تبليغاتX
حرفها و ناگفته هاي من
يه دوستي بهم مي گفت چرا كارهاي روزمره ات رو نمي نويسي؟ ديدم حرف بدي نمي زنه...

اندر احوالات اين چند روزه:

 

چند روزي نشستم سر تزم… هفته معمولي و البته شلوغي رو گذروندم. هر روز شركت و شب هم درس… سمينار خواهري هم به سرانجام رسيد و صحافي شد و تحويل استاد داده شد! برنامه شام با بچه ها هم رديف شد: چهارشنبه هفته بعد... يه كارت خوشگل درست كردم و براي بچه ها فرستادم... Assistant، باباش چهارشنبه سونوگرافي روده داشت... زن عمو از دوشنبه صبح رفت بيمارستان خوابيد، براي عمل كليه. پنج شنبه عمل شد. 4.5 ساعت تو اتاق عمل بود… ظهر دكترش گفت كه كليه فعلا گرفته… پنج شنبه صبح رفتيم دانشگاه، آخرين جلسه ASP.net . خوب بود، ولي خيلي كم بود... بعد از ظهر رفتيم جمهوري و از بين اين مدل مسخره هايي كه مد شده، يه صندل و يه مانتو خريديم... قد مانتو، 10 سانت پايين زانوم هست. مطمئن باشيد مي رم كوتاهش مي كنم!‌ جمعه عصر هم رفتيم بوستان گردي! امروز هم از صبح تا ظهر دنبال استاد راهنما بودم... بعد از اينكه رفتم شركت، پيداش كردم! از شركت دوباره برگشتم دانشگاه! فكر كن!!!... تو اين هواي گرم!!!!...رفتم و خدا رو شكر متن پروپوزال رو قبول كرد و مي ريم كه داشته باشيم يه تز سخت رو!...

 

دل نوشت به استاد: خيلي نگرانتم، استاد!... امروز رفتم پيش استاد راهنماي دوم كه اتاقت رو گرفته... استاد، مي خواي چيكار كني؟‌ با كي در افتادي؟ استاد راهنماي دوم در مورد چي حرف مي زد؟‌ ... برنامه ات چيه؟ برات دعا مي كنم...

 

دل نوشت به استاد آمار: چقدر خوشحال شدم وقتي امروز تو دانشگاه ديدمت! چقدر دلم برات تنگ شده بود... خيلي نامردي به ياد ما نيستي... هميشه گفتم، كاش قدر خودت رو بدوني... آدمي مثل تو، حتي يك ثانيه وقتش هم طلاست... كاش اينقدر جرئت داشتم كه بهت بگم چقدر دوستت دارم... كاش مي تونستي بفهمي چي مي گم؟ كاش هيچ وقت نري... كاش فقط تهران بموني...

 

دل نوشت به زن عمو: يه پاي ثابت دنياي بچگي ام، تو هستي... با اون تاب تو خونه تون، با تمام ظهرهايي كه بعد از خريد،‌ با مامان مي اومدم خونه تون. تموم روزهايي كه با بچه هات مي اومدين خونه ما... با تمام درياها و لب رودخونه هايي كه با هم رفتيم... با تموم دنبال مانتو گشتن هايي كه با هم رفتيم... تصور خونه تون بدون تو، برام بي معني هست. حتي الان هم كه بعد از يكسال  دياليز اينقدر ضعيف و رنجور شدي، ديدنت برام سخت هست. همون بهتر كه تو رو با همون هيكل قبلي ات تصور كنم و اميدوار باشم اين كابوسي كه دارم مي بينم، هر چه زودتر تموم شه و تو دوباره بياي خونه ما و ما پشت سرت بد بگيم و  غيبتت رو بكنيم و در عین حال دوستت داشته باشیم...  . فكر كنم شب اولي كه تو بيمارستان خوابيدي، براي بچه هات خيلي سخت بود، بچه هاي مغرورت كه هر سه تاشون تا ظهر پشت در اتاق عمل بودند... چند ساعتي كه زير عمل بودي، اونقدر بهم سخت گذشت كه نگو... تصور اينكه به هوش نياي، تصور اينكه كليه پس بزنه... تصور قيافه معصومت، اگه عمل خوب پيش نره... خدا رو شكر كه فعلا حال تو و حال كليه جديدت خوب هست! چيكار كردي با من كه با اينكه خيلي ها باهات بي معرفتن، اينقدر نگرانتم؟...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام تیر 1386ساعت   توسط آسموني | 
 

اندر احوالات این چند روزه:

يك شنبه رفتيم دانشگاه، استاد مي خواست از بچه ها امتحان بگيره. من و assistant هم بوديم. بچه ها دو گروه شدند و امتحان گروهي داشتند. خيلي باحال بود. ما هم قاطي بچه ها شديم و وب سايتي براي يك SCM طراحي كرديم و ساختيم. البته خيلي كلي، چون واقعا كار با ASP.net وقت مي گرفت و تو سه-چهار ساعت نمي شد جمعش كرد... سمينار خواهري به مراحل آخرش رسيده. چهارشنبه و پنج شنبه رفتم كنفرانس م. صنايع ... الهام اومده بود. سميه ( از بچه هاي كارشناسي) هم بود... جالب استاد راهنماي باجذبه ما بود كه اومده بود رئيس پانل شده بود، ما هم مثل آدم هاي آسمون جل رفتيم باهاش سلام و عليك كنيم، استاد زده تو ذوقمون، مي گه شما اينجا چيكار مي كنين؟!!! كلا سه-چهار تا مقاله خوب ارائه شد... پنج شنبه ظهر، assistant بهم sms زد كه من كنفرانسم. تو كجايي؟‌ كلي ذوقيدم! بهش زنگ زدم. ديدم تو ناهار خوري يه رديف اونورتر از ما نشسته! شب هم با داداشي اينها شام رفتيم بيرون... جمعه ظهر اومدم خونه. سمينار خواهري رو تمومش كردم. شنبه عصر هم خواهري بردش براي صحافي... از ديشب هم دوباره نشستم سر تز خودم...

 

پي نوشت 1: با clement صحبت كردم، قرار شد يه برنامه ديگه رديف كنيم، براي دو-سه هفته ديگه...

پي نوشت2: بعد از اين كنفرانس، به يه نتيجه اخلاقي رسيدم و اون هم اينكه من واقعا تا حالا اعتماد به نفس ارائه مقاله نداشتم. وگرنه، خيلي از مقاله هاي اين كنفرانس، در حد باقالي هم ارزش نداشت! مطمئنم براي سال ديگه حتما مقاله مي دم!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت   توسط آسموني | 

 

بدون هيچ حرفي و حديثي اضافه اي... روزت مبارك مادر گلم...

 

كاش مي شد تنهايي آدمهايي چون تو رو با پول و هديه روز مادر خريد...

 

خوشحالي رو مي شد از تو چشمات خوند، وقتي ما با اون همه كار و امتحان و ... غروب روز مادر رسيديم پيشت... غرور رو تو نگاهت مي خوندم... كاش هميشه پيشت بودم، مادر... كاش مي تونستم همه دنيا رو به پات بريزم... 700 هزار تومن الان ما در قبال پول سكه اي كه اون روز فروختي تا براي ما لباس عيد بخري، هيچي نبود... هيچي... كاش بجز طلا، محبت هم تونسته باشيم بهت بديم... خيلي دوستت دارم، بخدا...

 

 

هفته بي نهايت شلوغي رو گذروندم... شايد براي همين هست كه پر از انرژي ام! كه شادم! اول هفته، assistant ، sms زد كه من شمالم... دلم لك زد براي دريا... براي شمال... براي خونه... سمينار مهندسي ارزش رو هم رفتيم... شب ها با سرعت لاك پشت مقاله مي خوندم... سه شنبه كه تا 8:15 شب، شركت بودم... چهارشنبه رفتيم جشن روز مادر... خيلي خوب بود... از صبحش هم همش تلفني دنبال سي دي visual stadio 2005 بودم. تا غروب، تنونستند تو دانشگاه نصبش كنند. غروب با خواهري و دختر خاله جان رفتيم براي خاله، هديه گرفتيم و بعد هم رفتيم خونه شون... خاله خيلي خوشحال شد... داداشي هم با هديه اومد... پنج شنبه صبح رفتيم دانشگاه، ظهر هم شمال... پول مستاجر رو هم گرفتيم... كم كم داره يه كم اوضاع قرض و قوله هامون رو به راه مي شه... عصر، از نزديكاي آمل، هي خواهري زنگ زد كه كي مي رسيد... 6.5 رسيديم... خاله اينها، ماماني و مامان بزرگ، و بچه هاي دايي كوچيكه... كيك خواهري رو خورديم و كمي قر و پر داديم و كادوهاي روز مادر رو داديم و ... خلاصه، خوش گذرانديم...شب، دخترخاله موند پيشمون... جمعه عمو اينها اومدند ناهار پيش ما و ... عصر هم رفتيم خونه جديد مامان بزرگ و ... بعد هم با خاله اينها، دريا و ... شام، لب رودخونه... شنبه هم از صبح با مامان، تو بانك بودم، دنبال كارهاي پولي خونه و ... ظهر هم راه افتاديم سمت تهران...

 

پ.ن.1: پر از انرژي ام، الكي...

پ.ن.2: هواي شمال، معركه بود... شب تو هواي آزاد، با پتو مي خوابيديم...

پ.ن.3: عشق من، دريا... فقط تا بالاي زانو رفتم تو آب... كاش وقت مي شد كه بريم و شنا كنيم...

دل نوشت به assistant  : با تو بودن، خيلي خوب بود،‌ وقتي كه براي كپي، رفتيم ... و هي مسخره بازي تو ماشين و ... فكر نمي كردم اينقدر شر و لجباز باشي، گلم... خيلي زحمت كشدي كه منو رسوندي... شيريني ات هم سرجاش هست...

 

دل نوشت به دخترعمو جان: يه كم دلم گرفت... دو سال دوري از شمال، من رو از خيلي ها دور كرد... نمي شه گفت دور، اونها از اول هم تو يه فاز ديگه بودند، فقط چون كوچيك تر ما بودند، فرصت نمي شد كه خودشون رو نشون بدهند... دختر عموي گلم... سه- چهار سال تفاوت سن، چيزي نيست كه بتوني ازش به عنوان "دوره زمونه عوض شده" اسم ببري... دوره، زمونه عوض نشده، اين تو هستي كه عوض شدي، اين تو هستي كه مي خواي يه سري خلاء ها رو با اين قرتي بازي ها و سوسول بازي ها پر كني... ببخشيد كه رك گفتم، تو دلم بدجوري مونده بود... كاش بتوني مسير درست رو پيدا كني... بخدا ارزش آدم ها به لباسي كه مي پوشند نيست، به اسم آرايشگاهي كه مي رن، نيست،‌ به تعداد دوست پسرهاش نيست، به مارك لوازم آرايشش نيست، به قيمت مانتو و شلوارش نيست،‌ كه اگه اين طور باشه، خودت هم مي دوني، مي تونم بهترين هاي اينها رو داشته باشم،‌ ارزش آدم ها به درك و فهمشون هست، به محبتشون هست، به نوع رفتارشون با مادر مريضشون هست، به ادبشون هست... به ... چي بگم آخه؟! تو كه نمي توني بفهمي من چي دارم مي گم... موندم بين خودم و تو، كه تو داري درست مي گي، يا من؟ تو داري جووني مي كني يا من؟...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت   توسط آسموني | 

روزها مي گذرند، قاعدتا بايد بر وفق مرادم باشه... كم شدن استرس بيماري بابا اونقدر مهم هست كه تا ماهها شاد و سرحال باشم... چه نعمتي بالاتر از سلامتي خانواده ات... اما من درگيرم... ذهنم اونقدر درگير مسائلي است كه فكر كردن بهشون، عصبي ام مي كنه. اينكه ندوني بين دو چيز، كدوم رو انتخاب كني. انتخاب مسير زندگي، اونقدر سخت هست كه بتونه ماه ها و سال ها ذهن من رو به خودش معطوف كنه...

 

هفته پركاري رو سپري كردم... سمينار خواهري اونقدر وقت و انرژي ازم گرفت كه از تموم شدنش، كمتر از خواهري خوشحال نيستم. يك سال جلوتر بودن و كمي هم چاشني علاقه براي درس خوندن و ترجمه كردن و ... ، بار مسئوليت سمينار خواهري رو گردن من مي اندازه، به همين راحتي... پنجشنبه قبل رفتم دانشگاه و چك كلاس حل تمرينم رو گرفتم! چقدر ذوق كردم! اگه يه روزي استاد شدم، بدونيد استارتش از همين كلاس بوده... دوشنبه صبح با خواهري و داداشي، رفتيم بانك تا 8 ميليون پول فروشنده خونه رو بهش بديم... بماند كه اين پول چطوري جور شد. جالب چك خواهري بود كه من مي خواستم نقدش كنم، با تصديق خواهري رفتم و كسي هم نفهميد كه من آسموني ام، نه خواهري!!! خونه از دوشنبه رسما مال خودمون شد. ظهر assistant زنگ زد كه من دانشگاهم، نمي ياي؟ اونم كي؟ وقتي من تازه يك ربع بود كه خوابم برده بود! Clement با يكي از دوستاش اومده بود سر كلاس. كلي هم از جمعه و كوه و سد رفتنشون تعريف كرد كه چقدر جاتون خالي بود و چقدر همه غيبتتون رو مي كردند!!!

سه شنبه با خاله رفتيم خريد... پنج شنبه هم سري جديد كلاس ASP.net بود. Assistant عينكش رو عوض كرده، عينك جديدش يه لبه سفيد پايينش داره. چقدر حرص خوردم از دست زبونم... وقتي assistant ميگه عينك چطوره، ميگم، بد نيست ها! ولي كاش پايينش رو سفيد نمي گرفتي؟ آخه بهت نمي ياد!!! خوب چيكار كنم كه دروغ گفتن تو ذاتم نيست؟ خدا مي دونه كه چقدر ناراحت شد! جمعه عصر بخش اعظم سمينار خواهري تموم شد... امروز و فردا هم سمينار مهندسي ارزش تو شركت هست...

 

پ.ن.1: قبول دارم كه ما ايراني ها مرده پرستيم. اما من بخدا آهنگ هاي مهستي رو از قبل هم گوش مي كردم!

پ.ن.2: حوصله بنزين رو ندارم. فقط اميدوارم قيمت آزادش رو زودتر اعلام كنند كه داداشي براي شمال اومدن مشكل نداشته باشه.

پ.ن.3: روز مادر نزديك هست و باز هم مشكل هميشگي ما كه چي بخريم؟!

پ.ن.4: داداشي كوچيكه از آمريكا برگشت انگليس. اگه شانس بياريم، شايد تا اول مرداد بياد ايران.

 

دل نوشت به مامان: هيچ دليلي نمي تونم براي تنها گذاشتنت پيدا كنم. موندم بين زندگي خودم و زندگي تو، كدوم رو انتخاب كنم؟ هيچ راهي به ذهنم نمي رسه... چيكار كنم مامان؟ بمونم يا برگردم؟ ارزشش رو داره بخاطر زندگي خودم، زندگي تو رو خراب كنم؟ چند روز پيش داشتم فكر مي كردم اگه دور از جونت باشه، يه روزي نباشي، مامان، هيچ وقت خودم رو بخاطر تنها گذاشتنت نمي بخشم. مرگ هر كسي رو بتونم تحمل كنم، مرگ تو رو نمي تونم! مامان، تمام دلخوشي ام خنده ها و صحبت هاي پشت تلفنت هست! مامان، اگه بچه داشتن و بچه بزرگ كردن اينه كه يه روز اينجوري تنهات بذارند، من اصلا بچه نمي خوام... چقدر نامردم، مامان! چقدر بي انصافم... مسخره ام نكن، ولي دنبال كسي مي گردم كه آهش اينطور دامنمون رو گرفته، كه ما رو كه روزي دور هم بوديم و اونقدر شاد، اينطور از هم جدا كرد و هر كدوم رو تنها يه جا انداخت! شايد هم آه خودت بوده، وقتي كه بچه بوديم و شاد و شيطون، وقتي با هم دعوا مي افتاديم، مي گفتي ايشالله اينقدر از هم دور باشيد كه سال تا سال همديگه رو نبيند! مامان، واسه دل پرغصه من چيكار مي توني بكني؟  

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم تیر 1386ساعت   توسط آسموني | 

اندر احوالات اين چند روزه:

هفته خيلي بدي بود… اولش با درد شكم بابا شروع شد كه شديد بود و مجبور شدند سريع برند عكس و سونوگرافي و … اما عكس و سونو هيچي رو نشون ندادند… من و داداشي و خواهري پبج شنبه رفتيم شمال و بابا رو به زور آورديم تهران. شنبه بابا با داداشي رفتند دكتر و گفتند كه بايد آندوسكوپي كنند. يك شنبه صبح من با بابا و مامان رفتيم بيمارستان. چقدر سخت بود تحمل اون فضا… ظهر مامان اينها رو برگردوندم خونه و بعد با ماشين داداشي رفتم شركت. بماند كه كلي هم براي كارت پارك پول دادم! عصر با خواهري رفتيم بنزين زديم كه از شانس خوبمون دقيقا يك ساعت و ربع تو صف بوديم! آخرشم هم كلاه رفت سرمون! بابا اينها سه شنبه ظهر رفتند شمال… جواب آزمايش رو پنج شنبه گرفتيم. خدا رو شكر، چيز خيلي حادي نيست. پنج شنبه شب با فرشته و الهام رفتيم بيرون. خوب بود. حداقل براي تغيير روحيه من… ديروز هم ساناز اومده بود پيشمون تا درس يادش بديم…

 

دل نوشت به خدا: چقدر ازت ممنونم كه جواب گريه هام رو دادي… خيلي دوستت دارم كه نذاشتي چيز خيلي بدي باشه…

دل نوشت به بابا: باباي گلم، نمي دوني اين چند روز چي به ما گذشت... حاضر بودم مريضي ات مال من باشه، ولي تو سالم باشي. تو رو خدا مواظب خودت باش. تو رو خدا به حرفمون گوش بده. نمي خوام اين روزها دوباره تكرار بشه...

دل نوشت به assistant: اولش فكر مي كردم بخاطر موقعيتم هست كه اينقدر به فكر بابا هستي و دنبال دكتر و آدرس و ... ميگردي، ولي وقتي يك شنبه تو اون موقعيت زنگ زدي و حالم رو ديدي، فهميدم اشتباه كردم. چقدر آرومم كردي... اگه پشت تلفن اونجور برات گريه نمي كردم و تو آرومم نمي كردي، مطمئن بودم كه تا امروز هم اگه بود، همون جور استرس داشتم. مرسي كه همش نگران حال بابايي. خيلي برام محترمي... خوشحالم كه دوستي چون تو دارم.

دل نوشت به بابابزرگ: وقتي دكتر نمونه آندوسكوپي رو بهم داد، به معناي واقعي گريه ام گرفت. همش يادت بودم. نمي خواستم اتفاق 8 سال پيش تكرار بشه... نمي دونم از اون بالا مي ديدي يا نه كه هر جا تو بيمارستان كه بابا و مامان باهام نبودند، گريه مي كردم. ايندفعه نمي خواستم به دخترت خيلي فشار بياد... نمي دونم تونستم يا نه كه مامان رو كمتر ياد 8 سال پيش بندازم...

سه شنبه تو شركت يهو عجيب دلم هواتو كرد. ياد روزهاي آخر زندگيت افتادم. چقدر مهربون بودي، حتي تو لحظات درد كشيدنت... كاش فقط يك بار ديگه بغلت مي كردم. فقط يه بار ديگه موقع ناهار ميومدي پيشمون، مي گفتي بچه ها گشنه اند، بياين پيش ما. كاش فقط يه بار ديگه تلفن برات مي آوردم. چقدر شرمنده شدم اون روز با اون حالت تلفن رو آوردي... كاش هنوز پيشمون بودي. ما خيلي بهت احتياج داريم. دلم عجيب هواتو كرده...

دل نوشت به Clement: ببخش كه كوه رو كنسل كردم. با اين پام جرات نكردم بيام. چقدر حال كردم وقتي گفتي: اگه شما نمي ياين، پس برنامه رو مردونه مي كنيم!‌ خوشمان آمد!

 

اضافه نوشت به درخواست مژي و ياسي: Clement يكي از بچه هاي دانشگاه هست. پسر بدي نيست، ولي شما فكرهاي بد نكنيد، چون هيچ خبري نيست!

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم تیر 1386ساعت   توسط آسموني | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست / هر کسی نغمه خود خواند و آهسته رود / صحنه پیوسته بجاست / خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد...

روزها از پی هم می گذرند... هر روزی که می گذرد فرصتی برای خوبتر شدن را از دست می دهیم. روزهایم را اینجا می نویسم تا یادم نرود چه فرصت هایی را از دست داده ام. یادم نرود تلاش را...کوشش را.... و رسیدن به هدف را.

آرزوهایت را جایی یادداشت کن. خدا یادش نمی رود، اما تو یادت می رود چیزهایی که امروز داری آرزوهای دیروزت هستند...

نوشته های پیشین
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
پیوندها
الهام
كوكو خانم
ساينا و سام
دختر مشرقي
تیتیش (مریم)
گیلاس خانومی
ناگفته هاي تارا
نوشي و موشي
گل من (مينا-1)
حرف دل (مينا-2)
آواي درون (هورا)
دختر ارديبهشتي
قصه من (ياسي)
بي مخاطب (رها)
دنياي ماريلا (مریم)
روسری آبی (ری را)
مرباي شيرين (گيلدا)
آیلین و زندگی (آیلین)
آسمان آبي (ساندي)
کاغذ بریده ها (خانی)
عادت مي كنيم (نازنين)
ما هنوز اميدواريم (آرزو)
سوالاي دندوني ( سارا)
دانشجوي بدبخت (نجمه)
زندگي من و تو (پشمالو)
يادداشت هاي من (آزي)
زير خط خوشحالي (ميلاد)
زندگی شیرین من (غنچه)
هفت روز هفته هایم (مژده)
دل نوشته هاي ماهك و پيشول
آرامش سكوت (فرشته مهربون)
فقط براي بچه هاي باحال (هليا)
خنده هاتون از ته دل و ... (گلناز)
روزهای گرم باتو بودن(نامزد بازی)
زير آسمان غربت (دختری از جنس بهار)
جوراب پاره و انگشت آزاد (دختر ارديبهشتي)
Pinger
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان