![]() |
![]() |
|
| يه دوستي بهم مي گفت چرا كارهاي روزمره ات رو نمي نويسي؟ ديدم حرف بدي نمي زنه... |
|
می گذرانیم... مامان يك شنبه رفت شمال... ما هم رفتيم خونه... تقريبا حرفهام به كرسي نشست... البته با يه كم دلخوري! شب ها مي شينم سر تزم... دوشنبه موندم خونه، كمي رو تز كار كردم، بعد هم زنگ زدم به استاد راهنما و رفتم پيشش... بعد هم رفتم پيش استاد آمار، از اون هم كمك گرفتم! تو دانشگاه هم شوهر فرشته رو ديدم. قرار شد يه شب تو ماه رمضون دعوتمون كنند خونه شون! چهارشنبه با خانم داداشي رفتم استخر، پنج شنبه صبح رفتم دانشگاه، سميه رو ديدم كه اومده بود براي كارهاي ثبت نامش، يكي از پسرها هم اومده بود دانشگاه، كه كلي در مورد تزش باهاش حرف زدم. كارش رو تعطيل كرده و نشسته سر تزش... (اي بيچاره من...) . Assistant رو هم اتفاقي ديدم. كلي از خودم ذوق در وكردم... سرش حسابي شلوغ هست. احتمالا تو اين هفته دفاع مي كنه... شب هم با داداشي اينها شام رفتيم بيرون... جمعه هم يا خواب يا تز...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت توسط آسموني |
|
|
داداشي رفت... تز رو دارم شروع مي كنم. ولي بيشتر از اينكه جلو بره، استرسش رو دارم. براي اينكه بتونم تو خونه درس بخونم، يه سري قوانين جديد رو اعلام كردم كه طبيعتا واكنش هاي زيادي رو هم داشت… وقتي شديدا تو تزم گير كرده بودم، رسما نفرين شدم كه ايشالله گير يكي از خودش بدتر بيفته!!! تو اون عصبانيت، پرسيدم چه نفريني كرده؟ وقتي گفتند اين…، نفس راحتي كشيدم و گفتم خيالم راحت شد، حداقل نگفت ايشالله نتونه تزش رو جمع كنه!!! دوشنبه، clement زنگ زد كه من انقلابم. چيزي مي خوای بخرم؟ دو تا كتاب گفتم برام بخره... داداشي كوچيكه سه شنبه رفت شمال. تو راه ماشين خراب شد و خدا رحم كرد كه سالم موند. چهارشنبه هم با مامان و بابا برگشت تهران. عصر هم با خواهري رفتيم شهروند و كلي خريد و باركشي تا خونه و … و بعد هم رفتن خونه داداشي، پيش مامان اينها. پنج شنبه صبح رفتم دانشگاه و كتاب ها رو ازش گرفتم. شب هم داداشي و خانواده خانمش اومدند مهموني... كل شب، سه ساعت بيشتر نتونستم بخوابم، 5.5 صبح بعد از سحري رفتيم فرودگاه، بدرقه داداشي... با يك ساعت تاخير، حدود 9 صبح پريدند... ديشب هم كه استقلال كشون بود و بسي صفا كرديم... دل نوشت به داداشي كوچيكه: به پست هاي قبليم كه نگاه مي كنم، ياد دل نوشتي مي افتم كه بهت نوشتم... چقدر زود گذشت اين يك ماه... انگار همين ديروز بود كه اومديم استقبالت، همه خوشحال و شاد... ديروز فقط بوسيدمت... بغلت نكردم... تا نكنه اين بغض فروخورده سر باز كنه و گريه كنم. گذاشتم همه با خنده باهات خداحافظي كنند، تا مبادا مامان گريه كنه... گرچه به قول خودت، اين خنده ها از هزار تا گريه تلخ تر بود... اوائل كه اومده بودي، برام قابل هضم نبود كه تو ايراني... دوري زياد همين چيزها رو هم داره، طبيعتا... ولي الان كه هر وقت شماره ايرانت رو بگيرم و ببينم خاموشه، باورم مي شه واقعا رفتي... به من كه خيلي خوش گذشت، خيلي... از همين الان منتظر تابستون سال ديگه ام... اون موقع احتمالا ديگه آخراي تزم هست... منتظر برگشتنت مي مونم... دل نوشت به assistant: بي خبري هم بدچيزيه... كجايي؟... |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت توسط آسموني |
|
|
از شمال برمي گرديم... دوشنبه شب با مامان و داداشي خونه دايي رفتيم. چهارشنبه صبح هم با مامان رفتيم شمال... دايي بزرگه اينها هم اومدند... تو راه شمال، پسر رئيس كارخونه اي رو ديدم كه دو سال پيش تو شركتشون كار مي كردم... مي گفت مهندس م. هنوز بعد از دو سال يادت مي کنه و مي گه اون، خيلي دختر علمي اي بود!!! (كف مي كنيم...) تزش رو داره تموم مي كنه و احتمالا مي ره آمريكا براي ادامه تحصيل. ياد قديما كرديم. تقريبا همه آدم هاي اونجا عوض شدند، بجز اون دختره كه الان شده همه كاره اونجا... بي خيال... اونم دنياي خودش رو داره... پنج شنبه هم رفتيم دريا و نمايشگاه مجسمه شني و ... جمعه ظهر هم با دختر دايي جان برگشتيم تهران. شب هم شام رفتيم خونه دايي ... اتفاق خاص ديگه اي نيفتاد... پ.ن: از همين الان دلم براي تابستون تنگ شده... دل نوشت به assistant: چقدر ذوق كردم كه تو مسنجر منو add كردي. اين يعني اوضاع داره بهتر می شه... دل نوشت به اون: بعد از دو سال، چقدر راحت شناختمت... تو جاده... جلوي يه مسافرخونه... احتمالش چقدره كه ما همديگه رو اونجا ببينيم؟ هنوز حس نفرت از اون كارخونه از دلم بيرون نرفته... ولي اون موقع هم تو برام يه چيز ديگه بودي... با همه آدم هايي كه اونجا بودند و اونقدر اذيتم كردند، فرق مي كردي... يادته هر سه تامون ارشد قبول شديم... يادش بخير... تنها خاطره خوش من از اونجا تو بودي... تو اين دو سال خيلي بزرگ شدي... ولي هيچ وقت نتونستم روت حساب كنم... به نظرم پسر مردي كه مي ره دو تا زن مي گيره، تابوي اين قضيه پيشش شكسته شده... و اين اصلا براي من خوشايند نيست... اوج لذت رو مي شد تو چشمات ديد، وقتي كه از الگوريتم هاي بهينه سازي و مورچگان و ... صحبت مي كردي... هميشه از اين بعد قضيه ات خوشم مي اومد... دقيقا همون احساسي كه من نسبت به درس دارم... موفق باشي... يادت نره سر دفاعت دعوتمون كني...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت توسط آسموني |
|
|
مسافرت می رویم... مامان و بابا يك شنبه عصر رسيدند تهران. شب اونجا بوديم، داداشي كوچيكه هم اومد… دوشنبه شب هم assistant اومد دم خونه و كتاب و CD مطلب رو كه داشتم، بهش دادم (بعيد مي دونم خيلي به دردش خورده باشه!) سه شنبه صبح ديدم ماشين پنچر شده! تو شركت دادم برام چرخش رو عوض كردند. خواهري هم صبح زود راه افتاد اومد تهران. ظهر اول رفتم دانشگاه، پروژه هاي بچه ها رو براي استاد از دانشگاه گرفتم، بعد هم با خواهري رفتيم خونه داداشي. خواهري و داداشي كوچيكه هم اومدند، و حدود ساعت سه راه افتاديم به سمت كرمانشاه… دايي جان و برو بچز هم اومدند. حدود ساعت 11 شب رسيديم كرمانشاه … چهارشنبه رفتيم غار قوري قلعه و روانسر و جوانرود و آخر شب برگشتيم خونه. پنج شنبه صبح هم رفتيم طاق بستان و بازار سنتي كرمانشاه و عصر هم بيستون. جمعه هم صبح زود راه افتاديم، تو راه يه كم پيش عشاير مونديم و بعد هم رفتيم كنگاور و معبد آناهيتا و بعد هم همدان و باباطاهر و ابوعلي سينا و گنج نامه و بعد هم راه افتاديم سمت تهران. در كل خيلي خوش گذشت. 7-8 تا جوون كه هي تو اين دو روز مي زدند تو سر و كله هم و مي گفتند و مي خنديدند… شنبه صبح عملا جنازه من رفت سر كار! عصر هم همون جنازه رفت خونه خاله و بعد از شام هم رفت پارك ارم و ترن هوایی و رنجرو كشتي صبا و … خيلي حال داد… امروز صبح هم رفتم شريف، با فرشته و پيش استاد راهنماي اول… كلي پيگير تزم شد كه زود شروع كن، وقت كم مياري، موضوعت گنگ هست و … خلاصه كه كلي ترسوند ما رو … بعد هم با فرشته رفتيم دانشگاه خواهري و نمره هاي يكي از درس هاشون رو بردم براي آموزششون... پ.ن.1: هيچ جا براي من شمال نمي شه، تمام زيبايي طاق بستان و بيستون و فرهادتراش و طبيعت اونجا براي من نمي تونه جاي جنگل و دريا رو بگيره... پ.ن.2: زندگي عشاير رو كه ديدم، پاي حرف هاي پيرمرد باصفاي عشايري كه نشستم، به اين فكر كردم كه چقدر سختي مي كشن و چقدر حقشون خورده مي شه... به اينكه چقدر اين صحنه ها برام آشنا هست... به اينكه چقدر سخته دختري مثل پريا بتونه از اون محيط خودشو بالا بكشه... چقدر دلم گرفت... يعني پرياي خوشگل و ناز با اون پوست سفيدش وقتي كه بزرگ هم مي شه، هنوز همچون پوستي داره؟ كاش مي تونستم يه كاري براش بكنم... كاش اينقدر ناتوان نبودم...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت توسط آسموني |
|
|
مي گذرانيم… روزهايي كه شمال بودم، يه بار ديگه هم رفتيم دريا… اين بار درياكنار… با دخترعموها، مامان و دو تا از صميمي ترين دوست هاي دبيرستاني… خيلي حال داد… تا حالا دريا به اين تميزي و آرومي نديده بودم… (خالي نبند، ديدي، ولي كم ديدي!) به assistant هم زنگ زدم. دو-سه دقيقه فقط باهاش حرف زدم تا اعلام كنم كه ديگه مي تونه زنگ بزنه! جمعه برگشتيم تهران... شنبه رفتيم خونه داداشي، داداشي كوچيكه هم اومد اونجا و شب پيش ما موند... تا 3 صبح داشتم باهاش بحث مي كردم كه آدم بايد بره اونور يا نه... سه شنبه صبح رفتم شريف، استاد راهنماي دوم كلي نصيحت برادرانه ما را نمود كه كار رو ول كن، بشين سر تزت! دير مي شه ها! نمي رسي جمعش كني! شب هم با بچه هاي فاميل شام رفتيم كوهسار، خيلي خوش گذشت... جواب كنكور ارشد هم اومد، پسردايي جان قبول شده، ولي نه خيلي خوب... ميگه نمي رم... چهارشنبه هم ماشين داداشي رو گرفتم و آوردم خونه... از وقتي ماشين نو خريده، اين ماشين رو به من مي ده! شب هم با فرشته و شوهرش و الهام شام رفتيم بيرون... اين بار هم خيلي خوش گذشت... ولي اينها هيچ كدوم دليل نمي شه من ناراحتي ام رو فراموش كنم... پنج شنبه صبح اول رفتم بانك، بعد هم يه سر دانشگاه، پروپوزال تاييد شده ام رو ازدانشگاه گرفتم، بعد هم با خواهري رفتيم جمهوري و براش گوشي خريديم. شب هم رفتيم شام رو بيرون خورديم. جمعه هم يه سر رفتيم خونه خاله... دیروز هم به assistant زنگ زدم و یه دخ دقیه- یه ربعی داشتم باهاش حرف می زدم. اما جاي جالب كار، ديشب بود كه رفتيم داروهام رو از داروخونه بگيريم. تو ترافيك آرياشهر، ماشين پارك شده من، باتري خالي كرد و ديگه هر كاري اش كرديم، روشن نشد!!! حالا تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمع!!! آخه يكي نيست بگه براي چي يك ربع چراغ هاي ماشين خاموش رو نوربالا روشن مي ذاري تا باتري خالي كنه؟!! چند تا پسرها اومدند ماشين رو هل دادند، ولي روشن نشد! زنگ زدم به داداشي، كه آخه اين ماشينه تو به من دادي؟ بنده خدا، مهموني اش رو نرفت، اومد واسه ما ماشين هل داد تا روشن شد!!!! شب هم رفتيم خونه اونها، صبح باز من با ماشين اومدم بيرون!!!! (روت هم كه كم نيست!) دل نوشت به داداشي كوچيكه: ايران براي من همين قدر عزيزه كه شهر كوچكم... شهري كه روزي من اون رو با تمام خاطرات ريز و درشتش ترك كردم... ترك ايران، اون هم براي هميشه در نظرم اونقدر وحشتناك هست كه هيچ وقت بهش فكر نكنم... روزي كه شهرم رو ترك كردم، مي دونستم كه اگه امثال من اونجا رو ول نكند، مي تونه شهر آبادي باشه... حالا هم مي دونم كه اگه من و من هاي ديگه نخوايم ايران رو بسازيم، اينجا هميشه همينطوري مي مونه... اگه نبودند حسابي ها كه بهترين زندگي اونور رو ول كنند و بيان اينجا، چه بسا كه الان من و تو هم نمي تونستيم به رفتن فكر كنيم... مطمئن باش كه من مي رم اونور تا درس بخونم و چيزهاي جديد ياد بگيرم... مي رم تا ديد وسيع تري از زندگي پيدا كنم... ولي مطمئن باش هيچ وقت نمي رسه روزي كه از زندگي تو ايران ناراحت باشم... نمي رسه روزي كه نخوام برگردم ايران... من مي رم، ولي برمي گردم... مطمئن باش... دل نوشت به assistant: چقدر اذيتم كردي، نامرد! چقدر زجرم دادي اين چند روز... از اونايي هستي كه هيچي نمي گي، ولي با نگفتنت، هزار تا حرف مي زني... اين ده روزه، واقعا عذاب كشيدم... آخه چي داري تو اون نگات و تو اون حرف هات، كه من رو (با اين غرورم و با اين درونگرايي ام و با اين شخصيتم) اين طور دنبال خودت مي كشوني؟ تو هميشه برام از يه دوست فراتر بودي... اين رو اين چند روز فهميدم... اين چند روز كه مثل n تا از دوست هام، برام زنگ نزدي، ولي مثل اونها نبودي... زنگ نزدنت يه جور عذاب بود برام... چقدر خوشحالم كه خودم پيشقدم شدم... دل نوشت به مامان: مامان گلم، خيلي وقته كه برات ننوشتم... فكر نكن كه به فكرت نيستم، فقط دغدغه هاي ذهني، اجازه اين كار رو به من نمي دن... چقدر پاكي و چقدر بزرگي مامان، چقدر صبوري... مي دوني اين رو كي فهميدم؟ روزهايي كه بابابزرگ مريض بود و همه مي دونستيم كه تا چند وقت ديگه بيشتر زنده نمي مونه... روزهايي كه كار ما فقط غصه و گريه بود، اما تو ... تو مامان، همه كارها رو تنها انجام مي دادي... اشك هات رو فقط مي شد شب ها ديد، وقتي آروم و بي صدا اشك مي ريختي و گريه مي كردي... حالا هم صبوري ات رو مي بينم... بچه هات، هنوز بچه اند، مامان... فكر نكن بزرگ شدند... هنوز هم ممكنه كارهايي بكنند كه ناراحت بشي، ولي به روشون نمي ياري... بخاطر همين چيزهاته كه اينقدر برام عزيزي...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت توسط آسموني |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست / هر کسی نغمه خود خواند و آهسته رود / صحنه پیوسته بجاست / خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد...
روزها از پی هم می گذرند... هر روزی که می گذرد فرصتی برای خوبتر شدن را از دست می دهیم. روزهایم را اینجا می نویسم تا یادم نرود چه فرصت هایی را از دست داده ام. یادم نرود تلاش را...کوشش را.... و رسیدن به هدف را. آرزوهایت را جایی یادداشت کن. خدا یادش نمی رود، اما تو یادت می رود چیزهایی که امروز داری آرزوهای دیروزت هستند... |
|
RSS
|