![]() |
![]() |
|
| يه دوستي بهم مي گفت چرا كارهاي روزمره ات رو نمي نويسي؟ ديدم حرف بدي نمي زنه... |
|
يكي- دو روزه كه عملا شركت رو تعطيل كردم! از جمعه شروع كردم يه چيزهايي جمع كنم براي پروپزال... شنبه تا آخر شب و يك شنبه هم تا آخر وقت، درگير نوشتن پروپزال بودم... غروب هم رفتيم سيمكارتهاي اعتباري جديدمون رو گرفتيم. يه مشكل بزرگ كه الان داريم، اينه كه مي تونيم sms بفرستيم، ولي نمي تونيم sms بگيريم! دوشنبه صبح زنگ زدم به استاد راهنماي دوم، گفت من هر روز دانشگاه هستم، جز دوشنبه ها! امروز هم صبح تو خونه موندم تا assistant بياد و جزوه هاي اين جلسه كلاس استاد رو ازم بگيره. اومد و گرفت و بعدش هم من رفتم شريف تا استاد راهنماي دوم رو ببينم... دم در ورودي، رويا رو ديدم و به اون گير دادند كه جوراب نپوشيدي، بايد براي جوراب بپوشي، بعد بياي داخل دانشگاه! حالا هم كه در محضر مبارك جناب رئيس خان هستيم كه كلي از نيومدن من و خبر ندادن من شاكي هست. مي گه برات آگهي ترحيم چاپ كرديم! بهش گفتم تازه اگه بگم كه فردا مي خوام برم شمال، چيكار مي كني؟!!!! پ.ن.1: فردا مي رم خونه... دلم دريا مي خواد... هواي سرد مي خواد... بوي بهار نارنج مي خواد... دانشگاه ليسانس مي خواد... پ.ن.2: دلم يه مشت و مال حسابي يا يه استخر حسابي مي خواد، همه جام درد مي كنه!
اضافه نوشت: شمال كنسل شد... الكي الكي عقده دريا موند تو دلم! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت توسط آسموني |
|
|
مامان شنبه كه شب شد، اومد خونه ما… يك شنبه صبح با مامان رفتم خونه داداشي، مامان وسائلشو گرفت و داداشي رسوندش ترمينال… شب هم با مهسا و خواهري رفتيم خونه ساناز، كه مثلا يه كم درس بخونن. تا 3 صبح بيدار نگهمون داشتند. نتيجه اين شد كه دوشنبه شركت رو دودور كردم! بعد از ظهر هم كه رفتم دانشگاه، سه شنبه كه رفتم شركت، جناب رئيس گير داده بود به من كه تو عاشق شدي كه اينقدر كم مياي سر كار! راستش رو بگو… حالا كي هست؟ چيكاره هست؟ با clement هم تلفني بحث كردم! موضوع سر برنامه مهموني اين هفته بود، كه ديگه واقعا هم من و هم اون خسته شده بوديم، الكي عصباني شد... من هيچي نگفتم، ولي فقط زود تلفن رو قطع كردم. نيم ساعت بعدش زنگ زد و معذرت خواهي كرد! ولي من تا شب محلش نمي دادم! دعوا هم يه جورايي تقصیر assistant بود! اينكه اون جاي رستوران رو اشتباهي ديده بود و همه ما رو هم به اشتباه انداخته بود! خلاصه اينكه پنج شنبه رفتيم مهموني با بچه هاي دانشگاه! در كل خيلي خوب بود، ولي اين بچه هاي بي جنبه ما كلي سر به سر من گذاشتند كه تو از clement خوشت مياد. حالا! هر چي من مي گم نه، تو گوششون نمي ره و در راستاي گرفتن مدرك، عكس هم از من گرفتند! گرچه عكس رو delete كردم، ولي باهاشون (جان خودم!) جدی صحبت كردم، طوري كه ديگه اصلا جرئت نكردند اذيتم كنند!!!!! داداشي و خانمش هم اومدند، فقط زود رفتند. قبل از رفتنشون هم assistant اومده بود. تقابل خانم داداشی و assistant ديدني بود ديروز ديگه بالاخره طلسم تزم رو شكوندم و شروع كردم به پروپزال نوشتن! حالا اينكه ديروز چقدر پيشرفت كردم، الله اعلم! عصر هم رفتيم خونه خاله... خيلي وقت بود كه ازشون خبري نداشتم. دختر دايي جان اومده بود اونجا و دختر خاله جان هم تو آخرين دوچرخه سواري كه با هم رفته بوديم، رباط هاي پاش كش اومدند و الان تو خونه، استراحت مطلق هست! پ.ن به مامان: مامان خودت مي دوني مجبورم برات زنگ نزنم و معذرت مي خوام كه گفتم تو هم برام تا يه مدتي زنگ نزن، مي دونم كه خيلي برات سخته، به خدا براي من هم خيلي سخته، ولي خودت مي دوني كه ما مجبوريم اين راه رو انتخاب كنيم، يه مدت تحمل كن، ايشالله همه چيز خوب مي شه! پ.ن.1: clement برام محترمه و ته دلم هم دوستش دارم، ولي اين اصلا دليل نمي شه كه اون رو براي زندگي ام انتخاب كنم، فيلد فكري من و اون (تا اونجايي كه مي دونم) با هم فرق مي كنه. خدا خفه كنه اين دوست و رفيق ها رو كه الكي الكي اون رو تو پاچه ما انداختند! پ.ن.2: خودم پنج شنبه ديگه كم كم باورم شد كه clement از من خوشش اومده! نگاه هاش، رفتارش و برخوردش! حتي اين assistant نامرد هم آخر شب سر به سرم مي ذاشت! پ.ن.3 به استاد آمار: كاش مي تونستم بگم چقدر دلم برات تنگ شده. تو حق داري و آزادي كه مسير زندگي خودت رو خودت انتخاب كني. من هم به انتخابت احترام مي ذارم... ولي كاش... |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت توسط آسموني |
|
|
سيستم رفاقت با assistant رو به بهبوده، فقط ناراحتم از اينكه كاش اون ايميل رو براش نمي فرستادم، من معمولا تو نامه هام، تحليل مي كنم و اون نتيجه اي رو كه بايد، مي گيرم، فقط اين وسط جوگير مي شم و براي طرف مقابلم اون رو مي فرستم، نتيجه اين مي شه كه بعد عين ... پشيمون مي شم كه كاش اون رو براش نمي فرستادم، چون مي شه مثل الان، كه assistant سعي مي كنه كاري كنه كه من ناراحت نشم و اين اصلا برام خوشايند نيست... يك شنبه assistant زنگ زد كه تمرين هاي اين هفته رو ازم بگيره...براي clement هم زنگ زدم، خيلي راحت حرف نمي زد... تصميم گرفتم يه مدت ديگه براش زنگ نزنم... دوشنبه كلاس استاد دو ساعت زودتر تشكيل شد و من هم هر جوري بود، به بچه ها خبر دادم كه زودتر بيايد... هليا و كامليا كه اومدند... هر دو تا assistant ها هم اومدند... assistant سردرد وحشتناك گرفته بود، ظاهرا شب قبلش هم تا 3 صبح تو بيمارستان بوده... براي همين وسط كلاس رفت... چه باروني مي اومد... واقعا دلم مي خواست زير اين بارون و اين رعد و برق ها برم و كاملا خيس شم! هواي شمال زده به سرم... سه شنبه روز كارگر بود، ما هم كه كارگر!!! مثلا تعطيل بوديم. ولي رفتم شركت! (البته 10 صبح)... عصر clement زنگ زد برام... غزاله خونه بود... نتونستم باهاش راحت حرف بزنم... گرچه غزاله فهميد كي بوده و clement هم هي مي گفت چرا سر حال نيستي؟ چهارشنبه هم كه جشن فارغ التحصيلي استاد بود... خيلي خوش گذشت... لباس بچه هاي دكتري رو پوشيدم، بلكه يه روزي من هم دكتر بشم! هلياي گلم گفته از ترس هاي كودكي ام بنويسم...
من هم همه كسايي كه لينكشون كردم ( و تا حالا بازي نكردند، رو دعوت مي كنم).... پ.ن: آرامشم رو مديونت هستم امام رضا... از وقتي حرف هام رو باهات زدم، آروم شدم، مطمئنم كه كمكم مي كني... |
|
+ نوشته شده در
شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت توسط آسموني |
|
|
خيلي يدفعه شد... در عرض پنج دقيقه تصميم گرفتم كه برم.... واقعا انگار طلبيده بود... امام رضا رو مي گم... بعد از 8 سال... اونم با ماشين... خيلي خوب بود، فقط زمانش خيلي كم بود. چهارشنبه رفتيم، جمعه هم برگشتيم. با مامان و بابا و داداشي و خواهري رفتيم... از جاده شمال... 19 ساعت تو راه بوديم! جاده بارون شديد و مه غليظ، 50 تا بيشتر نمي شد رفت... موقع رفتن حدود دو ساعت نشستم پشت فرمون... اما برگشت رو تقريبا نصف نصف با داداشي تقسيم كرديم! پنج شنبه يه ساعتي حرم بوديم، بعد رفتيم مقبره نادر، بعد هم كوه سنگي و بعدش هم توس... جمعه هم تو راه برگشت رفتيم نيشابور و خيام و عطار و كمال الملك و شهر قديم نيشابور و بعد هم برگشتيم. تو راه برگشت هم از سمنان به بعد، بارون شديد گرفت كه باز هم 50 تا بيشتر نمي شد رفت! .... كلا روحيه ام خيلي عوض شد، خيلي سبك شدم... مسافرت با ماشين يه خوب اي كه داره، اينه كه آدم تفاوت فرهنگ ها رو آروم آروم از منطقه اي به منطقه ديگه حس مي كنه! و چقدر فرهنگ آدم ها تو تهران با مشهد فرق مي كنه! چقدر معني بدحجابي تو اين دو تا شهر متفاوته! چقدر ديد آدم ها فرق مي كنه! چقدر امكانات زندگي تو تهران با شهرهاي اطراف مشهد فرق مي كنه! چقدر دنياي آدما با هم فرق مي كنه! چقدر دلم سوخت براي پسر بچه اي كه تو نيشابور دنبال يه عينك آفتابي صدتومني مي گشت... تو اين سه روز حدود 35 ساعت تو راه بوديم! الان مي تونيد قيافه من رو تصور كنيد، نه؟! جاي جالبش اين بود كه يه جا داشتم سبقت مي گرفتم، يه پرشيا از بغل من (وسط سبقت) اومد سبقت بگيره، زد و آينه بغل ما رو خرد كرد! اين رو يادم رفت بگم... اون هفته، رفتم شريف پيش استاد تا در مورد تز باهاش حرف بزنم، اومدم برم تو اتاقش، ديدم يكي تو اتاق هست، وايسادم تا بياد بيرون، بعد من برم. يه نيم ساعتي همين طوري وايساده بودم، داشتم واسه خودم با موبايل game بازي مي كردم كه يهو ديدم assistant اومد پيشم...اون كجا و من كجا... كاشف به عمل اومد كه اون تا حالا پيش استاد بوده! يه كم باهاش حرف زدم... چند روز پيشش يه سوتي داده بودم و sms اشتباه واسش فرستاده بودم! حالا گفت من ميل هام رو چك كردم، چيزي نفرستاده بودي! نتيجه اين شد كه يه ايميل بلندبالا بر اش فرستادم... دو روز بعدش تو شركت زنگ زد بهم كه ايميلت رو خوندم و چقدر خوب مي نويسي! (جل الخالق!) و .... خلاصه ... آشتي كنون شد رفت پي كارش! پ.ن: اولين بارم بود كه تو يه حرم گريه ام گرفت! نمي دونم چرا؟ نمي دونم؟ |
|
+ نوشته شده در
شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت توسط آسموني |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست / هر کسی نغمه خود خواند و آهسته رود / صحنه پیوسته بجاست / خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد...
روزها از پی هم می گذرند... هر روزی که می گذرد فرصتی برای خوبتر شدن را از دست می دهیم. روزهایم را اینجا می نویسم تا یادم نرود چه فرصت هایی را از دست داده ام. یادم نرود تلاش را...کوشش را.... و رسیدن به هدف را. آرزوهایت را جایی یادداشت کن. خدا یادش نمی رود، اما تو یادت می رود چیزهایی که امروز داری آرزوهای دیروزت هستند... |
|
RSS
|