![]() |
![]() |
|
| يه دوستي بهم مي گفت چرا كارهاي روزمره ات رو نمي نويسي؟ ديدم حرف بدي نمي زنه... |
|
چقدر دلم گرفته...نمي دونم چم شده؟ نمي دونم چي مي خوام؟ هر چي هم مياد، بدتر مي شم... كلا بعد از تموم شدن كلاس ها شروع شد...ولي دو-سه روزه كه اوج گرفته...كلافم...فقط گريه مي كنم...به هيچكي هم نگفتم چمه؟ هر چي مي پرسن، نمي گم... يعني نمي خوام...يه چيزايي بايد تو دلم بمونه...يه چيزايي رو نبايد هيچ كس (حتي نزديك ترين آدم ها) بدونن... ديشب با assistant خيلي بد حرف زدم... يه ساعت قبلش گريه كرده بودم... 9.5 شب داداشي اومد دنبالمون...نگران شده بود... شب خانم داداشي تا يك شب باهام حرف مي زد... ولي حتي به اون هم نگفتم... خدايا چقدر سخته...خدايا بهم آرامش بده... كمكم كن... پ.ن.1: امروز صبح رفتم به استاد تو شريف پروژه دادم...تمام پروژه ما رو برد زير سوال...از اين هم اعصابم خرده... پ.ن.2: صبح كه بچه ها رو ديدم، نگرانم شدند... قرار شد باهام حرف بزنن تا بفهمند چمه... پ.ن.۳: یه کاری دارم برای َassistant مي كنم.. خيلي دوست دارم درست بشه...اگه درست شد، بهتون مي گم... پ.ن.۴: تو رو خدا اگه مي خوايد دلداري الكي بهم بديد، اصلا برام كامنت نذاريد، چون اين طوري بيشتر اعصابم خرد مي شه... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت توسط آسموني |
|
|
واي چقدر خوش گذشت… خونه فرشته رو مي گم…خيلي عالي بود… فقط بديش هماهنگ كردن بچه ها با هم بود كه هر كي يه نظري داشت. دوشنبه با فروغ صحبت كردم، بعد با هليا، بعد با الهام…سه شنبه با assistant استاد صحبت كردم. يعني اول اون زنگ زد كه قهري برام زنگ نمي زني؟ من: معععععععععععع.... اول اينكه بعد از تموم شدن پروژه، با الهام دوستيم رو خيلي محدود مي كنم (كاري كه خيلي زودتر از اين ها بايد مي كردم). دوم اينكه واقعا آدم اگه 60 تا پسر رو بخواد با هم هماهنگ كنه، خلي راحت از هماهنگ كردن چند تا دختر هست (قبول ندارين؟!!) سوم اينكه assistant دروغ هم بلده بگه. ولي خوبيش اينكه كه خيلي صادق هست و تا دروغ مي گه،بعدش سريع اقرار مي كنه! و چهارم اينكه اگه يكي مي گه من رو هم تو كادو شريك كنين، حتما اين كار رو بكنين، وگرنه خودش مي ره جدا كادو مي خره! بعد از ظهر با assistant رفتيم خونه فرشته. ده دقيقه هم زود رسيديم. حالا باقي كي اومدند؟ يك ساعت بعد از ما! خيلي باحال بود. فقط بديش اين بود كه آخر مجلس همه قرار گذاشتند كه دفعه بعد من رو همراه خودشون جايي نبرن، چون زيادي سر و صدا مي كنم و جيغ مي زنم و خصوصا عكس مي گيرم! جمعه هم با بچه ها استخر نرفتم و از صبح نشستم سر پروژه ام! شب هم دختردايي جان زنگ زد و گفت كه واسم كادوس ولنتاين خريده...بابا...كادو... پ.ن.1: به استثناي پنج شنبه و جمعه، اين هفته خيلي هفته گندي بود. پ.ن.2: يه دوره افسردگي دروني!!! رو دارم طي مي كنم...يه جورايي دارم با خودم مي جنگم تا يه چيزايي رو بهش بقبولونم (گرچه فكر نمي كنم موفق شم!) پ.ن.3: تو راه رفت و برگشت با assistant خيلي حرف زديم. در مورد خودش،در مورد خانم داداشي و ... اگه اين چيزها رو اينجا مي نويسم، فقط به خاطر اين هست كه بعدا يادم نره چي گفتم و چي شنيدم... پ.ن.4: به assistant قول دادم كه ديگه سر به سر خانم داداشي نذارم. در واقع مجبور شدم، چون گفت اگه بخواي سر به سرش بذاري،اون وقت باهات قهر مي كنم! پ.ن.5: رابطه من با assistant داره خيلي خوب مي شه و اين خيلي جاي خوشحالي داره. پ.ن.6: خونه فرشته فكر كنم بچه ها از دوستي من و ...يه چيزايي بو بردند! (شماها شك نكنين،هيچ خبري نيست بابا) پ.ن.7: نمي دونم چرا جديدا اينقدر به پ.ن علاقه پيدا كردم! |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت توسط آسموني |
|
|
خيلي باحال بود...تولد رو مي گم...بذاريد از اولش بگم...اول كه assistant استاد كلاس داشت. ما هم رفتيم! بعدش هم كلاس اون يكي assistant بود، قبل كلاس كادوي استاد رو كه بچه ها خريده بودند رو ديديم. خيلي باحال بود. يه شاهنامه خاتم كاري...بچه ها رفتند شاهنامه رو كادو بپيچند و گل بزنند، ولي من رو نبردند! خيلي نامردند! دليلشو بذاريد نگم. منم حرصم دراومد، پيش assistant موندم، گفتم عمرا ديگه باهاتون حرف بزنم! هر دو تا assistant رو دعوت كرديم تا سر كلاس استاد بمونن. حالا assistant استاد هم به من گير داده كه اگه مي خواي من بيام، بايد من هم شريك باشم، وگرنه من مي رم جدا كادو مي خرم! كلاس استاد خيلي خوب بود. اول كه درس و مشق، بعدش هم تولد بازي...استاد روش نمي شد شمع ها رو فوت كنه! بدتر از اون، کیک بریدن جلوي ما اونم با n تا دوربينمون بود! كلا خيلي خوش گذشت. حالا از من و assistant : به طور كل من و اون حال به هم زن ترين آدم هاي ممكن تو اون جمع بوديم، گندش رو درآورده بوديم. يه جا يكي از هم خونه اي هام من و اون رو با هم ديد، اومد جلو و سلام و احوال پرسي و .... بي مقدمه گفت: مي دوني آسموني خيلي دوستت داره؟ من: مععععععععععععععععععععع assistant: من هم خيلي دوستش دارم! سر كيك هم چون كيك كم اومد، من گفتم نمي خورم كه حفظ آبرو بشه! بعد ديدم assistant گير داده كه من كيكم رو نصف مي كنم با هم بخوريم، آخه من به چه زبوني بگم كه كيكي كاكائويي (اونم با نسكافه) دوست ندارم! براي هفته ديگه با بچه ها قرار گذاشتيم بريم خونه فرشته. قرار شد با دخترها ماهي يك بار دور هم جمع بشيم و با پسرها هم هر سه ماه يك بار. شب با داداشي اينها رفتيم بوستان. جمعه هم خواستيم بريم شمال. مگه ماشين پيدا مي شد؟ جاده بسته شده بود و هيچ ماشيني پيدا نمي شد، اگه پيدا هم مي شد، حاضر نبود بره تو جاده. خلاصه اينكه حدود 1.5 ظهر راه بالاخره با نرخ خون! رفتيم شمال. شنبه صبح با بچه هاي دبيرستان رفتيم دبيرستانمون، اونم بعد از 6-7 سال. چقدر دلم براي كلاسمون، براي شيطوني هامون، براي معاونمون و براي اون هزار هزار تا خاطره اي كه داشتيم، تنگ شده بود. يكي از بچه ها رو كه اصلا نشناختم! كلي خوش گذشت و قرار بعدي مون رو هم براي تيرماه گذاشتيم. شب هم با دخترخاله جان و دخترعموها تو خونه آتيشي سوزونديم كه نگو، به ياد تموم اين سالها كه سر و صدامون كل محل رو ور مي داشت! ديروز ظهر هم برگشتيم تهران. ديشب هم كلي براي هم خونه اي ها خوندم و اونها هم با دوربين و موبايل و ... ضبط كردند (كلا هم خونه اي هاي من عقيده دارن كه صداي من فوق العاده قشنگ هست، در حاليكه تو خونه خواهري اينها عقيده دارن كه صداي من فوق العاده مسخره و حال به هم زن و خش دار هست! آخه من كدومش رو باور كنم؟) پ.ن.1: نمي دونم اين دفعه چم شده بود؟ خونه كه بودم، دلم مي خواست تهران باشم! پ.ن.2: مطمئنم كه دكتري ام رو مي گيرم، ولي نه تو ايران... لازمه اش هم حداقل يكسال تز و يكسال انجام دادن كارهام هست... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت توسط آسموني |
|
|
زندگي بدون درس خيلي يكنواخت مي شه..و شايد براي من كه 17.5 سال همش درس خوندم، كنار اومدن با شرايط جديد خيلي سخت باشه. چند روزه كه دارم فكر مي كنم (از همون فكر كردن ها كه آخرش دپرسي هست). يه چيزي رو كه فهميدم اين بوده كه درس واقعا به زندگي من معني داده، من هميشه با درس جون گرفتم...حتي اين چند ماه گذشته، تو اوج فشارهاي كاري و درسي، من با لذت درس مي خوندم...حرف هام شايد خيلي احمقانه باشه، ولي واقعيت داره... و حالا من بايد دوره جديدي رو شروع كنم... دوره اي كه نمي دونم چقدر طول مي كشه (شايد دو سال، شايدم بيشتر)... فردا كلاس فوق العاده استاد هست. راستي نگفتم بهتون؟ سيستم تولد بازي و .... هم داريم. خيلي خوش مي گذره، ولي كاش آخرش اينطوري تموم نمي شد... پ.ن.1: يكي از دلايلي كه من assistant استاد رو دوست دارم، مهربوني اش هست... صداقتشه و اینه که حتی یه اپسیلون حس حسودی نداره. داداشي كوچيكه...كاش مي تونستم بهت بگم كه چقدر دلم مي خواست assistant استاد، زن تو باشه...كاش مي تونستي بفهمي كه يه آدم مي تونه با يه كار، يك عمر زندگي رو به باقي تلخ كنه... خداي من...چند بار ازت پرسيدم چرا اينقدر دير اون اومد تو زندگي من (يا شايد اون چقدر زود اومد تو زندگي داداشي كوچيكه). نمي دونم چرا اينقدر دلم گرفته...دوباره زد به سرم...آسموني، همه چيز تموم شده...خيلي وقته... تو مي توني اين رو بفهمي؟ پ.ن.2: دانشگاه هم داره تموم مي شه...يعني رسما تموم شد...اگر كلاس فردا رو بذاريم كنار، من ديگه درسم تموم شده...شايد هم دپرسي ام به خاطر همين باشه... پ.ن.3: ديشب براي داداشي تولد گرفتيم. بد نبود... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت توسط آسموني |
|
|
امتحان دومم رو هم دادم. گرچه اين يكي بهتر از اولي بود، ولي عملا كل تاسوعا و عاشوراي ما رو برد زير سوال! دو روز تمام عين ديوونه ها همين طور زل زده بودم به ديوار! آخه 16 جلسه ي 3 ساعته رو صداي استاد رو ضبط كرده بودم و بايد گوش مي كردم! در همين حيني كه خواهري امتحان آمار و احتمال داشت و هي از من اشكال مي پرسيد، من هم بايد گوشي رو از گوشم در مي آوردم و جواب سوالش رو مي دادم، اونوقت بود كه mp3 ام خاموش مي كرد! تازه بايد اون رو روشن مي كردم و يادم مي اومد كه قبلش استاد چي گفته بود. اين كار حدودا هر يك ربع تكرار مي شد!! حالا شما بيابيد سن پرتقال فروش را! شب عاشورا هم خانم داداشي آش پخته بود كه برامون آورد. چهارشنبه هم اول رفتم سر امتحان خواهري. بچه هاشون خيلي خوشحال شده بودند كه من اومدم. مثلا روحيه مي گرفتند! وسطاي امتحانشون بود كه پاشدم رفتم سراغ امتحان خودم. Assistant استاد هم اومده بود! استاد هم نامردي نكرد و يه سوالايي داده بود كه اصلا جوابي براشون پيدا نمي شد! كلا امتحان يك سوال بود كه n تا زيرسوال (درسته؟) ازش درآورده بود. حدودا نيم ساعت طول كشيد تا بچه ها تازه منظور سوال رو بفهمند. استاد هم assistant رو دعوا كرد كه بچه ها تو اين مورد ضعف دارن، حتما خوب باهاشون كار نشده! بيچاره assistant ! سر امتحان assistant اومده بود كنار من نشسته بود، من هم نامردي نكردم و تا تونستم ازش سوال پرسيدم. خيلي باحال بود، جواب يه سوال رو كه نمي دونست مي رفت تو كتاب ها مي گشت تا جوابش رو پيدا كنه! بعد يه ربع مي اومد مي گفت ببين، پيداش كردم! خلاصه كه امتحان ما حدودا 5 ساعت طول كشيد. قسمت گروهيش رو ما تو بوفه و تو سالن و هر جايي كه جاي خالي پيدا مي كرديم، نشسته بوديم! خيلي باحال بود، سيستم چايي و كيك و ...اينها هم به راه بود. آخرش هم كه من به بچه ها گفتم شنبه تولد استاد هست، قرار شد پنج شنبه كه بازم كلاس داريم!، براش تولد بگيريم. كادو هم قرار شد يكي از بچه ها كه اصفهاني هست، بره حدود 40-50 تومن براش بگيره. خلاصه كه كلي كيف خواهد داد. شب با داداشي صحبت كردم و قرار شد كه من و خواهري نريم شمال و اونها با دايي اينها برن و كار زمين رو تموم كنند. بعدش با assistant استاد حرف مي زدم. حدودا 40 دقيقه اي طول كشيد. هرچي باهاش بيشتر حرف مي زنم، بيشتر به اين نتيجه مي رسم كه چقدر دختر ماهي هست. جلوي اون من از خودم خيلي شرمنده شدم. حس كردم خيلي خودخواهم، خيلي حسودم و .... . باز هم حسرت خوردم كه چرا من برادر ديگه اي ندارم كه بتونم اينها رو براي هم درست كنم؟ assistant مي گفت نامردا، آخه اين موضوع چي بود كه شماها توش گير كرده بودين، استاد من رو دعوا كرد!!! كلي حرف زديم. از كلاس هاي حل تمرينمون، از اينكه اون قدرت بيانش بهتر از من هست، از اينكه قدر خودش رو بيشتر بدونه، از اينكه فقط اگه بخواد روزي استاد بشه، بايد كمتر مهربون باشه و ... اون هم خيلي خوشحال بود كه اومده سر كلاس ما، مي گفت خيي چيزهاي جديد ياد گرفتم و خيلي دوستاي خوبي پيدا كردم و ... پنج شنبه بعد از چند هفته رفتم بهشت زهرا. جمعه هم الهام اومد خونمون و كمي پروژه درس اوليه رو با هم برديم جلو. پ.ن.1: هنوز هم بعد از چندماه رفتنش رو باور نكردم... شب ها كه مي شه، به يادش مي افتم. به قول پسر خاله: ... مي كنم گريه برات، هاي هاي هاي هاي... پ.ن.2: داداشي اينها هم بالاخره زمين رو تحويل گرفتند. |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت توسط آسموني |
|
|
امروز شركت خيلي خلوت هست. همه رفتند تعطيلات و من هم اگه بخاطر فيش حقوقي آخر ماهم نبود، امروز رو بي خيال شركت مي شدم و الان تو خونه خواب بودم! چند روزيه كه دارم فكر مي كنم اين وبلاگ من خيلي يكنواخت شده. حتي شكلك هايي كه مي ذارم، هويت واقعي من رو خيلي مخفي مي كنن. فكر كردم اگه از شكلك ها كمتر استفاده كنم، بهتر باشه، يا اينكه ريز قضاياي روزمره ام رو ننويسم... خوب اگه اينكار رو نكنم، چيكار بايد بكنم؟ مگه هدف من از اول ثبت خاطرات اين روزهام نبود؟ در پروسه فكر كردن هستم! بذاريد يك دفعه عادتم رو ترك نكنم. يه كم از شمال رفتنم بگم. چهارشنبه رفتيم شمال. من و خواهري و خانم داداشي. خود داداشي زودتر رفته بود شمال. كار زمين هم داره به خير و خوشي تموم مي شه. زمين ما بعد از دوماه كلي سود كرده و همين وسوسه مون كرد كه فقط به پول زمين راضي نشيم و بگيم كه زمينمون رو مي خواهيم. از نظر قانوني هم كاملا حق با ما هست و جاي هيچ بحثي رو باقي نمي ذاره. فقط مشكلي كه وجود داره، بحث فاميلي و اينه كه نمي دونم چرا همه بحث بيزينس رو با مسائل خانوادگي قاطي مي كننن. يه درس بزرگي كه تو اين جريانات ياد گرفتم اينكه كه با هر كسي بايد به زبون خودش حرف بزني، نه اينكه بخواي با همه به زبون خودت حرف بزني...خيلي ها واقعا نمي فهمن تو چي مي گي؟ خيلي ها هم نمي خوان بفهمن تو چي مي گي؟ حالا به هر علتي... من كلا يك روز و نصف هم شمال نبودم، ولي خيلي بهم چسبيد. شايد به اين خاطر كه تو اين مدت خيلي خسته شده بودم. موقع برگشت هم اول رفتيم سر خاك بابابزرگ...بعد رفتيم دريا...بعد هم تو خيابون، پشت سر دسته ها گير افتاديم. تو هراز براي اولين بار اون جاهاش كه جاده يه لاين مي شه، نشستم پشت رل، اون هم با اين شرط كه دنده 3 و 60 تا بيشتر نري، از هيچكس حق سبقت گرفتن نداري، هر كي بوق زد، اصلا محلش نمي دي، اصلا از چراغ دادن ها و بوق زدن ها عصبي نمي شي و .... با اينحال خيلي باحال بود،گرچه دنده 3 بيشتر نرفتم، ولي مگه مي شد 60 تا بري. يواشكي 80 تا رو مي رفتم، ولي كلي دعوا مي شدم كه وقتي مي گم 60 تا، يعني 60 تا نه 80 تا! اينجا كه اتوبان نيست هرچي بخواي بري، يه لحظه اشتباه كني، همه رفتيم ته دره. من هم (مثلا زرنگ) مي گفتم آخه خودت ببين، سر بالاييه، ماشين نمي كشه 60 تا رو با دنده سه، بعد جواب مي شنيدم كه خب، دنده ات رو بيار پايين! ديروز هم به خاطر كار يكي از بچه ها زنگ زدم براي assistant استاد. اتفاقا دانشگاه بود و براي اولين بار خواهري رو هم ديد، ظاهرا هر دو تا با اولين نگاه همديگه رو شناخته بودند! assistant استاد گفت براي امتحان چهارشنبه ميام سر جلسه امتحانتون. كلي ذوق كردم!!!
پ.ن.1: مامان و باباي نازم، خيلي دوستون دارم. چقدر دلم براتون تنگ شده بود. پ.ن.2: چقدر دلم براي بابابزرگ تنگ شده. پ.ن.3: چقدر دلم واسه دريا تنگ شده بود...صداش واقعا برام آرامش بخشه. پ.ن.4: از بيزينس با تمام دردسرهاش خوشم اومده. پ.ن.5: غزالم...صدات آرومم كرد...بيست و يك بهمن مي بينمت. هم تو رو و هم بقيه بچه هاي دبيرستان رو. اميدوارم سال ديگه ارشد تهران قبول شي و بیای پيش خودم. پ.ن.6: صداي طبل هميشه برام جذابه. امسال دومين محرميه كه تنهام (گرچه پارسال تاسوعا و عاشورا رو خونه بودم). صداي طبل برام حكم يه آهنربا رو داره كه واقعا من رو جذب خودش مي كنه. هرجا صداش رو بشنوم، نمي تونم آروم بشينم. مثل ديشب كه با شنيدن صداش، با خواهري يك ساعت تو كوچه ها دنبال دسته ها مي رفتيم. جدا از همه اعتقاداتي كه دارم، محرم (مخصوصا اين دو سال كه تنها بودم و عين يه بچه از صفر سعي كردم همه چيز رو از نو تجربه كنم ) برام واقعا معنادار شده. گرچه هميشه از غذاهاي نذري مسجدها و هيئت ها بدم مي اومد (و الان هم سعي مي كنم نسبت به اين قضيه بي تفاوت باشم)، از صداي طبل، از خودجوشي مردم، از اين همه آدم كه بدون اينكه با هم هماهنگ كنن، ميان تو خيابون ها و .... تنم مي لرزه. تو اين دو سال عاشق حضرت عباس شدم (اونم با يه نوحه اي كه سال كنكور ارشدم شنيدم كه در مورد حضرت عباس بود و مضمونش اين بود كه مادر تو كه مثل مادر امام حسين معروف نبوده. تو يه بچه يتيمي...) ... اين مردم اگه بخوان هر كاري مي كنن...همون طور كه بيست و نه سال پيش هم كردند.... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت توسط آسموني |
|
|
سلام. سلام. خوبين؟ بالاخره امتحان اولم رو دادم. با بچه ها قرار گذاشتيم دوره اي جمع شيم. اوليش هم خونه فرشته هست. ديروز سر جلسه امتحان، آقاي م از شركت زنگ زده كه كجايي؟ امروز نمي ياي شركت؟ آخه من چي مي تونم بگم؟ يه چيزي رو يادم رفت بگم. اونم اينه كه ما (يعني من و دايي جان و داداشي و خواهري) مشتركا (با سهم هاي مختلف) چند ماه پيش يه زميني رو تو شمال خريديم. ولي هنوز سندش دستمون نيومده. تو همين چند روز ديديم آقاي فروشنده (كه اتفاقا از آشناهامون هم هست) زمين رو همزمان با ما به يه نفر ديگه هم فروخته!!! پ.ن: غزال عزيزم...ايميلت رو خوندم...چقدر هوايي ام كردي...دلم خيلي برات تنگ شده...براي اون همه سالهاي خوبي كه كنار همديگه داشتيم و قدرش رو ندونستيم... به يادم باش، چون هميشه به يادت هستم. زودتر فوق قبول شو بيا پيش خودم تا از تنهايي دربيام. باشه؟ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت توسط آسموني |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست / هر کسی نغمه خود خواند و آهسته رود / صحنه پیوسته بجاست / خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد...
روزها از پی هم می گذرند... هر روزی که می گذرد فرصتی برای خوبتر شدن را از دست می دهیم. روزهایم را اینجا می نویسم تا یادم نرود چه فرصت هایی را از دست داده ام. یادم نرود تلاش را...کوشش را.... و رسیدن به هدف را. آرزوهایت را جایی یادداشت کن. خدا یادش نمی رود، اما تو یادت می رود چیزهایی که امروز داری آرزوهای دیروزت هستند... |
|
RSS
|