![]() |
![]() |
|
| يه دوستي بهم مي گفت چرا كارهاي روزمره ات رو نمي نويسي؟ ديدم حرف بدي نمي زنه... |
|
اندر احوالات اين چند روزه: روزهاي پردردي رو تحمل مي كنم. درد زانو كه بيشتر از اينكه اعصابم رو خرد كرده باشه، كلافه ام كرده. اينكه دو قدم هم نتوني راه بري و هركي از راه مي رسه، يا فكر كنه داری فيلم بازي مي كنی يا هي واست نسخه بپيچه! دوشنبه با بچه هاي دانشگاه رفتيم ا ي ر ا ن خ و د ر و بازديد. حالا فرض كنيد من رو، با اون پاهاي چلاق!!! استاد هم بهت مي گه بشين پشت فرمون! و تو براي اينكه استاد فكر نكنه كه پات خيلي داغونه، مي شيني و بعد مي فهمي كه اصلا گاز و كلاچ به پات فشار نمي ياره! هفت- هشت تا ماشين بوديم كه رفتيم، تو ماشين ما كه ساناز، مريم و مهسا بودند، يك كولي بازي اي درآورديم كه نگو. استاد و خواهري و assistant تو يه ماشين ديگه بودند و ما براي اينكه اونها رو گم نكنيم، هرچي چراغ قرمز بود رو رد كرديم! ا ي ر ا ن خ و د ر و ايها هم تا تونستند براي ما خالي بستند! دو-سه ساعت پياده روي و بعد هم همون سيستم، با اين تفاوت كه ايندفعه ديگه تو 120 تا سرعت، من ماشين رو مي لرزوندم! خلاصه كه كلي خوش گذشت! پام هم با اين پياده روي، بهتر شد! بابا سه شنبه يهو حالش بد شد و سريع رفتند سونوگرافي و عكس و ... . پنج شنبه صبح با داداشي رفتيم شمال، البته دايي اينها هم بودند. جمعه هم با مامان و بابا برگشتيم تهران. بابا امروز نوبت دكتر داره... پي نوشت 1 : تو تيرماه عروسي يكي از دوست هاي ليسانسم هست... آخ جون عروسي... حدودا يك سال و نيم هست كه عروسي نرفتم. پي نوشت 2 : clement زنگ زد برام كه جمعه بعد مي خوان برن كوه. حالا من موندم و يه دل بي صاحب و يه پاي چلاق! چيكار كنم؟ دل نوشت به assistant: خيلي ممنون كه اينقدر به فكر پاي من و بعد هم بابام هستي... مرسي كه همش بهم دلداري مي دي و آدرس دكتر و ... همين چيزهاته كه منو كشته و خيلي برام محترمي! |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت توسط آسموني |
|
|
اندر احوالات اين چند روزه: يك شنبه قولنامه خونه رو بستيم… شب دخترخاله اومد پيش ما و دوشنبه 5 صبح راه افتاديم رفتيم شمال… ترافيك اونقدر وحشتناك بود كه داداشي ده دفعه خواست برگرده… ولي ما اينقدر مقاومت كرديم و خدا هم باهامون بود كه دايي اينها ترافيك رو رد كرده بودند كه برنگشتيم، البته از جاده فيروزكوه رفتيم كه ترافيك نداشته باشه… تو راه رفتيم روستاي ييلاقي آلاشت… 35 كيلومتر جاده باريك و وحشتناك قشنگ كوهستاني رو كه رد كني، كم كم مي رسي به ارتفاعي كه حس مي كني تو ابرها داري مي ري، مخصوصا اگه جاده مه گرفته هم باشه… وقتي پايين جاده آفتاب داغ هست، تو آلاشت اصلا جاي تعجب نداره ديدن بارون و مه و هواي سرد…خونه ر ض ا ش ا ه هم اونجاست… تبديل شده به يه جاي توريستي و كلي بازديد كننده داره اون خونه قديمي چوبي… عصر كه رسيديم شمال، مراسم سالگرد بابابزرگ شروع شده بود كه البته اينقدر سردرد شديد داشتم، نرفتم و گرفتم خوابيدم! سه شنبه با خاله اينها رفتم سر خاك بابابزرگ… چقدر زود گذشت 8 سال … چهارشنبه هم رفتم دانشگاه ليسانسم… استادها و كلي بچه هاي ارشد اونجا بودند… كلي خوش گذشت… عصر هم رفتم دكتر ارتوپد… كاشف به عمل اومد كه نرمي كشكك زانو داريم… پنج شنبه عصر هم امامزاده و روضه براي بابابزرگ و جمعه صبح هم حركت به سمت شمال… پي نوشت 1 : چقدر دلم شمال مي خواد… هر چي بيشتر مي موني، بيشتر دلت تنگ مي شه… پي نوشت 2 : امسال ارديبهشت شمال رو نگه داشتند و خرداد بهمون دادند، هوا عالي بود… بهتر از اين نمي شد. پي نوشت 3 : پنج شنبه سر خاك بابابزرگ، گريه ام گرفت… چقدر دلم براش تنگ شده…چقدر زود گذشت... ۸ سال... چقدر بهش احتياج دارم… چقدر دلم مي خواد فقط يك بار ديگه ببوسمش… چقدر دلم مي خواد فقط يه بار ديگه ته ريشش صورتم رو اذيت كنه… فقط يه بار ديگه برامون قصه تعريف كنه… فقط يه بار ديگه پيشمون بشينه… بابابزرگ، چقدر دلم برات تنگ شده… هميشه 15 خرداد كه مي شه، عصبي مي شم… وقتي ياد لحظه لحظه جون دادنت مي افتم، گريه ام مي گيره… كاش فقط يه شب بياي تو خوابم… خيلي دلم هواتو كرده… پي نوشت 4 : ديدمش… كاملا اتفاقي… وقتي داشتم از دكتر برمي گشتم… يكيشون رو ديدم… يكي از همون هايي كه اونقدر اذيتم كردند… يكي از همون هايي كه تا شنيدند ارشد قبول شدم، من رو از شركتشون (شركت كه نه، در واقع كارگاهشون) بيرون انداختند… گريه اون روزم رو هيچ وقت يادم نمي ره… وضعيت مستاصلي كه داشتم، غرورم كه اونطور خرد شده بود… نمي دونم بايد از دستش عصباني باشم يا نه؟ خيلي كوتاه از كارم پرسيد: الان چيكار مي كني؟ خيلي كوتاه گفتم: تهرانم، س ا ي پ ا … قیافه اش رو دیدم... شاید از کار اون موقع اش پیشمون بود... هیچی نداشت برای گفتن... خيلي عصباني بودم… فرداش كه با بچه ها صحبت مي كردم، ديدم درسته كه اونها اون موقع در حقم خيلي نامردي كردند، ولي به پيشرفتم كمك كردند… مسير زندگي ام رو عوض كردند… حالا بايد ازش راضي باشم يا نه؟ نمي دونم… دل نوشت به مامان : مامان گلم، مطمئنم كه روزي مياد كه من خودم رو بخاطر كارهاي امروزم نخواهم بخشيد… تنها گذاشتن پدر و مادري كه يك عمر شيره وجودشون رو به تو تزريق كردند تا امروز، ايني باشي كه هستي… مامان تو بگو چيكار كنم؟ بخدا خودم هم ديگه نمي دونم كدوم درسته؟ مني كه هميشه براي همه بچه ها شعار مي دم كه ال كنيد و بل كنيد، نمي تونم تصميم بگيرم، وقتي چشم هاي اشك آلودت رو مي بينم كه از زود رفتن داداشي قرمز شده… به خدا خيلي بزرگي… به خدا خيلي صبوري… مامان چيكار كنم؟ بين عقل و احساسم كدوم رو انتخاب كنم؟ راه خوشبختي كدومه؟ … مامان، تنهايي خيلي سخته؟ غروب ها كه تنهايي، چيكار مي كني؟ صبح ها تو خونه كه حوصله ات سر مي ره، با كي حرف مي زني؟ امسال زمستون شمال رو چطوري سر كردي؟ شب يلداي امسال كجا بودي، مامان؟ راستي، غروب هاي جمعه… اونها رو چيكار مي كني؟ مامان، منم تنهام… يه وقتايي ديگه كم ميارم… يه وقتايي ديگه ميخوام قيد همه چي رو بزنم…قيد تمام دل خوشي هاي اين زندگي غربتي رو … مامان، چيكار كنم؟ مامان، با گريه هاي موقع خداحافظي ام چيكار كنم؟ با تنهايي تو چيكار كنم؟ قيمت تنهايي ات چنده، مامان؟ چند ماه كار كنم، مي تونم تنهايي ات رو از بين ببرم؟ قيمت دل خوشي ات چنده؟ یه چیزی بگو تو رو خدا... مامان، يه راه نشونم بده، خيلي سردرگمم ... |
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت توسط آسموني |
|
|
شمال ... دريا... هواي بهاري ...بر و بچز فاميل ... مامان ... خونه ...سالگرد بابابزرگ ... 5 روز تعطيلي ... گوجه سبز هاي خونه ... خدايا كي فردا مي شه، من بعد از دو ماه برم خونه؟ دلم داره پر مي كشه... اندر احوالات اين چند روزه: سه شنبه ظهر رفتم شريف، يه همايش بود در مورد تزم... بد نبود... با اون آقايي هم كه قراره رو تست مدل هاش كار كنم،صحبت كردم، مدلش رو به طور كلي برام گفت، قرار شد دو- سه تا مقاله براي شروع كار بخونم، با هر دو تا استاد راهنماها هم صحبت كردم...اونها هم ok رو دادند. عصر رفتم سر كلاس فوق العاده استاد... خيلي حالم بد بود ... زانو درد...معده درد... سردرد شديد... سرماخوردگي... Assistant اصرار مي كرد كه برم خونه. Clement جديدا كه مياد سر كلاس، خيلي حرف نمي زنه... دنبال يه راه جديدم... بعد از كلاس، استاد مي خواست زود بره، براي همين ما با assistant داشتيم مي رفتيم خونه، كه ديديم اي بابا، استاد نيم ساعته كه منتظر ما وايساده! سريع خداحافظي كرديم و پريديم تو ماشين استاد! در مجموع آخر هفته بدي رو سپري كردم. زانو دردم شديد شده و امانم رو بريده... اين وسط من از هر فرصتي براي لوس كردن خودم استفاه مي كنم... دلم شديدا لوس بازي مي خواد! شنبه assistant زنگ زد برام و يه كم با هم حرف زديم... پنج دقيقه بعد زنگ زدم بهش و مي گم: assistant! دلم خيلي واست تنگ شده، مياي يه كم با هم حرف بزنيم؟!!! بنده خدا اينجا ديگه كم آورد، مونده بود چي جواب بده. امشب هم با داداشي مي ريم براي قرارداد خونه! يه مستاجر جديد پيدا شده... احتمالا امشب خونه رو اجاره ميديم... فردا صبح هم پيش به سوي شمال... دل نوشت به assistant : كاش مي تونستم بهت بگم چقدر برام باارزشي... خوشحالم كه مسير زندگيم رو اينطوري انتخاب كردم، چون اينجا چون تويي رو پيدا كردم... دل نوشت به clement: قبلا هم گفتم برام محترمي... خيلي... حجب و حيات من رو كشته! ولي من بايد اول خودم رو پيدا كنم... بابت CD هم كه برام خريدي، خيلي خيلي ممنون. دل نوشت به استاد آمار: پنج شنبه شب، موقع خواب، وقتي داشتم آهنگ گوش مي كردم، مهستي (خدابيامرز)... يهو عجيب يادت افتادم... گريه ام گرفت... كاش مي تونستي بفهمي كه چقدر دوستت دارم... كاش يه كم قدر خودتو بيشتر مي دونستي... كاش يه كم زندگي ات رو جمع و جور مي كردي... بخاطر خودت مي گم، كاش قدر خودتو مي دونستي... mp3 player رو خاموش می كنم، هميشه آهنگ هاي مهستي عذابم مي ده... حس مي كنم بايد خيلي شاد باشم كه اين آهنگ ها رو گوش بدم. دل نوشت به خدا (1) : معجزه رو براي اولين بار با چشم خودم ديدم ... اولين نفر خودتي كه دارم برات مي گم... جمعه شب كه با بچه ها داشتيم يانگوم مي ديديم، من رو زمين دراز كشيده بودم و پام رو مبل بود... خيلي درد مي كرد... خيلي... امانم رو بريده بود... يه دفعه از درد و خستگي اين 2-3 روزه تحمل درد به گريه افتادم. نذاشتم كسي بفهمه... ولي تو دلم گفتم خدايا، آخه من چه كار بدي كردم كه داري اينجوري تنبيهم مي كني؟ من كه اينقدر سعي مي كنم خوب باشم... به دو دقيقه نكشيد، زانوم ديگه درد نمي كرد. باورم نشد... يه جور حس خوشحالي كه از روي ترس بخواي مخفي اش كني (يا شايدم هنوز باورش نداري). تا فردا غروبش جرات نكردم به كسي بگم پام درد نمي كنه (يا شايدم خودم هنوز باور نكرده بودم...). خيلي دوستت دارم... هميشه حضورت رو حس كردم... ممنونم... دل نوشت به خدا (2) : حدودا دو هفته هست كه خواب هاي آشفته مي بينم... جمعه شب كه ديگه اوجش بود و ساعت 3 صبح خواب خيلي بدي ديدم... ترسيدم... صدقه دادم... ولي خودم هم مي دونم كه خواب هاي دم اذان صبحي كه مي بينم، هميشه واقعيت داشته... يكي-دو سال بود از اين خواب ها نمي ديدم، ولي ديشب خيلي ترسيدم... ترس اينكه چه اتفاقي مي خواد بيفته... ساعت اذان 3:05 بود و خواب من 3:07 ...چقدر آرامش گرفتم، وقتي ديدم خوابم بعد اذان بود... تو رو به بزرگي ات قسم مراقب خانواده ام باش... اگه قراره اونها چيزي شون بشه، همه درد و مريضي هاي اونها رو بده من ... بذار اونها صيح و سالم و شاد باشند...بازم ممنونم...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت توسط آسموني |
|
|
سه شنبه زنگ زدم به استاد راهنما، احتمالا تز رو تئوري برمي دارم... .چهارشنبه هفته پيش از صبح رفتيم دانشگاه، كلاس آموزش ASP.net تا 5 بعد از ظهر. خيلي خوب بود. فكر مي كنم الان بتونم براي خودم يه وب كوچولو بسازم... Clement حدود 11 رفت، assistant هم تا 1.5 بود... مامان اينها هم صبح رسيدند و عصر رفتيم مجلس هفتم... بابا يه كم حالش بد بود كه خدا رو شكر بهتر شد. خاله اينها و زندايي اينها هم اومده بودند تو مجلس. پنج شنبه رفتيم جمهوري و براي مامان و بابا گوشي خريديم. جمعه عصر هم مامان اينها برگشتند شمال... تو اين چند روز، CD Writer كامپيوترم هم سوخت! آها! جالب ديروز بود كه من سر كلاس استاد، همزمان هم با راديو فوتبال گوش مي كردم و هم درس استاد رو، همزمان هم با assistant و clement حرف مي زدم، تازه، نتيجه فوتبال رو هم به بچه هاي شركت sms مي زدم!!!! پ.ن.1 : همين جوري الكي الكي دلم گرفته... پ.ن.2 : امروز يه خبر بد شنيدم... ممكنه مهرماه قرارداد هيچكدوم از ماها رو تمديد نكنند (چون مديرعامل داره عوض مي شه) |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت توسط آسموني |
|
|
الكي الكي شمال نرفتيم. اگه بگم چرا، خنده تون مي گيره. براي اينكه كليد اتاقمون رو به بچه ها نديم، خواهري برنامه يه دعواي مسخره رو راه انداخت! اونا هم بازي رو جدي گرفتند… بعدش هم انگيزه هام براي شمال رفتن كم شد! همين! ولي كاش مي رفتم… عقده شمال بدجوري موند تو دلم… چند روز پيش يك از پسرهاي سال بالايي ما كه تا حالا نتونسته بود آمار رو پاس كنه، زنگ زد بهم كه اگه مي شه، من بيام پيشتون كلاس خصوصي آمار، چون شنبه امتحان دارم و … . وقتي ديدم شمال كنسل شد، بهش گفتم كه پنج شنبه بيا دانشگاه. قبلش كلي برنامه ريخته بودم كه ساعتي فلان قدر ازش بگيرم، هرچي هم كه بچه ها مي گفتند بابا، خدا رو خوش نمي ياد، مي گفتم: business is business !!! ولي وقتي گفت شماره حساب بده تا پول برات بريزم، كلي افه اومدم كه نه بابا! من مگه براي پول اينكار رو كردم!!!! عصر هم با داداشي و خواهري رفتيم بهشت زهرا. سر خاك برادر يكي از كارمنداي دانشگاه هم كه تازه فوت شده، رفتيم! بيچاره، فقط 21 سالش بوده. بيچاره خانم ج... ، چي مي كشه؟ تو راه برگشت هم زنگ زدند كه مامان بزرگ خانم داداشي تو آمريكا فوت كرده! جمعه مهسا و ساناز شام اومدند خونه ما... خيلي خوش گذشت. ولي وقتي خواستند از زير زبون من قضيه استاد آمار رو بكشند بيرون، خيلي جدي جلوشون وايسادم... (به هر حال، هر كي بايد يه روزي جذبه اش رو نشون بده ديگه!) شنبه ظهر رفتم موسسه زبان كيش و تعيين سطح دادم. ترم E3 افتادم. كسي مي دونه خوبه يا بد؟ اصلا كيش چند ترمه؟ 22 ترم؟ E3 يعني ترم 5؟ اونجا مثلا من تو بين بچه هايي كه بودند، بالاترين ترم افتادم! ولي يه سوتي مسخره اي دادم! بگذريم...بعدش هم رفتم شريف، پيش استاد راهنماي دوم. باز هم تز و پروپزال و .... خلاصه كه درگير تز هستم اساسي... يك شنبه شب هم رفتيم مجلس سوم مادربزرگ خانم داداشي... ديروز هم كه عصر رفتم دانشگاه، clement براي اولين بار اومد سر كلاس، كف كردم! سر كلاس، بين دو تا assistant ها نشسته بودم، اينقدر حرف زدم كه assistant گفت اگه من يه ترم ديگه استادت بودم، حتما از كلاس مي انداختمت بيرون!!! بعد هم تعريف كرد كه اون ترم،سر كلاس، تو تمام مدت با يك لبخندي نگام مي كردي! من هم هر وقت نگاهت مي كردم، فكر مي كردم داري مسخره ام مي كني! كلي استرس مي گرفتم!!!! راستي! پسردايي جان كنكور ارشد رو خيلي خوب نداد، احتمالا شبانه قبول مي شه، ولي سميه _يكي از بچه هاي ليسانس_ احتمالا دانشگاه ما قبوله. اينقدر ذوق زده بود كه اولين كسي كه بهش خبر داده بود، من بودم، نه مامانش!!! پ.ن.1: مي دوني clement چقدر خوشحال شدم وقتي ديدمت! جلوي بچه ها نمي تونم خيلي باهات بگم و بخندم! گرچه ديروز بس كه باهات حرف زدم، اصلا نفهميدم استاد چي درس داد! Assistant هم خيلي مرام گذاشت كه بهم تيكه ننداخت و تمام مدت هم پيش من نشسته بود، ولي هيچي نمي گفت! پ.ن.2: گاهي اوقات دلم براي سادگي خودم عجيب مي سوزه! حس مي كنم همه مي خوان يه جوري از سادگي و شفافي من سوء استفاده كنند! دل نوشت به مامان: مامان گلم، اينجا راحت ترين جايي هست كه مي تونم بي دردسر حرفهام رو بهت بگم! اون شب، تو مجلس سوم اون خانم، گريه ام گرفت. وقتي دخترهاي اون خانم رو ديدم، دلم خيلي براي اون مادر سوخت، مادري كه يه عمر بچه بزرگ كنه و حالا بچه هاش خدا رو هم شاكر نباشند! بچه هايي كه فقط براي رفع تكليف –وشايدم پز دادن- براي مادرشون مجلس بگيرن. فكر مي كنم تعداد اشك هايي كه من ريختم، از تعداد اشك هاي اونا بيشتر بود! مامان گلم، نكنه روزي بياد كه من _دور از جونت باشه- تو مجلس تو اينطوري بشينم! نكنه اينقدر بي رگ و ريشه بشم... نكنه اگه من برم اونور درس بخونم، فراموشت كنم! نكنه تو 10 سال مريض باشي و تو يه كشور غريبه، تنها تو يه خونه افتاده باشي، اونوقت من بي خيال تو، براي خودم زندگي كنم. نكنه عروس هات بيشتر از من برات گريه كنند...بيشتر از مني كه دخترتم... مامان، خيلي دلم براي اون خانم سوخت... اون چه گناهي كرده بود كه بايد يه همچي دخترهايي مي داشت؟ مامان گلم، چقدر خوشحالم كه صحيح و سالم هستي. درسته كه ازت دورم، ولي قلبم و ذهنم باهاته... چقدر خوشحالم كه دختر تو هستم...من چقدر خوشبختم... به قول حسین پناهی:
به بهشت نميروم،
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت توسط آسموني |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست / هر کسی نغمه خود خواند و آهسته رود / صحنه پیوسته بجاست / خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد...
روزها از پی هم می گذرند... هر روزی که می گذرد فرصتی برای خوبتر شدن را از دست می دهیم. روزهایم را اینجا می نویسم تا یادم نرود چه فرصت هایی را از دست داده ام. یادم نرود تلاش را...کوشش را.... و رسیدن به هدف را. آرزوهایت را جایی یادداشت کن. خدا یادش نمی رود، اما تو یادت می رود چیزهایی که امروز داری آرزوهای دیروزت هستند... |
|
RSS
|