![]() |
![]() |
|
| يه دوستي بهم مي گفت چرا كارهاي روزمره ات رو نمي نويسي؟ ديدم حرف بدي نمي زنه... |
|
هفته آروم و در عين حال شلوغ و خسته اي رو گذروندم. آخراي ماه رمضون كه مي شه، آدم ديگه كم مياره، به هر بهونه اي كه شده، سعي مي كنه روزه اش رو بخوره... مثل همين سرماخوردگي من! شنبه اول با clement قرار گذاشتم كه mathematica رو ازش بگيرم. گرفتم و سريع رفتم دنبال مامان اينها كه افطار بريم خونه دايي. خوبي اينكه آدم ماشين دستش باشه، همينه ديگه! مامان اينها يك شنبه رفتند شمال. تز هم خيلي گير كرده، اعصابم رو ريخته به هم. با clement هم صحبت كردم، قرار شد برنامه دربند رو جور كنيم. سه شنبه، با يه سري فرانسوي جلسه داشتيم. حدود 4 ساعت. اولش كپ كرده بودم كه اينها با اين لهجه مسخره شون چطوري انگليسي حرف مي زنن! چهارشنبه هم به قصد شمال، بار و بنديل بستيم. اما درست يك ساعت قبل از رفتن، بهم گفتند كه بايد تو جلسه فردا باشي! اولش كه اينقدر عصباني بودم، گفتم به من هيچ ربطي نداره. من دارم مي رم. مشكل خودتونه. ولي بعد كه ديدم همه تو فشار قرار گرفتند، مجبور شدم بمونم. هيچ چيز هم بدتر از اين نيست كه كاملا تو ذهنت شمال و خونه رو تجسم كرده باشي، بعد يهو بخوره تو ذوقت و نري... واقعا درد داره... پنج شنبه، بعد از جلسه رفتيم شمال. حدود 7 رسيديم. روزه رو هم تو اتوبوس باز كردم (وقتي راننده، باهات آشنا باشه، همينه ديگه! رديف جلو مي شيني و كلي هم پذيرايي مي شي((J جمعه رو خونه بوديم، شب دخترعمو ها اومدند پيش ما. زن عمو باز هم بيمارستانه. روز عيد هم خاله اينها اومدند و نهار همه خونه ماماني بوديم. عصر هم رفتيم بازار و بعد هم خونه عمو اينها. يك شنبه ظهر هم برگشتيم تهران. ديروز هم دعوت نامه دربند رو براي بچه ها فرستادم. از ديروز هم دوباره نشستم سر تزم. دل نوشت به مامان: مامان، مامان گلم… چقدر نوشتن برای تو آرومم می کنه… این که از تو بنویسم… از تو گلم که خدا می دونه چقدر پاکی و بزرگی… چقدر محبتت صادقانه و بی ریا هست… دیروز یاد بچگی ام افتادم. روزهایی که حدودا 3 یا 4 ساله بودم. صبح که بیدار می شدم، نبود تو، مضطربم می کرد. سریع بلند می شدم و می اومدم تو آشپزخونه، خودم رو بهت می چسبوندم و تو برام می خوندی: آسمونی خانم قندی… اسبت رو کجا می بندی؟… زیر درخت نرگس… داغت رو نبینم هرگز… و من نمی دونم چرا؟ ولی می گفتم: مامان، برو… و خودم رو محکم تر بهت می چسبوندم… و تو با خنده، دوباره و دوباره این شعر رو برام می خوندی… و چقدر من احساس امنیت می کردم، وقتی خودم رو محکم تر به تو می چسبوندم... چقدر شیرینه یادآوری این خاطرات برام...یادت می یاد، مامان؟ یعنی من هم روزی چون تویی پاک، این چنین محبتم رو نصیب دخترم خواهم کرد؟ دل نوشت به بابا: بابای گلم، تو رو خدا راهی نشونم بده تا بتونم محبتت رو جبران کنم… وقتی بزرگی ات رو می بینم، وقتی صبوری ات رو می بینم… بابا… این چیزها رو به من هم یاد دادی؟ یعنی من هم روزی چون تو، آدم بزرگی می شم؟ دل نوشت به مامانی: امروز، روز دل نوشت نوشتن منه… افتادم رو دور دل نوشت نوشتن… برای مامان، بابا، و الان هم برای تو… تو مادربزرگ مهربونم… تو که یادگار بابابزرگمی… چقدر پاکی مامانی… غرورم رو شکستی، وقتی دست هام رو تو دست هات گرفتی و گفتی: از وقتی که رفتی، خیلی دلم برات تنگ شده، کاش اون لحظه دست هام اونقدر توان داشت که اشک هات رو پاک کنم… فدای اون پاهای دردناکت… یک پای ثابت بچگی ام- نه، نه، زندگی ام- تو هستی… با تمام محبت های خالصانه ای که نثارمون کردی و ما – ما نوه های بی معرفتت- هنوز که هنوزه، نمی تونیم همه اش رو درک کنیم... یادت می یاد... بچه بودیم... دستکش هات رو می گرفتیم و پاره می کردیم و باهاشون رزین درست می کردیم؟ یادت می یاد چند بار دعوامون کردی؟ به خدا من بی تقصیر بودم... همه تقصیرها گردن پسرها بود! چادرهات رو یادت می یاد که سقف خونه هامون می شدند و آخر کار، گلی و خاکی بهت پس می دادیم؟! کرسی بابابزرگ رو معلوم شد آخر کی شکست؟ دلم برای باغ فلفلت تنگ شده... همون که به اجبار برات فلفل هاشو می کندیم... چقدر زود پیر شدی مامانی... ما هنوز هم می خوایم تو باغتون بازی کنیم؟ اجازه می دی؟... دل نوشت به بابابزرگ: وای... بابابزرگ... نمی خواستم امروز برات دل نوشت بنویسم... ولی نشد... یعنی دل نوشت مامانی، هواییم کرد... تو کجایی الان؟ تو باغ؟ رو تختت؟ پیش رادیوت؟ بابابزرگ... خونه که بودم، فیلم 9 سال پیشت رو دیدم... با موبایل از روش ضبط کردم که همیشه پیشم باشی... باورت می شه الان تو موبابلمی؟!! چقدر دلم هواتو کرده.... هوای باغت رو... هوای قصه هایی که برامون می گفتی... بعد تو هیچ کس نتونست برامون مثل تو قصه بگه... هیچ کس بابابزرگ... هیچ کس... دل نوشت به assistant: نمی دونم آخرش قراره من تو رو دق بدم، یا تو من رو؟!! شدیدا نگرانم... از جوابی که ممکنه بهم بدی، می ترسم... چیکار کنم خب! جلوی تو نمی تونم حرفهام رو راحت بزنم! باورت می شه جلوت هول می شم؟! عین بچه مدرسه ای ها که می خوان به معلمشون درس جواب بدن و یهویی همه چی از تو ذهنشون می پره! برای خودم هم عجیبه که اینقدر دوستت دارم... ولی این که تنهایی به درد نمی خوره، یه وقتایی نباید یه کارایی بکنم که می کنم، این هم می شه نتیجه اش... بعد دو ماه... که حالا عین ... پشیمونم که نکنه جوابت نه باشه... و اگه باشه... اون وقت باید چیکار کنم؟... Assistant ام، دوست گلم، من دوستت دارم، چه تو دوستم داشته باشی، چه نداشته باشی... چه عاشقم باشی، چه ازم متنفر... کاش می تونستم بهت بگم چقدر دوستت دارم... کاش می تونستی بفهمی چی دارم می گم: گرچه می دانم دوستم دارم... اما امشب غمگینم.... چون نگاهش به شیرینی رویاهای من نبود
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت توسط آسموني |
|
|
عصباني مي شويم… شديدا اعصابم خرده… من الان بايد تو راه شمال مي بودم، نه اينكه بشينم تو شركت و منتظر فردا صبح بمونم تا يه جلسه مسخره داشته باشيم… اي خدا… آخه من دردم رو به كي بگم؟… فقط اميدوارم فردا شلوغ نباشه، ماشين راحت گير بياد براي شمال… پ.ن.1: به علت عصبانيت بيش از حد، امروز نزديك من نيايد لطفا! چون شديدا پاچه مي گيرم… پ.ن.2: باز هم به علت عصبانيت بيش از حد، دل نوشت مل نوشت!!! نداريم امروز… گير نديد ديگه…
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت توسط آسموني |
|
|
در راستاي شروع كردن تز، شنبه رفتم دانشگاه تا يه فايل از اون دانشجوي دكتري بگيرم. فكر مي كردم نسل ديسكت ها منقرض شده كه فهميدم اشتباه مي كردم و فايل رو تو يه ديسكت به من داد كه اونم باز نمي شد! مجبور شد فايل رو برام بفرسته (خوب! برادر من! از اول اين كار رو مي كردي كه ما هم علاف نشيم!) سه شنبه هم رفتم شريف، اونم با ماشين استاد، فكر كن!!! صفايي مي كنم من با اين ماشين كه تا دم دانشكده هم مي تونم باهاش برم!… سر مقاله باهاش صحبت كردم و سر فايل و … نمي دونم آخر و عاقبت اين تز به كجا مي رسه… يه كم مي ترسم! وسط حرف زدن باهاش بودم كه صداي يه خانمي رو شنيدم كه اومد تو اتاق. حوصله برگشتن و نگاه كردن بهش رو نداشتم! براي همين هم برنگشتم ببينم كيه. يهو ديدم داره باهام سلام عليك مي كنه! برگشتم، ديدم assistant هست! كلي جفتمون ذوق دروكرديم از خودمون! به من مي گه تو خيلي پشتكار داري!!! جل الخالق... يك شنبه شديد يه جاي تز گير كردم، تنها راهي كه به ذهنم رسيد اين بود كه زنگ بزنم به استاد آمار و ازش بپرسم! خدائيش من از سوات اين پسر حض مي كنم. خدا براي من نگهش داره كه فعلا تا يه سال ديگه مشكلات آمار و احتمالي ام رو حل كنه! يه CD نرم افزار هم مي خواستم كه به clement سفارش دادم برام بخره! البته هنوز وقت نكردم برم ازش بگيرم! از چهارشنبه هم شروع كردم كتاب 504 رو بخونم (كي بود گفت يعني تا حالا نخوندي؟) پنج شنبه عصر مامان و خاله اينها رسيدند تهران و من و پسرخاله جان رفتيم دنبالشون تو آزادي! جالبه كه من پشت پسرخاله مي رفتم، چون مسير رو بلد نبودم، بعد يهو گمش كردم و واسه خودم تو اون شلوغي دم افطار، همين جور دور آزادي، دور مي زدم! افطار هم خونه خاله بوديم، آخر شب هم با مامان و دخترخاله جان اومديم خونه. جمعه ظهر هم بهشت زهرا و شب هم مراسم سال پسرخاله... دل نوشت به پسرخاله: به همين راحتي يكسال گذشت. يك سال از اون روزي كه پشت تلفن گفتند اكبر مرد... چقدر سريع و چقدر زود... حس مي كنم دارم فراموشت مي كنم... درسته كه اونقدر محجوب بودي و سر به زير كه تمام خاطره هايي كه ازت دارم، از تعداد انگشت هاي دستم هم بيشتر نمي شه، اما تو -تو پسرخاله ام- تو تمام لحظات بچگي ام حضور داشتي. تو باغ بابابزرگ، تو شمال... يادته؟ پسرخاله آروم و سر به زير من... كاش بودي و مي ديدي تو اين يكسال به مادرت چي گذشت... كاش بودي و مي ديدي كه مادرت خرد شد... كمرش شكست... كاش مي تونستي اشك رو تو تمام لحظات اين يك سال مادرت، تو چشماش ببيني... الان كجايي پسرخاله؟ تو بين اون همه آدم، تونستي بابابزرگ رو پيدا كني؟ اگه آره، پس خوش به حالت! چون تو اولين كسي هستي كه بعد از هشت سال، مي توني بري تو بغل بابابزرگ و ببوسيش... اگه ديديش، سلام من رو بهش برسون، بهش بگو بابابزرگ، آسموني خيلي دلش برات تنگ شده... بهش بگو آسموني بعد هشت سال هنوز فراموشت نكرده... بهش بگو آسموني بعد هشت سال، هنوز يه وقتايي برات گريه مي كنه... وقت كردي، يه وقتايي به خواب مادرت بيا... فعلا اين تنها راهيه كه مي تونه آرومش كنه...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت توسط آسموني |
|
|
شاد مي شويم... روزهاي اول هفته رو تقريبا همش يا سر كار بودم يا رو تز كار كردم… مقاله هه اونقدر سنگين بود كه بتونه تمام وقتم رو بگیره. سه شنبه رفتم شريف. خوبيش اين بود كه با ماشين استاد رفتم، براي همين تا دم دانشكده با ماشين رفتم و كلي حال كردم براي خودم! با استاد راهنما سر تز صحبت كردم… از مقاله اي كه با يكي از بچه هاي دانشگاه نوشتند و accept اش هم از European journal of operation research اومده، سه تا اشكال گرفتم! استاد اول قبول نمي كرد، ولي كم كم متقاعد شد! بعد رفتم براي assistant گل خريدم و رفتم دانشگاه... چند تا از بچه هاي ما هم اومده بودند. بيشتر از اينكه assistant استرس داشته باشه، ما استرس داشتيم... انصافا خوب دفاع كرد. موضوعش هم اونقدر OR اي بود كه مديرگروه نتونه ازش ايراد بگيره! انصافا هم استاد راهنما و داور ازش فوق العاده دفاع كردند و نذاشتند كم بياره. خلاصه كه 19.5 شد. اصولا اونها عقيده دارند 20 براي خدا هست! و معمولا 19.5 بالاترين نمره ما هست. با خودم شرط كردم بتونم 20 بگيرم! (خيلي روت زياده)! ولي خدائيش اولش خيلي هول شده بود... اون دانشجوي دكتري رو هم ديدم. اشكال ها رو بهش گفتم و قبول كرد. ولي گفت ديگه كاريش نمي شه كرد! چون كه acceptance اش اومده! استاد راهنما هم بهش گفت كه كمكم كنه. مفهوم مقاله رو برام بگه و مثالهاش رو بهم بده... شب assistant بهم زنگ زد. حدود 45دقيقه داشتيم با هم حرف مي زديم. از اين مي گفت كه تو اين چند روز چي كشيده و چقدر وقت كم داشته. پنج شنبه صبح رفتم كلاس زبان. كلاس معمولي اي هست... تازه به غيبت ها هم خيلي گير مي دن. شايد ديگه نرم. كسي كلاس مكالمه خوب سراغ داره؟ بعد از كلاس هم از اونجا كه ماشين دستم بود، رفتم خونه assistant و سي دي هاي عكس و فيلم دفاعش رو بهش دادم. يه نيم ساعتي هم اونجا داشتيم حرف مي زديم! بعد هم با صاحبخونه و بچه ها داشتيم مي رفتيم مخابرات، كه يهو ديدم قالپاق ماشينم داره وسط خيابون راه مي ره! نمي دونم تو اون 20-30 ثانيه كي تونست اون قالپاق رو بدزده؟ اگه پنج شنبه ديديد سه تا دختر گوشه خيابون لاي علف ملف ها داره مي گردن، شك نكنيد كه اوني كه دستكش دستش بوده، من بودم!!! بوق ماشين هم به سلامتي از كار افتاد و من و خواهري تمام راه تهران تا كرج رو هر كي بد مي پيچيد جلومون، براي اينكه كم نياريم، فحش مي داديم!!!!تو كرج هم دختردايي جان، آدرس عوضي بهمون داد و بسي ما رو به دردسر انداخت! جمعه كه خواستيم برگرديم، اول از همه بوق رو درست كرديم! دل نوشت به assistant: نمي دوني چقدر خوشحالم از اينكه باهام دوستي... شايد نتونم خيلي چيزها رو مستقيم بهت بگم... اما برام خيلي محترمي... خيلي... اين مدت كه ازت بي خبر بودم، خيلي سخت بود... خيلي... بهت تبريك مي گم... "اميدوارم هر روز موفق تر از ديروز باشي"... كاش مي دونستي كه من چقدر دوستت دارم... کاش تو هم همون قدر من رو دوست داشته باشی... راستي! شيريني ما يادت نره... دل نوشت به مامان: چقدر سه شنبه دلم مي خواست دفاع من بود و تو اونجا نشسته بودي... چقدر دلم مي خواست بعد از دفاع مي اومدم بغلت مي كردم و تو برام دست مي زدي... چقدر دلم هواتو كرده، مامان... كي مياي اينجا؟ |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم مهر 1386ساعت توسط آسموني |
|
|
مرسي از آزي عزيز... تمام دوست هام مي تونن تو اين بازي شركت كنند: درباره خودم: آسموني... دانشجو... شاغل... در حال شروع تز... دور از خانواده... تنها... عاشق درس خوندن... گرچه آخرش هم هيچي نشدم، ولي لذتي كه تو درس خوندن پيدا مي كنم رو تو هيچ چيز ديگه نديدم... درون گرا... داراي رفتاري كاملا متضاد در جمع هاي مختلف... بعض جاها وحشتناك شلوغ، بعضي جاها وحشتناك آروم... از آشپزي متنفرم... فقط در حدي كه از گشنگي نميرم... ظرف شستن رو به آشپزي ترجيح مي دم... رقص رو در حد مبتدي بلدم، تو اين مورد اصلا استعداد ندارم... عاشق رانندگي... فصل و ماه و روزی که دوست داری: خيلي برام فرقي نمي كنه... همه شون يه خوبي دارن... ولي قاعدتا آبان رو بيشتر از ماه هاي ديگه دوست دارم، چون ماه تولدمه... رنگ من: نارنجي، زرد... (رنگهاي تند و شاد) غذاي مورد علاقه: سالاد ماكاروني... مرغ ترش (يه غذاي شمال هست) موسيقي مورد علاقه: كلا خيلي شاد گوش نمي دم... آهنگ هاي غمگين خيلي آرومم مي كنه... بدترين ضدحالي كه خوردي: بگذريم... بزرگترين قولي كه تا حالا دادي: از اينم بگذريم. زيادي خصوصيه! ناشيانه ترين كاري كه كردي: واقعا شرمندم... اينم نمي شه گفت! بهترين خاطره زندگي: زيادن... ولي دوست شدن با assistant يكي از بهترين خاطره هام هست... بدترين خاطره زندگي: فوت بابابزرگ و پسرخاله ام... شخصی هست که بخوای ملاقاتش کنی: يكي از دوست هاي دبستانم: لاله شاليكاريان، از سوم دبستان تا حالا ازش خبر ندارم. خيلي دلم مي خواد ببينمش... دوست هم دارم فقط يكبار ديگه بابابزرگم رو از نزديك ببينم... كاش مي شد... به كي نفرين مي كني؟ هيچكي رو... چون اعتقاد دارم هر كسي هر كار بدي هم كه بكنه، از روي سادگي اش انجام داره و اونقدر ضعيف بوده كه اينكار رو كرده... نفرين كسي كه ضعيف تر از خودت هست، منصفانه نيست. وضعيتت در 10 سال آينده: احتمالا دكتري ام رو گرفتم، شايد ازدواج هم كرده باشم... و فكر كنم تا اون موقع هيئت علمي هم شده باشم (چقدر كم اشتها!) حرف دلت: آرزوهايت را جايي يادداشت كن، خدا يادش نمي رود، اما تو يادت مي رود چيزهايي كه امروز داري، آرزوهاي ديروزت هستند. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت توسط آسموني |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست / هر کسی نغمه خود خواند و آهسته رود / صحنه پیوسته بجاست / خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد...
روزها از پی هم می گذرند... هر روزی که می گذرد فرصتی برای خوبتر شدن را از دست می دهیم. روزهایم را اینجا می نویسم تا یادم نرود چه فرصت هایی را از دست داده ام. یادم نرود تلاش را...کوشش را.... و رسیدن به هدف را. آرزوهایت را جایی یادداشت کن. خدا یادش نمی رود، اما تو یادت می رود چیزهایی که امروز داری آرزوهای دیروزت هستند... |
|
RSS
|