![]() |
![]() |
|
| يه دوستي بهم مي گفت چرا كارهاي روزمره ات رو نمي نويسي؟ ديدم حرف بدي نمي زنه... |
|
پنج شنبه صبح رفتیم محضر اسناد تا کارهای خونه رو محضری کنیم...با داداشی و پدرخانمش...نمی دونم چرا هیچ حس خاصی ندارم...جدیدا هیچ چیزی خوشحالم نمی کنه..از اونجا رفتم جمهوری تا کارت عابر ابنکم رو که دو - سه هته پیش دستگاه خورده بود رو بگیرم، طرف می گه کارتت اینجا نیست، ممکنه دستگاه بعدا انداخته باشه بیرون (این دیگه از عجایبه!!!) از ظهر هم سردرد گرفتم افتضاح، تا شب خواب بودم. جمعه با خانم داداشی رفتم استخر از اون طرف هم اومدیم خونه، خواهری رو ورداشتیم و رفتیم خونه داداشی... فکر می کنین چیکار کردیم اونجا؟! تو حیاط خلوت خونشون فرش شستیم (اونم تو این هوای سرد جمعه). شب هم رفتیم خونه پدرخانم داداشی...آخه تولدش بود، به بهونه تولد یه کادوی کوچیک گرفتیم تا از زحمت هاش تشکر کرده باشیم. امروز هم از صبح نشستم تو خونه، بیکار... شرکت که تعطیل شده، دانشگاه هم تقریبا همین طور...من هم از صبح تا حالا دارم game بازی می کنم... پ.ن.1 : می ترسم...از اینکه همه حس هام رو از دست دادم...دیگه هیچ چی خوشحالم نمی کنه، حوصله خیلی ها رو ندارم، خیلی ها هم که عاشقشون بودم، خیلی معمولی باهاشون حرف می زنم...فکر می کنم دعای تحویل سالم این باشه که از این وضعیت دربیام... پ.ن.۳: نرم نرمک می رسد اینک بهار خوش بحال روزگار ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت توسط آسموني |
|
|
يادتون مياد حدود يه ماه پيش گفته بودم مي خوام يه كاري بكنم، اگه درست شد، بهتون مي گم؟! من حدود 2 صبح (!!!!) امروز با 3 ميليون پول نقد صاحب خونه شدم!!!!!!! آخه آدم به ...من ديديد؟ البته هنوز سند مند نداريم ها! ولي يه خونه 44 متري تو تهران! ديگه تا خرخره ( مي دونيد دقيقا كجاست؟) تو قرض افتادم. (البته افتاديم، يعني من و خواهري)... اینقدر آخرهاش دیگه خسته شده بودم که فقط داشتم با موبایل game بازی می کردم! اين سه روزي كه تعطيل بود، خيلي سريع گذشت، سريعتر از اون چيزي كه فكر مي كردم. پنج شنبه رفتم انقلاب و كتاب و ي ژ و ا ل ب ي س ي ك و كتاب م ط ل ب (با كدوم ت مي نويسند؟!) خريدم. قراره تو عيد ديگه خداي اين دو تا نرم افزار بشم! شب هم با خواهري و مامان تا 11.5 شب پياده تو خيابون ها مي گشتيم! يه شلوار لي هم خريدم. ديگه...ديگه...آها...جمعه ظهر مامان رو رسونديم ترمينال كه بره شمال. موقع برگشت هم من پشت فرمون بودم كه تو پونك يه ماشينه زد به من (اصلا فكر نكنيد كه من مقصر بودم ها! اون زيادي چسبونده بود به من). شنبه هم با خواهري اومديم خونه. فيلم چ ه ا ر ش ن ب ه س و ر ي رو بعد از يكسال ديدم. يكي دو تا فيلم زبان اصلي هم ديديم...ديگه ... ديگه...آها ديروز هم از ظهر رفتم دانشگاه، دفاع بچه ها...خيلي باحال بود. من تا حالا دفاع نديده بودم. با فرشته كلي مسخره بازي درآورديم. Assistant هم اومده بود... مي گفت من اينها رو ديدم، بيشتر استرس گرفتم! بعد از دفاع ها هم داداشي ما رو به استاد مهربونه معرفي كرد، استاد مهربونه بهم گفت كلاس چندمي؟ گفتم من سال پايينيه خانم فلاني هستم؟ باورش نمي شد، مي گفت من تا حالا فكر مي كردم تو سوم راهنمايي هستي!! (نامرد نكرد حداقل بگه اول دبيرستان). بعد هم كه كلاس استاد بود. حالا سر كلاس هي بچه ها زنگ مي زدند به من كه نمره هاي اون يكي درسه چند شده؟ راستي، نگفتم خودم چند شدم؟ شدم 19...هورا..... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت توسط آسموني |
|
|
روزها مي گذرند و من كمي بهتر از قبل شدم...بالاخره تونستم يه چيزهايي رو به اين مغزم بفهمونم... هميشه تغيير و تحول برام سخت بوده، ولي اين دفعه موفق شدم... assistant شنبه برام زنگ زده و ميگه خوشحالم كه بهتري... حتي اونم نمي دونه من فقط ظاهرم بهتر شده...ولي درونم؟!! شايد اين يك مدت رو بتونم دوره خلاء پس از درس بنامم...دوره اي كه مثلا مژي مي تونه بفهمه چي مي گم...دوره اي كه اول با اين خلاء شروع شد، ولي بعد با خيلي چيزهاي ديگه تموم شد... يه جور خونه تكوني قبل از عيد...گرچه هنوز به جواب نرسيدم، ولي نمي دونم چرا به آرامش رسيدم؟!!! دنبال راه حل مي گردم... حالا كه درس هاي دانشگاه تقريبا تموم شده، فكر مي كنم هيچ چيزي براي گفتن نداشته باشم... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت توسط آسموني |
|
|
فكر مي كردم كاملا خوب شدم... ولي زهي خيال باطل...خيلي حساس شده بودم...چهارشنبه شب الكي الكي حرصم دراومد...پنج شنبه نرفتم اصفهان... شبش تا 1.5-2 صبح داشتم پروژه ام رو تموم مي كردم، صبحش ساعت 5 صبح داداشي هي اومد صدام كرد كه پاشو بريم...گفتم نمي يام...هي از اون اصرار و هي از من انكار...نمي دونم چم شده بود...ولي فقط مي خواستم تنها باشم...گرچه بهونه تحويل پروژه رو داشتم... خلاصه كه نرفتم....به محض اينكه اونها از خونه رفتند...بلند شدم و فقط گريه كردم...فقط گريه...بعد حدود 6-7 صبح بود كه رفتم سر پروژه ام...9 صبح هم فرشته اومد دنبالم، فايل هام رو ريختم تو لپ تابش و رفتيم دانشگاه...به assistant هم اس ام اس زدم كه مياي دانشگاه؟ گفت آره...تو دانشگاه با اون حال خرابم همه فهميدند يه چيزيم هست...(البته قبلش هم فهميده بودند... تو اين چند روز كه درگير پروژه بوديم...) جالب اينكه اون يكي assistant مي گفت آسموني اگه به خاطر پروژه اينقدر حالت بده، اصلا پروژه تحويل نده!!! نامرد اينقدر به پروژه ها هم گير داد كه نگو...من كه با دو تا پسر ها حدود 4 ساعت نشسته بودم سر پروژه تا درستش كنم...تو اين هيري ويري assistant هم اومده...هي گير داده كه چته؟ هي از فرشته مي پرسه اين چشه؟ فرشته هم مي گه نمي دونم به خدا! اين اصلا به من حرفي نمي زنه.. Assistant به فرشته مي گفت داره مي تركه از زور ناراحتي!!!! بعد از اين كه رفت، هي بهم زنگ زد و هي اس ام اس داد كه حالا بذار دو-سه روز بگذره...اگه بهتر نشدي، يه كاري مي كنيم!!!! خلاصه اش اينكه بچه ها خيلي نگران حالم بودند...و اين خيلي خوشحالم كرد...شايد همينقدر كه كسي نگران حالم باشه، برام كافي هست...آرومم مي كنه...كلا تو دانشگاه گرچه اولش خيلي حالم بد بود، ولي بعد يكي دو ساعت خيلي بهتر شدم... با اون دو تا پسرها كه داشتيم مشكل پروژه ام رو حل مي كرديم، بحث موبايل و گوشي جديد من و قيمت و آهنگ و ....پيش اومد، كلا مسخره بازي اي درآورديم كه نگو... طوري شده بود كه اون يكي assistant اه مي گفت آسموني، اگه حالت بهتر شده، آهنگ موبايلت رو خاموش كن تا من پروژه ات رو تحويل بگيرم!!!! تو جمع بچه ها بودن خيلي حالم رو بهتر كرد... پنج شنبه عصر و جمعه رو سعي كردم فقط فكر كنم و با خودم كنار بيام... خيلي خوب بود...تنهايي خيلي وقت ها دواي درد من هست...و اين دو روز تنهايي خيلي برام خوب بود....جمعه شب هم براي مامان اينها كه تو راه برگشت بودند، شام درست كردم... پ.ن: ممكن است دو روز ديگه دوباره بزنه به سرم... |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت توسط آسموني |
|
|
سيستم انجام دادن پروژه هنوز ادامه داره!....شنبه رفتم سر كلاس همون استاد خوبه كه مي خوام باهاش تزم رو وردارم…اولش گفت نيا…اين درس خيلي تئوري هست…به دردت نمي خوره…ولي من گير داده بودم كه دكتر من مي خوام بيام…آخر كلاس رفتم پيشش گفتم دكتر، حرف شما درست بود! شب رزيتا اومده بود پيشم…مشكل من اينه كه همه ميان از من چيز ياد بگيرن…كسي نيست چيزي به من ياد بده…شنبه بعد از رفتن رزيتا سردرد خيلي وحشتناكي گرفتم…حالا نرم افزارم هم گير داده بود و درست كار نمي كرد…من هم جني!!! شدم و remove اش كرد...كاش دستم مي شكست و اين كار رو نمي كردم! چون ديگه نرم افزار نصب نشد و من بدبخت هم فرداشبش ويندوزم رو عوض كردم تا بتونم اين نرم افزاره رو دوباره نصب كنم! تو اين مدت هم كم و بيش با اون يكي assistant كه بايد اين پروژه رو بهش تحويل بديم، تماس دارم و يك كم اش رو كمكم كرده... دوشنبه عصر هم با داداشي و خانمش و خواهري رفتيم جمهوري گوشي خريديدم... اين هم عکسش: Sony Ericsson w810i واقعا گوشي اي هست براي خودش...بعد هم شام رفتيم بيرون...حالا من شام با بچه هاي شركت قرار داشتيم...نرسيدم برم...فرداش همه هر چي تونستند بهم گفتند ...مديرم هم مي گفت تو ديگه از فردا نيا سركار... شب هم فرشته و هليا و رويا اومدند خونمون تا يه كم پروژه انجام بديم، ولي بدتر شد كه بهتر نشد...حدود 9 شب هم رفتيم خونه داداشي...چون مامان اينها اومدند... داداشي خيلي تو پروژه كمكم كرد...تا 1-2 صبح درگير پروژه بودم... همين چند دقيقه پيش هم زنگ زدم دانشگاه گفتند اون درسه رو شدي 17.4 .....هوراااااااااااا.......كلي ذوق مرگ شدم...اصلا باورم نمي شد...اين يعني پروژه رو از 1.2 شدم 1.1 اونم پروژه اي كه يه هفته تموم چون فكر مي كردم صفر مي گيرم، بخاطرش ناراحت بودم... پ.ن: شايد فردا بريم اصفهان...اونم دو روزه... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نهم اسفند 1385ساعت توسط آسموني |
|
|
جاده چالوس…سد كرج..هواي ابري و برفي…موسيقي ملايم…بچه هاي شركت…چقدر حال و هوام رو عوض كرد… براي چند ساعت همه چي يادم رفت…چقدر غيرمنتظره بود و چقدر به موقع و چقدر عالي… شب كه اومدم خونه، خانم داداشي زنگ زد كه آماده باشيد، داريم ميام دنبالتون… رفتيم و تصميم گرفتيم براي تغيير روحيه من هم كه شده، بريم گوشي بخريم…براي خواهري هم سيمكارت خريديم…شنبه براي assistant زنگ زده بودم و بهش گفته بودم كه شركت ما نيرو مي خواد، مي خواي تو رو معرفي كنم يا نه؟ يك شنبه هم بعد از يك ساعت گريه كردن، زنگ زده بود كه ok رو بده...حالا من هم با اون حالم...اصلا نمي تونستم باهاش حرف بزنم... دوشنبه هم من زنگ زدم كه احتمالا يه روز بهت مي گن بياي براي مصاحبه...دوشنبه كه سر پروژه (كه گفتم صفر مي گيرم) كلي اعصابم خرد بود، اونم بدتر دعوام كرد كه من كه بهت گفته بودم قبلش برو پيشش و اشكال هات رو بپرس... سه شنبه قرار مصاحبه رو براي فرداش گذاشتيم. شبش زنگ زدم بهش و داشتم كلي بهش چيز ميز (!) ياد مي دادم كه بگه...مي گه ببين، تو انگار خيلي بيشتر از من استرس داري!!! گفتم نه، ولي دوست دارم تو بياي پيش ما كار كني...چهارشنبه هم كه اومد مصاحبه، اولش يه كم هول كرده بود (كه خوب طبيعي بود!). بعدش هم مدير و رئيس ما كلي از من پيشش تعريف كرده بودند!!!! اون هم نامردي نكرده بود و از من كلي تعريف كرده بود (اين وسط انگار همه چيز به نفع من تموم شد!!!) اول مصاحبه هم زنگ زدم به رئيسم، مي گم هواشو داشته باش! بعد هم 1.5 ساعت باهاش مصاحبه كردند. حالا وقتي اومدند بيرون، رئيسم بهم اشاره كرد كه همراش برو... رفتم...مي گه آسموني، اينها خيلي مخ بودند ها!! بعدهم گفت تا مديرت بعد از يك ربع بي خيال يه چيز مي شد، رئيست ول نمي كرد!!!!!غروب رفتم با مدير و رئيسم صحبت كردم، ديدم نظرشون مثبته! كلا assistant از اونهاييه كه انرژي مثبت به همه مي ده، و خيلي راحت مي تونه حتي تو برخورد اول با همه رفيق شه! جالبش اين بود كه بهش فرم خود ارزشيابي مي دن و مي گن خودت به خودت نمره بده! اون هم نامردي نمي كنه و همه رو (بجر يكي- دو تا ) به خودش نمره كامل مي ده! بعد مي پرسن خوب چرا اين همه رو به خودت كامل دادي؟ مي گه خوب چون من به خودم اطمينان دارم، بعد مي پرسن خوب چرا اين دو تا رو به خودت كامل ندادي؟ مي گه اين دو تا رو فقط براي اينكه نگين همش رو به خودش كامل داده، كم كردم! خودش مي گفت تا اين رو گفتم، مديرت كه ديگه تركيد از خنده! شبش باهاش حرف مي زدم، مي گفت من اصولا هميشه نيمه پر ليوان رو مي بينم (دقيقا برعكس من!). پنج شنبه فرشته اومد خونه ما و نشستيم با هم سر پروژه اون يكي درسه ...سر نرم افزارش...از صبح تا غروب زديم تو سر و كله هم تا يه كم اين نرم افزاره رو ياد بگيريم...غروب كه لينك كردن access به و ي ژ ا ل ب ي س ي ك رو ياد گرفتيم،از خوشحالي باز هم تو سر و كله هم مي زديم! جمعه هم نشستم سر پروژه، غروب هليا و رويا اومدند خونه ما و بهشون چيزهايي كه بلد بودم، رو ياد دادم. شب هم assistant زنگ زد بهم كه ازم قول بگيره تو شركت ازش تعريف نكنم! گرچه من دودر كردم و بهش قول ندادم! ولي مي گفت اگه قول ندي، باهات قهر مي كنم! یه کم هم سر دپرسی ام باهام حرف زد...بهش می گفتم من خیلی تنهام ،می گفت خوب شد معنی تنهایی رو هم فهمیدیم!!!
پ.ن.۱: یه کم بهترم...ولی هنوز هم اگه بخوام بهش فکر کنم، گریه ام می گیره....شب ها همش خواب بد می بینم...گرچه تو ظاهر میگم و می خندم، ولی ذهنم خیلی آشفته هست... پ.ن.۲: مامان اینها آخر هفته میان تهران...هورا... |
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم اسفند 1385ساعت توسط آسموني |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست / هر کسی نغمه خود خواند و آهسته رود / صحنه پیوسته بجاست / خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد...
روزها از پی هم می گذرند... هر روزی که می گذرد فرصتی برای خوبتر شدن را از دست می دهیم. روزهایم را اینجا می نویسم تا یادم نرود چه فرصت هایی را از دست داده ام. یادم نرود تلاش را...کوشش را.... و رسیدن به هدف را. آرزوهایت را جایی یادداشت کن. خدا یادش نمی رود، اما تو یادت می رود چیزهایی که امروز داری آرزوهای دیروزت هستند... |
|
RSS
|