تبليغاتX
حرفها و ناگفته هاي من
يه دوستي بهم مي گفت چرا كارهاي روزمره ات رو نمي نويسي؟ ديدم حرف بدي نمي زنه...

دوشنبه عصر رفتم دانشگاه، سر كلاس استاد... دفاع هم بود، حدودا نصف بچه هاي ما اومده بودند... چندتا از پسرها رو ديدم كه حدود دو ماهي مي شد نديده بودمشون. وقتي ديدمشون، فهميدم چقدر دلم براشون تنگ شده!!! نيم ساعت زودتر با بچه ها اومديم دانشگاه و حال و احوال و ... سر كلاس يهو ديدم assistant هم اومد. اول اومد پيش ما بشينه،‌ ولي استاد گفت مجبور نيستيد همه يه جا بشينيد ها! كه اونم رفت پيش خواهري نشست... نمي دونم چرا اينقدر الكي حساس شدم... وسط كلاس اومد پيشم،‌ بهش گفتم باهات قهرم... پيش من نيا! تا آخر كلاس هي چشم و ابرو مي اومد كه چي شده؟ ولي من واقعا زده بود به سرم... بعد كلاس سريع رفتم پايين. اومد دنبالم... گفت من عادت ندارم زياد منت يكي رو بكشم، اگه چيزي شده، خوب بگو... من بي دليل با كسي قهر نمي كنم... و رفت... منم فقط گفتم باشه... بعد ديدم خيلي ناراحت شده... ولي هيچ چي نتونستم بهش بگم... استاد و خواهري هي ازم مي پرسيدند چي شده؟ چرا اينقدر ناراحتي؟ شب داداشي آكواريمي كه درست كرديم رو برامون آورد... بعضي جاهاش رو خوب چسب نزده بوديم، دوباره چسب كاريش كرديم...

شب زنگ زدم به assistant . گفتم قهري؟ گفت نه، بچه ها قهر مي كنن!!! با sms هم ازش معذرت خواستم، ولي مشكل من چيز ديگه ايه...

سه شنبه صبح clement زنگ زد... اول از برنامه شام و بعد تز و ... يه يه ربعي داشت حرف مي زد... بعداز ظهر هم رفتم شركتي كه شايد تزم رو اونجا وردارم... چقدر حرف مي زدند! انصافا آدم هاي خوبي بودند، فقط بايد استاد هم صورت مساله رو تاييد كنه...

تا حالا 11 تا از بچه ها ok شام رو دادند.

 

 

دل نوشت به assistant: مشكل من اينه كه زيادي فانتزي هستم، چيزهايي كه تو ذهنم هست، زمين تا آسمون با همسن و سالهام فرق مي كنه! هيچ وقت بهت نخواهم گفت از كدوم كارت ناراحت شدم، چون احتمالا تو هم نمي توني منطق منو درك كني. تنهايي بد درديه! بعضي ها رو سنگ و محكم مي كنه، و بعضي ها رو مثل من طالب محبت... كاش مي تونستم حداقل به تو حرف هام رو بگم... منو ببخش و باهام دوست باش، گرچه هر دوستي اي دوطرفه هست... اگه نخواي باهام دوست باشي، بخدا ديگه هيچ اصراري نمي كنم... بازم معذرت مي خوام... فقط از دستم ناراحت نشو... تنهايي نكشيدي كه بدوني من چي دارم مي گم... اگه تو برام مثل همه بودي، هيچ وقت از بي اعتنايي هات ناراحت نمي شدم... ولي من روي تو حساب ديگه اي باز كرده بودم... شايدم اشتباه كردم...  

 

دل نوشت به مامان: ديشب تو ماشين تو راه برگشت از اون شركته، گريه كردم... بي صدا... يهو دلم برات تنگ شد... حس كردم خيلي اشتباه كردم كه اين مسير رو انتخاب كردم... كاش هيچ وقت نمي ذاشتي دخترات درس بخونن تا هميشه پيشت بمونن، يا مثل خيلي از مامانا وقتي تهران قبول شدم، نمي ذاشتي تنها بيام اينجا، اونوقت مي تونستم تا آخر عمر پيشرفت نكردنم رو گردن تو بندازم و با خيال راحت يه زندگي ساده رو انتخاب كنم... الان كه فقط 300 كيلومتر ازت دورم، اينطوري ام، واي به حال وقتي كه بخوام برم اونور... ماماني... خيلي دلم برات تنگ شده... كاش اين غرور لعنتي مي ذاشت فقط يكبار بغلت كنم، بوست كنم، بوت كنم و تو بغلت زار زار گريه كنم... دوستت دارم... خيلي... خودتم مي دوني...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت   توسط آسموني | 

چقدر تغيير و تحول خوبه... خيلي خسته شده بودم... از يكنواختي كارم... از يكنواخت شدن زندگي ام... حالا ( از ديروز) يه كارشناس اومده زيردست من! جالبش اينه كه اون هم سن منه! اين يه تجربه جديد تو زندگي ام هست... البته اولش سخت بود، ولي خوب من يه كاري رو كه بخوام انجام بدم، نشد نداره! (اعتماد به نفس رو دارین؟!)

پنج شنبه با پسرعمو كه هنوز تهران مونده بود، رفتيم جمهوري و براش موبايل خريديم، بعد اون رفت شمال و من و خواهري رفتيم بهشت زهرا... جمعه صبح با دخترخاله جان و فاميلهاشون رفتيم چيتگر،‌ دوچرخه سواري... دوچرخه سواري واقعا يكي از محبوب ترين تفريحات من هست... هيچ وقت يادم نمي ره كه داداشي اولين بار، وقتي 4-3 سالم بود، بهم دوچرخه سواري ياد داد. يادمه اون موقع ها اينقدر كوچولو بودم كه نمي تونستم كامل ركاب بزنم، اون هم با دوچرخه آبي كوچولويي كه بعدها ارتفاعش به زور تا زانوم مي رسيد! چه دوراني بود... وقتي داداشي مجبورم مي كرد كامل ركاب بزنم و من واقعا نمي تونستم و يواشكي،‌وقتي داداشي حواسش نبود، نصفه و نيمه ركاب مي زدم! با اون دوچرخه تا خونه ماماني مي رفتم. بعد ها كه بزرگتر شدم، دوچرخه داداشي رو از وسطش سوار مي شدم. مي دونيد چطوري؟ پاي راستم رو از مثلث پايين زين رد مي كردم و اينطوري سوار دوچرخه مي شدم.  يادمه اون موقع ها آرزوم اين بود كه بتونم روي زين دوچرخه داداشي بشينم و كامل پاهام ركاب بزنه. حتي يه بار خوابش رو هم ديدم! يادم مي ياد اون موقع ها تو كوچه، كلي واسه دخترهاي همسايه كلاس مي ذاشتم كه مي تونم بدون گرفتن فرمون ركاب بزنم، اونم حدود 500 متر. البته من اون موقع هم ناقلا بودم! يه وقتايي كه فرمون مي خواست كج بشه، يواشكي با زانوم كنترلش مي كردم!‌ اي خدا! چقدر زود گذشت...

احتمالا چند وقت ديگه مي رم يه دوچرخه مي خرم... جمعه عصر هم ساناز اومد خونمون... داداشي و بابا ظهر از تهران برگشتند... ديشب رفتيم خونه داداشي،‌ پيش بابا. همینطور که گفتم، از امروز هم يه كارشناس اومد زيردست من!‌ خدائيش من عقده اي نيستم؟! ملت 100 تا، 100 تا آدم زير دستشون كار مي كنن، اينقدر جوگير نمي شن. حالا من! واقعا كه!‌ آخه آدم وقتي تو يه شركت بزرگ كار كنه، معمولا پيشرفت عمودي خيلي كم براش پيش مياد! وگرنه من تا الان يه مديري،‌ مديرعاملي شده بودم!

امروز دوباره رفتم شريف، پيش يه استاد ديگه! قرار شد كمكم كنه! دو نفر رو هم بهم معرفي كرد!‌ تو رو خدا دعا كنين بتونم صورت مساله رو سريع تعريف كنم.  

 

پ.ن: دختردایی! با یه روز تاخیر تولدت مبارک...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت   توسط آسموني | 

دوشنبه از شركت رفتم دانشگاه … وقتي رسيدم، يك دقيقه بعدش assistant هم اومد سر كلاس. منتظر اومدنش نبودم... يكه خوردم... كامليا و هليا هم اومده بودند...چقدر ديدنشون آرومم كرد... چقدر دوست دارم فقط تو جمع بچه هاي دانشگاه باشم... دو تا از پسرها هم اومده بودند و همچنين هر دو تا assistant استاد... استاد باورش نمي شد كه اين همه مشتاق داره، بعلاوه سه- چهار تايي از بچه ها كه غيبت داشتند! وسط كلاس پا شدم رفتم پيش assistant بشينم كه تنها نباشه، اولش نذاشت... گفت سرما خوردم، ولي كي به حرفش گوش مي كنه؟!!  بعدا استاد بهم گفت كه داشتم مي مردم از خنده، وقتي كه ديدم وسط كلاس پا شدي رفتي پيش اون نشستي...

شب با داداشي رفتيم خونه شون. الهام زنگ زد كه كار جديدم شروع شده. همون جايي كه من معرفي اش كرده بودم. انصافا حقوقش خوب هست،‌ با كلي مزايا! خوشحالم كه از اون وضعيت نابسامان در اومده. ولي نمي دونم چرا يه جورايي حسوديم شد! حسودي كه نه! يه جورايي حس كردم من خيلي يكنواخت شدم و الهام  خيلي اكتيو... (اگه الان assistant اينجا رو بخونه! كله ام رو مي كّنه! )

كلا دوشنبه خيلي روز خوبي برام بود. من وقتي تو محيط دانشگاه هستم، و با بچه ها، واقعا آرامش مي گيرم... كلي هم با بچه هاي سال پاييني خوش و بش كردم... ولي ته دلم هنوز ناراحت هست. Clement نيومده بود... بچه ها مي گفتند سرما خورده، آره راست مي گن... چون من هم كه پريروزش باهاش حرف زدم، معلوم بود كه سرما خورده...

حسين اومده تهران. شب اومد خونه داداشي...

سه شنبه رفتم شريف... ولي استاد نبود... با دماغ سوخته برگشتم شركت... امروز ولي رفتم و با استاد حرف زدم... تقريبا موضوع تزم رو برد زير سوال!

 

دل نوشت: چقدر دلم گرفته... شايد براي اينكه استاد آمار رو يه ماهه كه نديدم... شايد براي اينكه استاد آمار مي خواد از اينجا بره... شايد براي اينكه clement نمي دونه كه چقدر برام محترمه!... شايد براي اينكه دانشگاه تموم شده... شايد براي اينكه assistant قرار شده نياد تو شركتمون كار كنه... شايد براي اينكه تنهام... چقدر بچه ام من... چرا نمي تونم مثل همه بزرگ باشم؟ چرا نمي تونم نسبت به همه بي تفاوت باشم... كودك درون من چند سالش هست؟ 8 سال؟ 16 سال؟ شايدم هر دوتاش... ولي اون 8 سالهه خيلي شيطوني مي كنه... همون كه رابط بين من و assistant هست... همون كه باعث مي شه assistant بهم بگه: آخه! كوچولو! ... كاش اينقدر فكر نمي كردم... كاش فقط و فقط زندگي خودم برام مهم بود... كاش وقتي عكس اون بچه روستايي رو مي ديدم، برق شادي رو تو نگاهش نمي ديدم، وقتي روز اول عيد، مي رفت دم خونه ها و از اونا عيدي پفك و صدتومني مي گرفت... چرا اين چيزها رو دارم مي گم؟ چرا اينقدر پخش و پلا حرف مي زنم؟

 

پ.ن.1: اينها فقط يه كم از چيزهايي هست كه باعث دپرسي اين دو- سه ماهم شده...

پ.ن.2: چقدر امروز باد خوبي مي زنه... چقدر بارون ديشب شبيه بارون شمال بود، فقط تو اشل كوچيكتر...

پ.ن.3: با خانم داداشي هنوز قهرم... فقط الان براي هم sms مي زنيم!‌

پ.ن.4: امروز clement زنگ زده بود. احتمالا آخراي ارديبهشت با بچه ها شام مي ريم بيرون.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت   توسط آسموني | 

تعطيلات زودتر از اوني كه فكرش رو مي كردم، تموم شد… هفته دوم عيد كه همش باد و بارون و سرما بود... دريغ از يك كلمه درس و مشق و كتاب كه خونده باشم...دريغ از يه كوچولو نرم افزار كه ياد گرفته باشم... اينها رو مي نويسم تا يادم نره:

اولين آدم مهمي كه زنگ زد و سال نو رو بهم تبريك گفت، clement بود (ترجيح مي دم اسمش اينجا همين باشه)... اونم تو بهشت زهرا...

تو ايام عيد هم assistant بهم زنگ زد...

كيف پول دختر دايي جان رو تو عيد دزديدند...چقدر خنديديم به خونسردي اون...

سه شنبه صبح اومديم تهران. قبلش رفتم مدارك گذرنامه ام رو تحويل دادم... راه 4 ساعته رو 7 ساعت اومديم...بازم خوب بود... چون ركورد 12 و 18 ساعت رو هم بچه ها داشتند! تو ترمينال داداشي اومد دنبالمون...خدا عمرش بده. من كه خيلي حالم بد شده بود... خانم داداشي باهام قهر كرده!

پنج شنبه صبح اول با داداشي رفتم دنبال آكواريوم... بعد رفتم جمهوري، دنبال پول هاي بن شركت...بعد هم بانك. تو بانك دقبقا 100 نفر جلوم بودند! عصر هم رفتيم بهشت زهرا... تو راه مسئول آموزش دانشگاهمون رو دیدم. کلی با هم حرف زدیم... می گفت تو قیافه ات به دوم دبیرستانی ها می خوره

جمعه صبح هم با دخترخاله و پسرخاله رفتيم دوچرخه سواري...اونقدر بهمون خوش گشت كه قرار شد اين بشه جزو برنامه هاي هر جمعه صبحمون... البته بماند كه داداشي و خانمش كلي از اينكه يادمون رفته بود بهشون بگيم، ناراحت شدند و ما مجبور شديم سريع بريم خونه اونها تا از دلشون در بياريم...

شب با assistant حرف زدم...اون خيلي آرومه و من خيلي پراسترس... ديشب هم كلي براي همين استرس هام دعوام كرد... حرف هاش درسته...ولي من كه يك شبه نمي تونم خدا بشم...

 

پ.ن: مجبور شدم آدرس وبلاگم رو عوض كنم. اگه كسي بلده كه چطوري مي شه آرشيو قبلي رو به اينجا منتقل كرد، بهم بگه، ممنون مي شم...

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت   توسط آسموني | 
سلام. به دلیل مسائل امنیتی وبلاگ من به اینجا منتقل شد...

ارادتمند

آسمونی

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت   توسط آسموني | 

الان خونه ام… دارم كم كم آرامشم رو پيدا مي كنم. گرچه اين چند روز اينقدر زود گذشته كه نگو...هفته ديگه اين موقع بايد دوباره برگردم سر كار و زندگي… اين يه هفته اولش كه مامان اينها اومدند تهران. خاله اينها هم اومدند… آها از سال تحويل بگم…من شب تا صبح بيدار موندم. شب قبل از سال تحويل كه همه خونه دايي مهمون بوديم. بعدش هم كه بابا راه افتاده بود كه بياد تهران…ماشينشون خراب مي شه و بابا دو ساعت دير راه مي افته و سال تحويل تو قهوه خونه وسط راه بوده. داداشي و خانمش سال تحويل رو تو اتوبان بابايي بودند! خواهري كه خواب بود. اون خواهري كه خونه خاله اينها بود و مواظب اونها تا سال نو رو با گريه شروع نكند! مامان كه گيج خواب بود. اون داداشي و خانمش هم كه ايران نيستند. اين وسط مي موند من كه تنها سال رو تحويل كردم. اونم با هلن و شهره و شهرام صولتي و شهياد!!!! تلويزيون ايران كه قربونش برم حتي توپ هم نزدند و من مونده بودم كه سال تحويل شده يا نه؟!! بعد هم همش از خواهري فحش مي شنيدم كه نصفه شبي صداي تلويزيون رو كم كن مردم خوابند! تازه شمع هم يادم رفت روشن كنم!

پارسال در كل سال خوبي بود…گرچه بدترين اتفاق ممكن (فوت پسرخاله ام) زندگي يك خانواده رو به هم ريخت ولي براي شخص من و در زندگي خصوصي ام اتفاق هاي خوبي افتاد. ام پي تري؛ موبايل و آخر سال هم خونه ام رو خريدم. درس هاي ارشدم تموم شد و كلي دوست هاي خوب پيدا كردم. اسم دوتاشون رو كه نمي تونم اينجا بگم!!!! ولي سوميش assistant بود كه فكر مي كنم يكي از بهترين دوست هام باشه. البته دوست هاي خيلي خوب ديگه اي هم پيدا كردم. تو این یکسال خیلی بزرگ شدم... خیلی... و البته براي خواهري كه سال فوق العاده اي بود. قبول شدن در كنكور ارشد (اونم با شرايط و وضعيت خواهري و در اوج نااميدي اش) مسير زندگي خواهري رو به كل عوض كرد (اتفاقي كه براي من يكسال قبل يعني سال 84 افتاده بود). اومدن خواهري به تهران و تغيير مسير زندگي اون اونقدر مهم بود كه حتي تو زندگي من هم تاثير گذاشت و بابت اون تا آخر عمر ما شكرگذار خدا خواهيم بود.

پاييز امسال و رفتن سر كلاس حل تمرين هم اولين تجربه مهم درسي من بود كه مي تونه بعدها تاثير زيادي تو زندگي من داشته باشه. آها...وبلاگ راه انداختنم رو يادم رفت بگم...

خلاصه كه واقعا اميدوارم همه سال خيلي خوبي رو داشته باشند و مهم تر از همه چيز اينكه تو اين سال هيچكي روي غم و ناراحتي رو نبينه...

اين يه هفته اينقدر زود گذشت كه نگو...منو باش كه قرار بود هزار تا كار انجام نداده ام رو تو اين چند روز انجام بدم...اي خدا....من چيكار كنم با اين همه مهمون بازي؟

 

پ.ن.۱: دو روزه که رفتم دنبال کارهای پاسپورتم.. امروز اداره گذرنامه زد تو حالم و گفت تا ۱۴ فروردین تعطیلیم!!!

پ.ن.۲: دو روز پیش ۶ صبح با خانم داداشی و دختردایی جان رفتیم دریا...چقدر کیف داد...چقدر حالم اومد سر جاش... دریا.. طلوع خورشید....سکوت... هوای سرد...واقعا عالی بود...

پ.ن.۲: گیلدا! خدا رو شکر حداقل میای و پیغام می ذاری. وگرنه چه جوری سراغت رو بگیرم! من بهترم عزیزم... مگه می شه عید باشه و آدم تو خونه باشه و بخور و بخواب و ... اون وقت شاد نباشه؟!!

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم فروردین 1386ساعت   توسط آسموني | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست / هر کسی نغمه خود خواند و آهسته رود / صحنه پیوسته بجاست / خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد...

روزها از پی هم می گذرند... هر روزی که می گذرد فرصتی برای خوبتر شدن را از دست می دهیم. روزهایم را اینجا می نویسم تا یادم نرود چه فرصت هایی را از دست داده ام. یادم نرود تلاش را...کوشش را.... و رسیدن به هدف را.

آرزوهایت را جایی یادداشت کن. خدا یادش نمی رود، اما تو یادت می رود چیزهایی که امروز داری آرزوهای دیروزت هستند...

نوشته های پیشین
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
پیوندها
الهام
كوكو خانم
ساينا و سام
دختر مشرقي
تیتیش (مریم)
گیلاس خانومی
ناگفته هاي تارا
نوشي و موشي
گل من (مينا-1)
حرف دل (مينا-2)
آواي درون (هورا)
دختر ارديبهشتي
قصه من (ياسي)
بي مخاطب (رها)
دنياي ماريلا (مریم)
روسری آبی (ری را)
مرباي شيرين (گيلدا)
آیلین و زندگی (آیلین)
آسمان آبي (ساندي)
کاغذ بریده ها (خانی)
عادت مي كنيم (نازنين)
ما هنوز اميدواريم (آرزو)
سوالاي دندوني ( سارا)
دانشجوي بدبخت (نجمه)
زندگي من و تو (پشمالو)
يادداشت هاي من (آزي)
زير خط خوشحالي (ميلاد)
زندگی شیرین من (غنچه)
هفت روز هفته هایم (مژده)
دل نوشته هاي ماهك و پيشول
آرامش سكوت (فرشته مهربون)
فقط براي بچه هاي باحال (هليا)
خنده هاتون از ته دل و ... (گلناز)
روزهای گرم باتو بودن(نامزد بازی)
زير آسمان غربت (دختری از جنس بهار)
جوراب پاره و انگشت آزاد (دختر ارديبهشتي)
Pinger
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان