![]() |
![]() |
|
| يه دوستي بهم مي گفت چرا كارهاي روزمره ات رو نمي نويسي؟ ديدم حرف بدي نمي زنه... |
|
دل نوشت به خودم:
هميشه كه نبايد به ديگران دل نوشت نوشت، مگه نه؟ يه وقتهايي هم آدم بايد خطاب به خودش بنويسه... به اون دلي كه گوشه سينه اش نشسته... به اوني كه باهاش بزرگ شده... به اوني كه امروز تولدشه... تولدت مبارك دختر آباني... يه سال ديگه هم گذشت... كم كم داري بزرگ مي شي ها! اين رو خودتم حس مي كني؟... چه روزهايي كه با تو گذروندم... يادت مي ياد... بچه بودي... بزرگ ترين آرزوت چي بود اون موقع؟ كلاس اول... آخر سال... معدل 20... اون آدامسي كه مامان برات خريد... يادت مي ياد چقدر ذوق كرده بودي؟ الان هم همون طور ذوق مي كني؟ يادمه پارسال كه خونه خريدي، حتي به اندازه اون آدامسه ذوق نكردي... براي همينه كه مي گم داري بزرگ مي شي... ذوق خيلي چيزها رو داري از دست مي دي... تو بزرگ مي شي و من بزرگ مي شم... تو رشد مي كني و من رشد مي كنم... من... با تو... آسموني... بزرگ شدنت رو حس كردم... تو تمام سختي هايي كه كشيدي... تو تمام تنهايي هايي كه كشيدي... بزرگ شدنت رو ديدم، وقتي دست هاي ترك خورده بابا رو مي ديدي... وقتي بابا مي گفت تمام سختي كشيدن هاي من بخاطر شماست... وقتي... چي بگم آخه... بعضي چيزها بايد براي هميشه تو دلت بمونه... براي هميشه... مغرور نشو آسموني.... ولي من هميشه بهت افتخار كردم... به تلاشت... به همتات... به گذشته ات... به آينده ات... برعكس خيلي ها، اعتقاد دارم تمام آدم ها و چيزهايي كه تو مسير زندگيات قرار مي گيرند، به كاملتر شدنت كمك مي كنند... دخترعموت يادته چي مي گفت؟ مي گفت تو پشتكارت از خواهر و برادرات خيلي بيشتره! يادت مياد كف كرده بودي از شنيدنش... يادت هست assistant در موردت چي مي گفت؟ اينكه چقدر بزرگي و ساده و پاك ... آسموني... دختر آباني مغرور و ساده من... مي ترسم... از عدد سنات مي ترسم...يه زماني فكر مي كردم آدم ها براي چي اينقدر زياد عمر مي كنن؟ 23 سال زندگي بسه ديگه! بعد كه شدم 23، گفتم، حالا يه سال ديگه هم بذار بگذره... 24 سال حتما بسه براي يه زندگي... حالا كه رسيدم به 24، تصميم گرفتم target ام رو بالاتر ببرم! آخه هنوز خيلي كار دارم... 26 خوبه؟... مي ترسم آسموني... مي ترسم يه روزي بياد كه خيلي با روزهاي بچگي ات فاصله بگيري... مي ترسم روز بياد كه حسرت فرصتهاي از دست رفته ات رو بخوري... اينكه بخواي كاري بكني، ولي قدرتش رو نداشته باشي... وقتش رو نداشته باشي... برات دعا مي كنم دختر آباني درونگرا و پر از اعتماد به نفس من... براي تو، تا كسي پيدا بشه كه بتونه بفهمه تو ذهنت چي مي گذره... يه وقتهايي خودم هم حتي نمي تونم دركت كنم! اينكه چطور يه لحظه اينقدر آرومي و يه لحظه اينقدر پرهياهو... يه وقت اينقدر شادي و يه وقت اينقدر غمگين... ولي يه چيز رو مي دونم... اينكه ته دلت چقدر پاكي... چيزي كه شايد خيليها نتونن بفهمند... ولي من مي فهمم... براي همينه كه تو اين يه سال، يه دوست خوب پيدا كردي... يكي نه... چند تا... assistant، clement، فرشته... اينها رو سعي كن هيچ وقت از دست ندي... باشه؟ سه شنبه صبح رفتيم شمال... خواهري و مامان و دخترخاله اومدند بابل دنبالمون... چهارشنبه عصر زن عمو رو بردم بابل دكتر... پنج شنبه صبح با خواهري رفتيم چالوس، هتل ه ا ي ت، همايشي از طرف شركت... عصر كه تو جاده مي اومديم، اونقدر بارون شديد بود و اونقدر سردردم وحشتناك بود كه نزديك نور، كنار جاده زديم كنار، درهاي ماشين رو قفل كرديم و گرفتيم خوابيديم!!! خونه كه رسيديم، بچه ها تولدبازي برامون راه انداختند... خيلي خوش گذشت... بچه ها مي گفتند ايشالله صدساله شي! من جواب مي دادم: نه!!!! چون اون موقع ديگه شما هيچكدومتون زنده نيستين!!!!! آخر شب هم داداشي اينها رسيدند شمال، شنبه صبح هم برگشتيم تهران. Clement قرار شده بود برام DVD Writer بخره، شنبه خريد و یک شنبه شب باهاش قرار گذاشتم نزديكي هاي خونه و ازش گرفتم.... اولين كسي كه بهم تبريك گفته بود تولدم رو، assistant بود كه دو-سه هفته پيش بود، بعد هم clement كه كف كردم، وقتي تولدم رو بهم تبريك گفت! آخه اون از كجا مي دونست؟ دیشب هم کادوی تولدم رو آورد دم خونه مون... یه عطر... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت توسط آسموني |
|
|
دوشنبه رفتم شريف. پيش همون آقايي كه دكتري رياضي هست. برام با مطلب يه برنامه نوشت كه تا همين الان تو اجرا كردنش مشكل دارم!!! بس كه سريع نوشت و من چيزي نفهميدم!!! Assistant بهم زنگ زد و ازم چند تا CD خواست. بهونه خوبي بود براي دادن كادوي تولدش. CD ها رو كه آماده كردم، گفتم بيا ازم بگير. سه شنبه رو شركت نرفتم. ولي نيومد. شب زنگ زد كه آخر هفته ميام ازت مي گيرم. از دهنم در رفت كه آخر هفته نه، ديره، فردا بيا بگير! دستم رو خوند! گفت اگه در مورد تولد باشه، ديگه باهات حرف نمي زنمL چهارشنبه شب اومد دم خونه. يه يه ساعتي حرف زديم. كلي هم دعوام كرد كه چرا اين كار رو كردم! خيلي وقت بود كه دلم براي حرف زدن باهاش تنگ شده بود... آخر هفته، اما خيلي سخت گذشت... اولش از چهارشنبه شروع شد كه دم اذان، خواب فوت ماماني رو ديدم... داشتم سنگكوب مي كردم... نصفه شبي زنگ زدم براي خواهري، شمال... گفت ماماني خونه خاله هست... نمي دونستم چيكار كنم... آخه نصفه شب زنگ بزنم خونه خاله، چي بگم بهشون؟... اونا هم همه بيچاره ها هول مي كنند... چقدر گريه كردم، بخاطر ماماني... اينكه چقدر دوستش دارم و اين رو تازه فهميدم... اينكه اگه خوابم درست باشه، من چيكار كنم... حتي خنده دار تر... اينكه اگه مجبور شيم همين امروز بريم شمال، كادوي تولد assistant رو كي بهش بدم؟!!! بعد هم پنج شنبه، كه مامان جواب آزمايشش رو گرفت و دكتر احمق گفت احتمالا هپاتيت هست... خدا مي دونه كه به ما چي گذشت آخر هفته اي... ديروز عصر كه جواب آزمايش هاي هپاتيت رو گرفت، شكر خدا چيزي نبود و مامان سالم سالم بود!!! دل نوشت به assistant: بدون هيچ مقدمهاي... تولدت مبارك دختر آباني... اميدوارم هميشه خوش باشي و شاد... چقدر لذت مي برم از مصاحبت با تو... مي دونستي اين رو؟ ببخش اگه يه وقتهايي حرصت رو در مييارم... آسمونيه ديگه! كارياش نميشه كرد... دل نوشت به مامان: واي... مامان... چي گذشت به من اين آخر هفته اي! مردم و زنده شدم... اگه تو چيزيات بود، آخه من چيكار مي كردم؟ نه... خدائيش تو به اين چيزهاش فكر نكردي؟ فكر نكردي اگه چيزيات مي شد، من... آسموني... چطور مي تونستم زنده بمونم؟ نگاه كردن به عكست هم من رو به گريه مي انداخت... هنوز موندم كه اين همه اشك رو من كجا نگه داشته بودم كه اونطور بي پروا مي اومدند و چشمهام رو سرخ ميكردند؟ من وحشتناك نگرانتم... نگران تو... الان كه اينجا نشستم و راحت از تو مي نويسم، دلگرمم كه تو يه جايي پشت اون رشته كوه بلند البرز كه از پشت پنجره شركت پيداست، تو خونه اي و زندگي مي كني... ولي پنج شنبه دستم به هيج جا بند نبود... حس اينكه تو نباشي... حس اينكه تو مريض باشي... حس اينكه از دستت بدم... اينقدر بد بود كه ديگه نمي خوام بهشون فكر كنم...
پ.ن: فردا... شمال...خونه...مامان...دریا...چالوس...همایش...تولد... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت توسط آسموني |
|
|
آخر هفته گذشته به خريد گذشت. اول يه عطر شنل به مناسبت تولد assistant. بعد هم شلوار و جمعه هم كوله پشتي و يك شنبه هم كتوني. سمينار همدان رو هم دو در كردم و نرفتم. اين هفته هم اتفاق خاصي نيفتاد، فقط تز كه شنبه رفتم پيش استاد راهنما و سه شنبه با يكي از دانشجوهاي دكتري رياضي قرار گذاشتم تا ببينم مي تونه كمكم كنه يا نه؟ به assistant زنگ زدم و گفتم اگه بهخاطر من نمي خواد بياد، من فقط دارم بچه ها رو جمع مي كنم و نقش خاص ديگه اي ندارم. گفت: نه و يهسري دلايلي آورد كه نتونست قانعم كنه. چهارشنبه شب طبق قرار با بچه ها رفتيم دربند و اگرچه نبود assistant از خوشحاليم كم مي كرد (حتي با وجود زنگ زدن clement بههش)، اما واقعا خوش گذشت. تنوع تو مكان، سرماي هوا، تعداد بيشتر بچه ها كه اومده بودند، يخ كردن ما و ...همه و همه باعث شدند كه خيلي بهمون خوش بگذره. جالب، اومدن يكي از بچه هاي دوره ليسانسم بود. گرچه اول نشناختمش! دوري دو ساله همين چيزها رو هم داره، طبیعتا... پنج شنبه صبح هم اول رفتم كلاس زبان، كه استاد نداشت! سريع راه افتاديم بريم شمال. با دو تا ماشين، راننده هم من و داداشي. بماند كه بيشتر راه تو هراز مجبور شدم 60-70 تا بيشتر نرم، ولي از آمل به بعد، داداشي رو پيچوندم و راحت اومدم!!! از شانس بد ما، ماشين تو اميركلا خراب شد، مجبور شديم كلي وقت تو مكانيكي بگذرونيم! به قول داداشي، هرچي گازت رو گرفتي و تند اومدي، از اون طرف مجبور شدي تو تعميرگاه بموني!!! شب رفتيم لب رودخونه و بازار. جمعه عصر هم رفتيم ملاقات زنعمو. بعد هم دريا. شب هم خاله اينها و عمو اينها شام پيش ما بودند. امروز هم 5 صبح راه افتاديم و نزديك 10 شركت بودم! الان هم گيج خواب و خسته، با كلي درس نخونده و كارهاي عقب افتاده، اونم بدون ماشين... خدا يك عدد پرايد دست دوم خوب نصيب ما بگرداند... انشالله... دل نوشت به assistant: هيچي نمي تونم بگم... نمي دونم چرا اينقدر در برخورد با تو محتاط شدم. كاش مي تونستم ذهنت رو بخونم... دلم براي زنگ زدن هات تنگ شده ... براي حرفهات... خيلي وقته باهام محتاط حرف مي زني... دربند بدون تو واقعا صفا نداشت. گرچه سعي كردم شاد باشم، ولي نشد... من به بودنت عادت كردم... حضور تو به من آرامش ميده... حرف زدن با تو، ضربان قبلم رو آروم مي كنه. مي توني بفهمي اين رو، تو آيا؟ من پر از استرسم... پر از تپش قلب... هيچكي جز تو هم نميتونه كمكم كنه... چرا اينقدر بيتفاوتي؟ يا من اينطور حس ميكنم؟ من اين assistant رو نميخوام. من همون assistant خودم رو ميخوام... همون كه پاي حرف هام مي نشست. همون كه برام دل مي سوزوند. همون كه نگرانم بود... خلاصه كلام؛ دلم برات تنگ شده... وحشتناك... همين. دل نوشت به زن عمو: واي... زنعمو... زنعموي من... ديروز تونستي صداي ضجه ام رو از پشت چهره آرومم بشنوي، آيا؟ تونستي اشك هام رو از پشت لبخندهاي مصنوعيام ببيني؟ تونستي ناراحتيام رو تو اون يه ربعي كه ديدمت، ببيني؟...كي مي خواي خوب شي برگردي خونه؟ من نمي تونم همش بيام از پشت شيشه باهات حرف بزنم... من خسته شدم... خسته از اين همه نگراني براي تو... خسته از ديدن چهره ناراحت تو... خسته از درد كشيدن تو... خسته از ديدن تو توي اون لباس مسخره صورتي بيمارستان... برگرد... خونه بدون تو صفا نداره... برگرد... برگرد تا بشينيم باهم از اكرم و پري حرف بزنيم، از افه هاي جديدشون، از طعنهها و حرفهاي جديدشون، از اينكه آخر دخترهاي پري دكتري خوندند يانه؟ اينكه آخرين باري كه رفتي خونه پري، پشت سر مامانبزرگ چي ميگفت؟... زنعمو... تو رو خدا خوب شو و برگرد... تو تنها زنعمويي هستي كه من دوستش دارم... تو رو... تو زنعموي مظلوم و پاك من... منتظرم... منتظرم اين دفعه كه اومدم شمال، تو خونه ات ببينمت... شهر من... شهر كوچك و قشنگ من... هر وقت ديدمت، با چنارهاي دوطرف وروديات ديدمت... هنوز هم نتونستم قيافه تو رو بدون چنارهات تصور كنم... اين انصاف نيست، بهخدا انصاف نيست كه يه مشت آدم هيچي ندار به بهونه عريض كردن خيابون، يك كيلومتر درختهاي چنار 80 سالهات رو در عرض يك شب (به خدا فقط يك شب) قطع كنند... كي مسئول اين كاره؟ من به كي مي تونم شكايت بكنم؟ چرا مردم تو هيچ واكنشي به اين كار نشون ندادند؟ اين هست تمام تمدن شهري كه ازش دم مي زنند؟ فكر مي كنم وقتشه كه بگم: درخت هاي چنار قشنگ من... الوداع...الوداع... پ.ن: ثبت مي كنم تا يادم نره: در آستانه 24 سالگي... جاده هراز... 5 ساعت رانندگي... تنها... |
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم آبان 1386ساعت توسط آسموني |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست / هر کسی نغمه خود خواند و آهسته رود / صحنه پیوسته بجاست / خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد...
روزها از پی هم می گذرند... هر روزی که می گذرد فرصتی برای خوبتر شدن را از دست می دهیم. روزهایم را اینجا می نویسم تا یادم نرود چه فرصت هایی را از دست داده ام. یادم نرود تلاش را...کوشش را.... و رسیدن به هدف را. آرزوهایت را جایی یادداشت کن. خدا یادش نمی رود، اما تو یادت می رود چیزهایی که امروز داری آرزوهای دیروزت هستند... |
|
RSS
|