![]() |
![]() |
|
| يه دوستي بهم مي گفت چرا كارهاي روزمره ات رو نمي نويسي؟ ديدم حرف بدي نمي زنه... |
|
از خانه آپ مي كنيم... روزهاي پركار و خسته اي رو گذروندم. شنبه بعد از اون دعوا، assistant بهم sms زد تا از دلم در بياره! داداشي كوچيكه سه شنبه صح رسيدند ايران. 5 صبح رفتيم فرودگاه. پروازشون تاخير داشت و 7 رسيدند! ( يه آسموني بي خواب رو تجسم كنيد كه رفته شركت!) assiatant باز هم sms زد. اين بار براش نوشتم مي خوام يه مدت برات زنگ نزنم تا زمان بگذره... چهارشنبه ظهر از شركت با خواهري رفتيم شمال... تو شمال: اول رفتم پيش زن عمو كه آوردنش خونه. حالش خيلي بهتر شده... پنج شنبه غروب هم رفتيم كمك دخترعمو و پسرعمو جان كه داشتند اسباب كشي مي كردند. حدود يك صبح برگشتيم خونه! داداشي ها سرشب رسيده بودند شمال. جمعه با داداشي رفتيم دريا...9 شب... تو آب... شنبه ظهر رفتم دندون پزشكي و بعد هم مهموني خونه خاله و بعد هم همه خونه ما! يك شنبه دوباره دريا، اين بار ظهر... دوشنبه هم دوباره دندون پزشكي... چقدر اين روزها داره تند مي گذره... پي نوشت 1: هواي شمال ...دريا...تابستون... خيلي وقت بود منتظر يه همچين وقتي بودم... چقدر لذت بخش هست دريا... پي نوشت 2: تا آخر هفته شمالم... دلم مي خواد تو اين مدت، 10 بار ديگه هم برم دريا... دفعه آخري كه رفتيم دريا، اونقدر تو آب جيغ زدم و بالا و پايين پريدم و خودم رو به موج ها كوبوندم كه باورم شد چقدر تو اين مدت بهم سخت گذشته بود... پي نوشت 3: حس نوشتن ندارم... دل نوشت به assistant: نمي دونم چقدر از دستم ناراحتي؟ نمي دونم... اين چند روز تو شمال دارم دوباره نفس مي كشم زندگي رو... دركم كن... بذار دوباره خودم رو پيدا كنم... از دستم ناراحت نشو... خودت مي دوني چقدر برام عزيزي... خيلي دلم برات تنگ شده... خيلي...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت توسط آسموني |
|
|
اندر احوالات اين چند روزه: دپرس مي شويم… بابا يك شنبه عصر رفت دكتر و خدا رو شكر چيزي نبود… همون عصر برگشت شمال، ولي مامان موند. دوشنبه عصر رفتيم خونه خاله و شام اونجا بوديم. سه شنبه عصر هم خونه دايي و باز هم شام اونجا بوديم. مرج ان اومد تهران. چهارشنبه ظهر اومدم خونه و از زور خستگي تا عصر بيهوش شدم. عصر هم با بچه هاي دانشگاه شام رفتيم بيرون. بماند كه هليا دير اومد و ما 1.5 ساعت دير رسيديم. Assistant دير اومد، و تو تمام اون مدتي هم كه بود، من باهاش سرسنگين بودم. يكي از بچه ها تا مهرماه دفاع مي كنه و اين تلنگري بود براي من كه تازه قله قاف رو فتح كردم و پروپزال نوشتم! Assistant چون كار داشت، زودتر رفت، ولي دوباره برگشت و ما رو رسوند خونه داداشي. تو راه هم گفت كه من ديگه باهاتون نمي يام بيرون تا آسموني راحت باشه! منم از حرص گفتم: منم ديگه نمي يام، تا تو راحت باشي!!! پنج شنبه مامان رو تا ترمينال بردم تا بره شمال. عصر هم با خانم داداشي رفتيم استخر. جمعه هم همش تو خونه بودم. امروز زن عمو هم مرخص شد. داداشي كوچيكه هم سه شنبه مياد ايران. صبح تو دانشگاه، دفاع بود. منم رفتم. Assistant هم اومده بود. هر چي تونست به ما گفت! من هم فقط سكوت كردم و هيچي نگفتم... گرچه آخرش ختم به خير شد، ولي من... كاش زودتر بريم تعطيلات، خيلي خسته ام...خيلي... دل نوشت به Assistant: نمي توني بفهمي من چي دارم مي گم... نمي توني... فقط سكوت مي كنم... چقدر امروز خسته ام... دل نوشت به بابا: هر وقت كه به دست هاي خسته ات نگاه مي كنم، هر بار كه چين هاي عميق روي پيشوني ات رو مي بينم، هر بار كه بهت فكر مي كنم، بابا، يخ مي كنم. بابا... چطور جبران كنم زحمتت رو... اين جمله ات رو هميشه به ياد خواهم داشت كه: "من اين همه سختي كشيدم، فقط براي اينكه اگه يه روزي مردم، نيايد سر قبرم و بگيد هيچ كاري برامون نكردي...من جون كندم تا شماها به اينجا رسيديد...". بابا... خيلي چيزها دارم براي گفتن، كه حتي اينجا هم براي گفتنش احساس امنيت نمي كنم. كاش هميشه پيشم بودي. چقدر بهت احتياج دارم... چقدر كوچيكم بابا، كه اينقدر زود تنهات گذاشتم... چقدر بزرگي بابا كه تحمل مي كني... روزت با يك هفته تاخير مبارك... دل نوشت به داداشي كوچيكه: نمي دوني چقدر ذوق كردم از اينكه سه شنبه اينجايي! از يكسال هم گذشت كه نديدمت... ولي چقدر زود گذشت، شبي كه تلفني باهات خداحافظي كردم و چقدر گريه كردم پشت تلفن... امروز هم همين طورم، نمي دونم از شوق ديدار تو هست، يا دعواي Assistant، يا خستگي، يا ... كه تمام دل نوشت هاي امروزم رو با گريه نوشتم... دلم برات يه ذره شده، ولي خيلي چيزها باعث مي شه خودم رو بي تفاوت و بي احساس نشون بدم. بي خيال... مهم اينه كه برادرم! سه شنبه مي بينمت. برات حرفها دارم، كه البته مطمئن نيستم بتونم همه اونها رو بهت بگم. |
|
+ نوشته شده در
شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت توسط آسموني |
|
|
اندر احوالات اين چند روزه: يك شنبه فرم پروپزال رو از دانشگاه گرفتم و پرينتش رو گرفتم و بردم دادم استاد راهنما تاييدش كرد. فكر كنم بايد شيريني بدم، بابت پروپزال! دوشنبه صبح كله سحر، دندونم شكست و بسي حال ما گرفته شد! ظهر زنگ زدم به دكترم، تو شمال، گفت بايد بياي اينجا، ببينم چي شده؟ گفتم اگه قورتش بدم، چي؟ گفت: اشكال نداره، جاي دوري نمي ره! عصر با فاطي رفتيم دندون پزشكي و عكس گرفتم و به دو تا دكتر نشونش دادم، هر كدومشون يه چيزي گفتند! شب هم با بچه هاي شركت شام رفتيم بيرون. استاد راهنماي دوم شام داد! كلي هم سراغ پروپزال رو گرفت! سه شنبه صبح assistant زنگ زد كه نرم افزار مطلب رو داري؟ براش رايت كردم، غروب با مامانش اومد خونه مون و گرفتش. چهارشنبه صبح زود، حدود 6 صبح با خواهري رفتيم ترمينال تا بريم شمال. ترمينال وحشتناك شلوغ بود. تو راه همش تو پروسه نصب نرم افزار assistant بودم! ظهر رسيديم شمال. عصر رفتم پيش دكتر دندون پزشك خودم. برام اون تيكه شكسته رو درآورد، ولي گفت چند سال ديگه بايد دندون بكاري! حدود سه ربع هم داشت باهام در مورد ماشين حرف مي زد. وحشتناك عشق ماشين هست، اگه پنج دقيقه ديگه باهاش حرف مي زدم، واقعا كم مي آوردم! عصر رفتيم خونه خاله، بعد هم دوباره دكتر. كلي آزمايش و سونو برام نوشت! پنج شنبه صبح هم رفتم آزمايش خون. بعدش رفتم آرايشگاهي كه خواهري داشت اونجا موهاش رو صاف مي كرد. دخترخاله و دخترعمو جان هم بودند. عصر هم همه با هم رفتيم آرايشگاه و موهام رو كوتاه كردم. اصلا از جلوي موهام خوشم نيومد... تازه بچه ها پيش فالگير هم رفتند... من نمي دونم اين فالگيرها واقعا درست مي گن يا نه؟ حتي اسم و فاميل طرف رو هم گفت...!!! شب هم دايي اينها كه تازه ظهر رسيده بودند شمال، اومدند خونه ما. جمعه ناهار هم رفتيم خونه خاله. عصر هم رفتيم بيمارستان تا زن عمو رو ببينيم، كه از شانس ما، قبل از اومدن ما حالش بد شد و بردنش زير اكسيژن! بعد از اونجا، با دايي و خاله اينها و دخترعموها رفتيم دريا و تا شب اونجا بوديم و كلي تو دريا صفا كرديم و خوش گذرانديم! شنبه عصر هم با كلي دعوا با راننده اتوبوس و كلي خسارت گرفتن، راه افتاديم بيايم تهران. ولي خورديم به ترافيك وحشتناكي و 11.5 شب رسيديم تهران. داداشي اومد دنبالمون و عملا جنازه ما رو از ترمينال آورد خونه! امروز صبح هم مامان و بابا براي دكتر بابا اومدند تهران... دل نوشت به زن عمو: هيچ چيز بدتر از اين نبود كه بيام بيمارستان، ولي نتونم ببينمت! بدجوري حالم گرفته شد. كاش فقط يك لحظه مي تونستي بياي و ما رو ببيني. كاش ما يه كم زودتر اومده بوديم پيشت. شنيدم حالت بهتر شده. كاش دفعه ديگه كه اومدم شمال، تو خونه جديدت ببينمت... دل نوشت به assistant: وقتي با مامانت اومدي دم خونمون، يه لحظه بدجوري دلم گرفت. چقدر دلم مي خواست الان مامان اينجا بود. حس كردم كم كم داره اين لذت ها رو يادم مي ره. لذت غروب ها با مامان بيرون رفتن رو. لذت چايي هاي بعد از ظهر رو، لذت زندگي با مامان رو... كاش مي تونستي بفهمي چقدر دلم از اين تنهايي گرفته... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت توسط آسموني |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست / هر کسی نغمه خود خواند و آهسته رود / صحنه پیوسته بجاست / خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد...
روزها از پی هم می گذرند... هر روزی که می گذرد فرصتی برای خوبتر شدن را از دست می دهیم. روزهایم را اینجا می نویسم تا یادم نرود چه فرصت هایی را از دست داده ام. یادم نرود تلاش را...کوشش را.... و رسیدن به هدف را. آرزوهایت را جایی یادداشت کن. خدا یادش نمی رود، اما تو یادت می رود چیزهایی که امروز داری آرزوهای دیروزت هستند... |
|
RSS
|