل نوشت به assistant: سلام assistant گلم... مي دوني چقدر دلم برات تنگ شده؟ كجايي تو الان؟ اصلا به ياد من هستي؟ اصلا آنقدر برات مهم هستم كه به يادم باشي؟ كه حتي اگه اون سر دنيا هم باشي، به يادم باشي؟ يه بار، فقط يه بار از خودت بپرسي كه آسموني الان داره چيكار ميكنه؟ assistant ، كاش ميدونستي من چقدر دوستت دارم؟ كاش مي تونستي اين رو بفهمي.... هميشه گفتم، كاش اون احساسي كه من نسبت به تو دارم، يه كوچولوشو - به خدا فقط يه كوچولوشو - تو نسبت به من داشتي... Assistant، امشب دلتنگتم... امشب اشك هام رو فقط براي تو نگه داشتم... امشب نه از دوري مامان، نه از نبود بابابزرگ، نه حتی از غم غربت دارم گريه مي كنم، امشب فقط براي تو اشك مي ريزم... اينجا... ايران... من ... آسموني... كجايي تو الان؟ اونجايي كه هستي، الان شبه يا روز؟ امشب شديد دلتنگتم... امشب آسموني دلتنگته assistant ، خيلي... خيلي... پ.ن.1: يه احساس كوچولو براي assistant... من خوبم و زندگي همچنان جريان داره، فقط نمي دونم چرا ديشب يهويي دلم براش تنگ شد؟!... پ.ن.2: گوش شيطون كر، قسمت سوم اون مساله هم حل شد، رفت پي كارش... پنج شنبه، final زبان... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت توسط آسموني |
|
|
هفته آروم و مزخرفی بود. مزخرف برای اینکه من دلم خونه رو می خواد و نمی تونم برم… هر روز سر کار و هر شب درس و تنهایی و سکوت و دوری از خونه… خانم داداشی دوشنبه صبح پرواز داشت برای خارجه! نرفته، دلم براش تنگ شد… همچنان بی خبر از assistant و همچنان دلتنگ خونه... پنج شنبه جلسه آخر زبان بود. قرار بود پنج شنبه با داداشی بریم شمال، ولی نشد و همین موضوع بیشتر کلافه ام کرده. بخصوص که این سردرد لعنتی ولم نمی کنه. همچنان دلم هیجان می خواد و assistant و مامان و خونه رو... جدیدا خوابشون رو هم می بینم... هم خواب assistant رو و هم خواب مامان و بابا رو... لعنت به این دوری که همه زندگی آدم رو می ریزه به هم... پنج شنبه شب هم رفتيم خونه خاله. دو ماهي بود كه نرفته بوديم اونجا. جمعه ظهر تو بارون برگشتيم. شب هم داداشي زنگ زد. بهش گفتم از وقتي هيئت علمي شدي، ديگه تحويلمون نمي گيري. دنيا هميشه اينجوري نمي مونه، اومد و يه روزي ما هم به يه جايي رسيديم. اونوقت ديگه تو رو تحويل نگيرم، نه خدائيش اين درسته؟!!! بنده خدا مونده بود چي بگه! خانمش هم همش بهم email مي زنه كه بريد پيش داداشي تا تنها نباشه. اون هم شديدا ما رو مي پيچونه! نکته مهم این هفته، شروع کردن ترجمه یه کتاب هست، که فعلا هيچ امیدی به چاپ شدنش ندارم!... چون اولین ترجمه مون هست، چهار نفری- با خواهری و دو تا از دوست تاش- شروع کردیم... حالا به مجموعه تمام کارهای حجیم شرکت و سنگین تز و اون مساله* ، کار ترجمه کتاب هم اضافه شده. مدیر ترجمه هم خودم هستم، فعلا تا یک هفته دیگه باید یک سوم ترجمه بچه ها تموم بشه. هیچ فرجه ای هم بهشون نخواهم داد. شدیدا سخت گیرانه دارم کار رو دنبال می کنم که اصولا این جور کارها رو اگه شل بگیری، دیگه نمی تونی جمعشون کنی... * اون مساله، سه قسمت داشت. دو قسمتش رو تونستم حل کنم. حالا مونده سومی، که خدائیش خیلی سنگین هست و حداقل تا حالا نتونستم حلش کنم. دل نوشت به مامان: چطوری مامان گلم... بدون ما خوش می گذره؟ می دونم که خیلی دلت می خواد زودتر ما رو ببینی. خوب تقصیر خودت هم هست، چرا نمی یای پیش ما؟ می بینی که وقت نمی کنیم بیایم پیشت، خوب تو بیا دیگه!... مامان، دلم برات تنگ شده... خیلی...چیکار کنم؟ اگه هفته دیگه هم هوا بارونی باشه و من نتونم بیام پیشت چی؟ برام دعا می کنی مامان، که هوا خوب باشه؟ كه بيام پيشت...خدا می دونه چقدر دلم برات تنگه مامان... دوريات بدجوري داره اذيتم مي كنه. حتي اين حجم زياد كارهام هم نمي تونه من رو از ياد تو غافل كنه... تو اين چند شب اخير، چند بار خواب تو رو ديده باشم، خوبه؟ دعا كن اين هفته بيام پيشت... خيلي دلم برات تنگه... دلم شدیدا خونه رو می خواد و تو و بابا رو...
اضافه نوشت: بابابزرگ، ديشب خواب باغت رو ديدم... چند ساله كه من پا تو اون باغ نذاشتم؟ 10 سال، نه؟ ديشب خواب اون باغ رو ديدم... همه جاش...تو آشپزخونه اش، تو اتاق هاش... چه معني مي تونه داشته باشه اين خواب؟ تو اونجا نبودي، ولي خونه مرتب بود، كاملا مرتب، مرتب تر از هميشه كه نوه هات اونجا رو فجيعانه به هم مي ريختند... هيچ كس تو خونه نبود، ولي آرامش عجيبي اونجا حاكم بود... مي دوني چقدر من رو ياد گذشته ها انداخت؟ تموم جزئيات اونجا عين اون چيزي بود كه من براي آخرين بار ديده بودم، آشپزخونه...اتاق...تخت تو... كرسي...ايوونت... بابابزرگ، مي دوني وقتي نصفه شب از خواب بيدار شدم، چقدر دلم هوات رو كرد... چقدر دلم هواي ده سال پيش رو كرد... هواي باغت رو... بابابزرگ، تو نبودي...، ولي خونه پر از آرامش بود... واي، بابابزرگ، من اگه بخوام يه بار ديگه، فقط يه بار ديگه برگردم به 10-15 سال پيش، كي رو بايد ببينم؟ از كي بايد بخوام يه بار – به خدا فقط يه بار ديگه- با بچه ها جمع شيم اونجا؟ بابابزرگ، دلم شديد آروم شد با اين خواب...نمي دونم چرا حس مي كنم خواب خوبي بود؛ حداقل براي من كه يادآور خلي چيزها بود... خدا رو شكر مي كنم كه حداقل تو خواب هام مي تونم اون چيزي رو كه دوست دارم، ببينم... نمي دونم چه كلمه اي مي تونه توصيف كنه اون همه لذتي كه از ديدن باغت، ديشب تو خواب نصيب من شد، رو؟ گاهي كلمات هم براي كمك به من كم ميارن...
پ.ن به مهناز: آدرسی که برام گذاشتی اشتباه هست. اگه اینجا رو هنوز می خونی، آدرس جدیدت رو بذار لطفا، تا بتونم کمکت کنم.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت توسط آسموني |
|
|
روزها زودتر از اون چيزي كه حتي تصورش رو هم بكنم، مي گذرند. آبان قشنگ من هم گذشت... هرچي فكر مي كنم اين دو هفته اخير چطوري گذشت، يادم نمي ياد! ننوشتن همين خاصيت رو هم داره، فقط مي دونم كه همش به درس و مشق و سرماخوردگي گذشت. سه شنبه هفته پيش رفتم پيش استاد راهنما. كارها تا اينجا خوب پيش رفته. فقط من به استاد گير دادم كه نمي خوام همه كارهام شبيه سازي باشه، مي خوام رياضي هم توش باشه!!! مععععع.....استاد هرچي سعي كرد كه متقاعدم كنه كه از بچه هاي دكتري انتظار ارائه مدل دارند، نه ارشدها، نتونست!!!! آخر هفته، خواهري سرما خورد و كهير زد و تب كرد و ... خلاصه هر كاري كه مي تونست من رو مريض كنه! نتيجه، يه آسموني سرماخورده با گلودرد، اونم فقط تصوير و بدون صدا! هست. فردا ميان ترم زبان دارم، صدام در نمي ياد، يه فرمولي رو هم بايد حل مي كردم كه يه هفته هست حل نشده، به هر دري هم كه زدم، پيش اون پسره تو دانشكده رياضي هم رفتم، ولي هنوز به جواب نرسيدم! روزهای کسل کننده ای هستند...از بچه ها هیچ خبری ندارم... انگار همه رفتند مسافرت یا همه مریض هستند و تو خونه افتادند!... دلم مي خواد برم خونه... دلم مي خواد اين فرموله حل بشه... دلم مي خواد يه خبري از assistant بهم برسه. دلم مي خواد حداقل clement يه ايميل بزنه. دلم مي خواد يه خبر هيجان انگيز بهم برسه... دلم مي خواد با خواهري همين امروز مي تونستيم قرارداد اين خونه رو فسخ كنيم و بريم اكباتان، خونه بگيريم... دلم مي خواد ماشين بخرم... دلم مي خواد assistant رو ببينم... دلم عروسي مي خواد... دلم ر ق ص ي د ن مي خواد... دلم مامان رو مي خواد... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت توسط آسموني |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست / هر کسی نغمه خود خواند و آهسته رود / صحنه پیوسته بجاست / خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد...
روزها از پی هم می گذرند... هر روزی که می گذرد فرصتی برای خوبتر شدن را از دست می دهیم. روزهایم را اینجا می نویسم تا یادم نرود چه فرصت هایی را از دست داده ام. یادم نرود تلاش را...کوشش را.... و رسیدن به هدف را. آرزوهایت را جایی یادداشت کن. خدا یادش نمی رود، اما تو یادت می رود چیزهایی که امروز داری آرزوهای دیروزت هستند... |
|
RSS
|