تبليغاتX
حرفها و ناگفته هاي من
يه دوستي بهم مي گفت چرا كارهاي روزمره ات رو نمي نويسي؟ ديدم حرف بدي نمي زنه...

يكي- دو روزه كه عملا شركت رو تعطيل كردم! از جمعه شروع كردم يه چيزهايي جمع كنم براي پروپزال... شنبه تا آخر شب و يك شنبه هم تا آخر وقت، درگير نوشتن پروپزال بودم...  غروب هم رفتيم سيمكارتهاي اعتباري جديدمون رو گرفتيم. يه مشكل بزرگ كه الان داريم، اينه كه مي تونيم sms بفرستيم، ولي نمي تونيم sms بگيريم! تا شب هم كه كارمون اين بود شماره جديد رو به همه sms كنم! هليا، كامليا و assistant هم زنگ زدند و بابت مهموني ازم تشكر كردند. قرار شد لينگو رو هم كمي بخونم يادم بياد تا با assiatant  تزش رو باهاش انجام بديم! الان كه اينها رو مي نويسم، سرهمبندي يه چيزهايي از اينگو يادم اومده.

دوشنبه صبح زنگ زدم به استاد راهنماي دوم،‌ گفت من هر روز دانشگاه هستم، جز دوشنبه ها!‌ رفتم پيش استاد راهنماي اول،‌گفت من الان كلاس دارم، اگه كارت فقط چند دقيقه هست، بگو! بعد رفتم كتابخونه مركزي، ديدم تو موضوعي كه من انتخاب كردم، تو كل دانشگاه فقط سه تا پايان نامه انجام شده!!!! و فقط هم سه تا كتاب انگليسي وجود داره!!!! خلاصه كه دردسر تراشيديم براي خودمان! تا ظهر با هليا تو دانشگاه علاف بوديم، بعد از ظهر هم رفتيم دانشگاه، سر كلاس استاد... كلي هم دعوامون كرد كه چرا تمرين انجام نداديد؟

امروز هم صبح تو خونه موندم تا assistant بياد و جزوه هاي اين جلسه كلاس استاد رو ازم بگيره. اومد و گرفت و بعدش هم من رفتم شريف تا استاد راهنماي دوم رو ببينم... دم در ورودي، رويا رو ديدم و به اون گير دادند كه جوراب نپوشيدي، بايد براي جوراب بپوشي، بعد بياي داخل دانشگاه! استاد راهنماي دوم هم قرار شد چيزهايي كه نوشتم رو بخونه و نظرش رو تا جمعه بهم بده. بعد هم يه كم آهنگ به هم داديم!!!! جل الخالق! با استاد و اين كارها! يكي از دوست هاي داداشي رو هم ديدم كه ورودي 74 بود. اون موقع ها كه دانشجوي ليسانس بودند، خونمون اومده بودند... الان آمريكا داره درس ميخونه و چقدر تعجب كرد از بزرگ شدن من! از اينكه اون موقع چقدر كوچولو بودم و الان! مي گفت تو رو كه مي بينم، ياد جووني از دست رفته خودم مي افتم، ياد سنم مي افتم!

حالا هم كه در محضر مبارك جناب رئيس خان هستيم كه كلي از نيومدن من و خبر ندادن من شاكي هست. مي گه برات آگهي ترحيم چاپ كرديم!‌ بهش گفتم تازه اگه بگم كه فردا مي خوام برم شمال، چيكار مي كني؟!!!!

 

 

پ.ن.1: فردا مي رم خونه... دلم دريا مي خواد... هواي سرد مي خواد... بوي بهار نارنج مي خواد... دانشگاه ليسانس مي خواد...

پ.ن.2: دلم يه مشت و مال حسابي يا يه استخر حسابي مي خواد، همه جام درد مي كنه!

 

اضافه نوشت: شمال كنسل شد... الكي الكي عقده دريا موند تو دلم!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت   توسط آسموني | 

مامان شنبه كه شب شد، اومد خونه ما… يك شنبه صبح با مامان رفتم خونه داداشي، مامان وسائلشو گرفت و داداشي رسوندش ترمينال… شب هم با مهسا و خواهري رفتيم خونه ساناز، كه مثلا يه كم درس بخونن. تا 3 صبح بيدار نگهمون داشتند. نتيجه اين شد كه دوشنبه شركت رو دودور كردم! بعد از ظهر هم كه رفتم دانشگاه، سه شنبه كه رفتم شركت، جناب رئيس گير داده بود به من كه تو عاشق شدي كه اينقدر كم مياي سر كار! راستش رو بگو… حالا كي هست؟ چيكاره هست؟

با clement هم تلفني بحث كردم!‌ موضوع سر برنامه مهموني اين هفته بود، كه ديگه واقعا هم من و هم اون خسته شده بوديم، الكي عصباني شد... من هيچي نگفتم، ولي فقط زود تلفن رو قطع كردم. نيم ساعت بعدش زنگ زد و معذرت خواهي كرد! ولي من تا شب محلش نمي دادم! دعوا هم يه جورايي تقصیر assistant بود! اينكه اون جاي رستوران رو اشتباهي ديده بود و همه ما رو هم به اشتباه انداخته بود! خلاصه اينكه پنج شنبه رفتيم مهموني با بچه هاي دانشگاه! در كل خيلي خوب بود، ولي اين بچه هاي بي جنبه ما كلي سر به سر من گذاشتند كه تو از clement‌ خوشت مياد. حالا! هر چي من مي گم نه،‌ تو گوششون  نمي ره و در راستاي گرفتن مدرك، عكس هم از من گرفتند! گرچه عكس رو delete كردم، ولي باهاشون (جان خودم!) جدی صحبت كردم، طوري كه ديگه اصلا جرئت نكردند اذيتم كنند!!!!!

داداشي و خانمش هم اومدند، فقط زود رفتند. قبل از رفتنشون هم assistant اومده بود. تقابل خانم داداشی و assistant ديدني بودتازه يادم رفت اين دو تا رو به هم معرفي كنم! assistant بعدش مي گفت مثل عكسش خوشگل و مليح هست! من وسط خانم داداشي و  assistantنشسته بودم!!!‌ ببين ديگه چي بود! برگشت هم assistant ما رو رسوند خونه. يه مسخره بازي اي درآورد كه نگو ... اذيتش مي كردم، اونم با ۱۰۰-۱۱۰ تا سرعت تو لاين سرعت،‌ مي گه اصلا من باهات قهر هستم، روشم مي كنه سمت شيشه! دستشم مي زنه زير چونه اش! جيغ زدم بابا جلوتو نگاه كن! الان تصادف مي كنيم ها! دو سه بار هم كه نزديك بود دو-سه تا موتوري رو بفرسته اون دنيا! خدا به دادش برسه با اين دست فرمونش!‌ نزديكاي خونه هم كه گير داده كه بايد پول شام رو اون حساب كنه! من هم كله خر! مگه مي ذاشتم پول بده بهم!‌ پول رو گذاشتم تو داشبود، حالا فرض كن با همون شرايط (تو لاين سرعت و با 100 تا!) خم شده كامل اينور و داره به زور پول رو از داشبورد در مياره كه به من بده! دادم ديگه در اومد! مي گم بابا، تو اصلا فرمون رو بده من، خودت اين زير ميرا هر كاري خواستي بكن! بذار امشب سالم برسيم خونه!‌ خلاصه كه حدودا 10 دقيقه دم خونه داشتم باهاش بحث مي كردم كه من ازت پول نمي گيرم. حالا فرض كن 11.5 شب، تو يه كوچه،‌با شيشه پايين، دو تا دختر هي دارن سر 4000 تومن پول جيغ و داد مي كنن!

ديروز ديگه بالاخره طلسم تزم رو شكوندم و شروع كردم به پروپزال نوشتن! حالا اينكه ديروز چقدر پيشرفت كردم، الله اعلم! عصر هم رفتيم خونه خاله... خيلي وقت بود كه ازشون خبري نداشتم. دختر دايي جان اومده بود اونجا و دختر خاله جان هم تو آخرين دوچرخه سواري كه با هم رفته بوديم، رباط هاي پاش كش اومدند و الان تو خونه، استراحت مطلق هست!

 

پ.ن به مامان: مامان خودت مي دوني مجبورم برات زنگ نزنم و معذرت مي خوام كه گفتم تو هم برام تا يه مدتي زنگ نزن، مي دونم كه خيلي برات سخته، به خدا براي من هم خيلي سخته، ولي خودت مي دوني كه ما مجبوريم اين راه رو انتخاب كنيم،‌ يه مدت تحمل كن، ايشالله همه چيز خوب مي شه!

 

پ.ن.1: clement برام محترمه و ته دلم هم دوستش دارم، ولي اين اصلا دليل نمي شه كه اون رو براي زندگي ام انتخاب كنم، فيلد فكري من و اون (تا اونجايي كه مي دونم) با هم فرق مي كنه. خدا خفه كنه اين دوست و رفيق ها رو كه الكي الكي اون رو تو پاچه ما انداختند!

 

پ.ن.2: خودم پنج شنبه ديگه كم كم باورم شد كه clement از من خوشش اومده! نگاه هاش، رفتارش و برخوردش! حتي اين assistant نامرد هم آخر شب سر به سرم مي ذاشت!‌

 

پ.ن.3 به استاد آمار: كاش مي تونستم بگم چقدر دلم برات تنگ شده. تو حق داري و آزادي كه مسير زندگي خودت رو خودت انتخاب كني. من هم به انتخابت احترام مي ذارم... ولي كاش...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت   توسط آسموني | 

سيستم رفاقت با assistant رو به بهبوده، فقط ناراحتم از اينكه كاش اون ايميل رو براش نمي فرستادم، من معمولا تو نامه هام، تحليل مي كنم و اون نتيجه اي رو كه بايد، مي گيرم، فقط اين وسط جوگير مي شم و براي طرف مقابلم اون رو مي فرستم، نتيجه اين مي شه كه بعد عين ... پشيمون مي شم كه كاش اون رو براش نمي فرستادم، چون مي شه مثل الان، كه assistant سعي مي كنه كاري كنه كه من ناراحت نشم و اين اصلا برام خوشايند نيست... يك شنبه assistant زنگ زد كه تمرين هاي اين هفته رو ازم بگيره...براي clement هم زنگ زدم، خيلي راحت حرف نمي زد... تصميم گرفتم يه مدت ديگه براش زنگ نزنم... دوشنبه كلاس استاد دو ساعت زودتر تشكيل شد و من هم هر جوري بود، به بچه ها خبر دادم كه زودتر بيايد... هليا و كامليا كه اومدند... هر دو تا assistant ها هم اومدند... assistant سردرد وحشتناك گرفته بود، ظاهرا شب قبلش هم تا 3 صبح تو بيمارستان بوده... براي همين وسط كلاس رفت... چه باروني مي اومد... واقعا دلم مي خواست زير اين بارون و اين رعد و برق ها برم و كاملا خيس شم! هواي شمال زده به سرم... سه شنبه روز كارگر بود، ما هم كه كارگر!!! مثلا تعطيل بوديم. ولي رفتم شركت! (البته 10 صبح)... عصر clement زنگ زد برام... غزاله خونه بود... نتونستم باهاش راحت حرف بزنم... گرچه غزاله فهميد كي بوده و clement هم هي مي گفت چرا سر حال نيستي؟ چهارشنبه هم كه جشن فارغ التحصيلي استاد بود... خيلي خوش گذشت... لباس بچه هاي دكتري رو پوشيدم، بلكه يه روزي من هم دكتر بشم!

 

 هلياي گلم گفته از ترس هاي كودكي ام بنويسم...

  1. مثل خيلي از بچه ها، هميشه از مرگ مامان و بابام مي ترسيدم و حتي گاهي گريه هم مي كردم!
  2. بچه كه بودم، براي اينكه شب ها جيش نكنم، مامان گفته بود يه مار بزرگي هست كه شب ها از پبجره مياد تو و بچه هايي كه شب ها جيش كنن رو مي خوره ... من واقعا از اون ماره مي ترسيدم و شب ها از ترس به رختخواب مي چسبيدم و همش نگران بودم كه نكنه اون ماره بياد و من رو بخوره...
  3. يه مدت ما خونه بابابزرگ اينها زندگي مي كرديم، يه روز تو راه رفتن به مدرسه،‌يه جايي يه پارچه ترحيم يه خانمي رو زده بودند... من و خواهري هم با سنگ روي اون پارچه رو داشتيم خط مي كشيديم و مي خنديديم... يهو يه پسري (دو-سه سال بزرگتر از خودمون) اومد كه چرا اينكار مي كنين؟ اين كه مرده، خاله من هست... و با دوچرخه اومد دنبالمون كنه كه ما رو بزنه!‌ ما هم واقعا ترسيده بوديم! با تمام نيرو دويديم.... ديگه داشت نفس هامون بند مي اومد... يه دختري داشت از روبرو مي اومد... زود رفتيم پشت سرش قايم شديم كه تو رو خدا ما رو نجات بده!‌ پسره به اون دختره گفت: اينا خواهرات هستند؟ و ... خلاصه كه پسره ول كرد و رفت... قيافه بهت زده اون دختره رو هنوز كه هنوزه، بعد از گذشت 15-16 سال هنوز فراموش نمي كنم!‌ غروب، موقع برگشت از مدرسه، از ترس اينكه اون پسره سر خيابون نايستاده باشه، همراه دو تا خانم مسن! كه عين لاك پشت آروم راه مي رفتند، راه مي رفتيم! همين هم باعث شد وقتي رسيديم خونه، مامان كلي دعوامون كنه كه چرا اينقدر دير اومديد؟!
  4. يكي از معدود حيوون هايي كه ازش بد مدل مي ترسم، سوسك هست!‌ تا حدي كه مي رم بالاي مبل وا مي ايستم و منتظر مي مونم يكي بياد و سوسكه رو بكشه!
  5. ما از بچگي، دستشويي خونمون تو حياط بود. يكي از معضلات عمده من هميشه شب ها رفتن به  دستشويي هست (اين ترس هنوز كه هنوزه ادامه داره! ) هميشه بايد يكي (كه معمولا مامان هست) وايسته دم در اتاق،‌ تا من برم كارم رو بكنم و بيام! مسخره ام نكنيد، ما حياط بزرگي داريم كه پر از دار و درخت هست،‌خب!
  6. يكي ديگه از ترس هايي كه هنوز كه هنوزه باهام مونده، ترس از آمپول هست! خوب، مگه خودتون نمي ترسيد؟!

 

من هم همه كسايي كه لينكشون كردم ( و تا حالا بازي نكردند، رو دعوت مي كنم)....

 

پ.ن: آرامشم رو مديونت هستم امام رضا... از وقتي حرف هام رو باهات زدم، آروم شدم، مطمئنم كه كمكم مي كني...

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت   توسط آسموني | 

خيلي يدفعه شد... در عرض پنج دقيقه تصميم گرفتم كه برم.... واقعا انگار طلبيده بود... امام رضا رو مي گم... بعد از 8 سال... اونم با ماشين... خيلي خوب بود، فقط زمانش خيلي كم بود. چهارشنبه رفتيم، جمعه هم برگشتيم.

با مامان و بابا و داداشي و خواهري رفتيم... از جاده شمال... 19 ساعت تو راه بوديم! جاده بارون شديد و مه غليظ، 50 تا بيشتر نمي شد رفت... موقع رفتن حدود دو ساعت نشستم پشت فرمون...  اما برگشت رو تقريبا نصف نصف با داداشي تقسيم كرديم! پنج شنبه يه ساعتي حرم بوديم، بعد رفتيم مقبره نادر، بعد هم كوه سنگي و بعدش هم توس... جمعه هم تو راه برگشت رفتيم نيشابور و خيام و عطار و كمال الملك و شهر قديم نيشابور و بعد هم برگشتيم. تو راه برگشت هم از سمنان به بعد، بارون شديد گرفت كه باز هم 50 تا بيشتر نمي شد رفت! .... كلا روحيه ام خيلي عوض شد، خيلي سبك شدم... مسافرت با ماشين يه خوب اي كه داره، اينه كه آدم تفاوت فرهنگ ها رو آروم آروم از منطقه اي به منطقه ديگه حس مي كنه! و چقدر فرهنگ آدم ها تو تهران با مشهد فرق مي كنه! چقدر معني بدحجابي تو اين دو تا شهر متفاوته! چقدر ديد آدم ها فرق مي كنه! چقدر امكانات زندگي تو تهران با شهرهاي اطراف مشهد فرق مي كنه! چقدر دنياي آدما با هم فرق مي كنه! چقدر دلم سوخت براي پسر بچه اي كه تو نيشابور دنبال يه عينك آفتابي صدتومني مي گشت...

تو اين سه روز حدود 35 ساعت تو راه بوديم! الان مي تونيد قيافه من رو تصور كنيد، نه؟! جاي جالبش اين بود كه يه جا داشتم سبقت مي گرفتم، يه پرشيا از بغل من (وسط سبقت) اومد سبقت بگيره، زد و آينه بغل ما رو خرد كرد!

اين رو يادم رفت بگم... اون هفته، رفتم شريف پيش استاد تا در مورد تز باهاش حرف بزنم، اومدم برم تو اتاقش، ديدم يكي تو اتاق هست، وايسادم تا بياد بيرون، بعد من برم. يه نيم ساعتي همين طوري وايساده بودم، داشتم واسه خودم با موبايل game بازي مي كردم كه يهو ديدم assistant اومد پيشم...اون كجا و من كجا... كاشف به عمل اومد كه اون تا حالا پيش استاد بوده! يه كم باهاش حرف زدم... چند روز پيشش يه سوتي داده بودم و sms اشتباه واسش فرستاده بودم! حالا گفت من ميل هام رو چك كردم، چيزي نفرستاده بودي!

نتيجه اين شد كه يه ايميل بلندبالا بر اش فرستادم... دو روز بعدش تو شركت زنگ زد بهم كه ايميلت رو خوندم و چقدر خوب مي نويسي! (جل الخالق!) و .... خلاصه ... آشتي كنون شد رفت پي كارش!

 

پ.ن: اولين بارم بود كه تو يه حرم گريه ام گرفت! نمي دونم چرا؟‌ نمي دونم؟

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت   توسط آسموني | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست / هر کسی نغمه خود خواند و آهسته رود / صحنه پیوسته بجاست / خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد...

روزها از پی هم می گذرند... هر روزی که می گذرد فرصتی برای خوبتر شدن را از دست می دهیم. روزهایم را اینجا می نویسم تا یادم نرود چه فرصت هایی را از دست داده ام. یادم نرود تلاش را...کوشش را.... و رسیدن به هدف را.

آرزوهایت را جایی یادداشت کن. خدا یادش نمی رود، اما تو یادت می رود چیزهایی که امروز داری آرزوهای دیروزت هستند...

نوشته های پیشین
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
پیوندها
الهام
كوكو خانم
ساينا و سام
دختر مشرقي
تیتیش (مریم)
گیلاس خانومی
ناگفته هاي تارا
نوشي و موشي
گل من (مينا-1)
حرف دل (مينا-2)
آواي درون (هورا)
دختر ارديبهشتي
قصه من (ياسي)
بي مخاطب (رها)
دنياي ماريلا (مریم)
روسری آبی (ری را)
مرباي شيرين (گيلدا)
آیلین و زندگی (آیلین)
آسمان آبي (ساندي)
کاغذ بریده ها (خانی)
عادت مي كنيم (نازنين)
ما هنوز اميدواريم (آرزو)
سوالاي دندوني ( سارا)
دانشجوي بدبخت (نجمه)
زندگي من و تو (پشمالو)
يادداشت هاي من (آزي)
زير خط خوشحالي (ميلاد)
زندگی شیرین من (غنچه)
هفت روز هفته هایم (مژده)
دل نوشته هاي ماهك و پيشول
آرامش سكوت (فرشته مهربون)
فقط براي بچه هاي باحال (هليا)
خنده هاتون از ته دل و ... (گلناز)
روزهای گرم باتو بودن(نامزد بازی)
زير آسمان غربت (دختری از جنس بهار)
جوراب پاره و انگشت آزاد (دختر ارديبهشتي)
Pinger
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان