تبليغاتX
حرفها و ناگفته هاي من
يه دوستي بهم مي گفت چرا كارهاي روزمره ات رو نمي نويسي؟ ديدم حرف بدي نمي زنه...

يعني رسما بدبخت شدم!   دوشنبه دو هفته ديگه، دو تا ارائه سمينار دارم، كه يكي اش رو هنوز دست نزدم،  يكي اش هم اونقدر سخته كه هيچي نمي فهمم، تازه همون روز بايد فاز دوم پروژه يكي از درس ها رو هم تحويل بدم   (كه اين پروژه،‌ واقعا پدرم رو درآورده،‌ هنوز تو فاز اولش موندم!   ) تازه امروز يكي از دوست هاي دوره ليسانسم براي شركت تو يه كنفرانس اومده تهران، امشب هم پيش من مياد، اين يعني امشب درس و مشق تعطيل  ،‌ فردا هم كه كلي كار دارم، بايد برم كامپيوتر رو بگيرم، بهشت زهرا بريم، دانشگاه بايد برم دنبال كارهاي پروژه ام، فرداشب هم كه شب يلدا هست! جمعه هم كه احتمالا مهموني دعوتيم  . اي خدا.......

يك شنبه اي كه گذشت، شب رفتيم خونه داداشي، كادوي تولد خانمش رو بعد از حدود 10 روز بهش دادم!    استقلال هم كه باخت...  عالي شد... دوشنبه هم دانشگاه و درس و مشق... دوربين ديجيتال داداشي رو بردم دانشگاه و با بچه ها و استادها چند تايي عكس انداختيم... اين پرسپوليس هم آخرش واسه ما تيم نمي شه!  ولي ايول سايپا...خيلي عالي بود...

راستي، يه چيز ديگه، شركت براي من از يه سال پيش قرار شده بود كه تو كنفرانسي كه اين هفته برگزار مي شه، ثبت نام كنه! و من هم فكر مي كردم كه ثبت نام كرده، داشتم خودم رو آماده مي كردم كه برم كنفرانس...ديروز فهميدم آقايون دسته گل به آب دادند     و سيستم نامه بازي و اتوماسيون و ...، خلاصه كه اين وسط يكي نامه رو يادش مي ره كه رد كنه و بره...و يكسال تمام همه به من گفتند كه تاريخ برگزاري كنفرانست يادت نره!  حالا ديروز كاشف به عمل اومد كه بله.... واقعا كه.. 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت   توسط آسموني | 
سلام...سلام...خوبيد...خوشيد؟ من هم بهترم الحمدلله... اين دپرسي ما هم گاگير داره ، يه وقت هايي بهتر مي شم، توپ ...يه وقتايي هم واقعا دلم مي گيره . شما همچنان به دعا كردنتون ادامه بدين! تو اين يه هفته اي كه نبودم، (نترسيد بابا، نرفتم شمال)،‌ دوشنبه كه طبق معمول دانشگاه و درس و مشق، سه شنبه و چهارشنبه هم كه شركت و كار و شب ها هم درس و درس. يكي از سمينارهامون بايد براي دوشنبه آماده بشه، ولي ظاهرا مي مونه براي هفته بعد، چون مقاله هاش واقعا سنگين و چرت و پرت بود.  حالا بماند كه احتمالا استاد دعوامون مي كنه بخاطر آماده نبودن سمينارمون ، البته اگر شانس بياريم، نوبت به ما نمي رسه و در ميريم از دعوا شدن . اما پنج شنبه يه اتفاق خيلي مهم براي فاميل ما افتاد، اونم اين بود كه اولين نتيجه ي فاميل (به بچه نوه چي مي گن؟ ) به دنيا اومد . يه پسر كاكل زري به دنيا اومد (البته به گفته شاهدان، چون من كه هنوز نديدمش) كه البته هنوز بي اسم و رسم هست. ولي شايد اسمش بشه شايان. البته ظاهرا خيلي بچه تقس (طقس؟ تغس؟تغص؟...) اي بود، چون پدر مادرش رو درآورد تا دنيا اومد.  دكترهاي ....(چون بچه ها زياد مي يان اينجا، از دادن حرف هاي ركيك جدا معذوريم ) گفتند كه بايد بچه طبيعي دنيا بياد، حالا نگو كه واقعا مي بايست اين بچه به صورت سزاريني دنيا مي اومد، ديگه اين وسط بيابيد سن پرتغال فروش را . فقط اون شب قسمت ما بي خوابي بود، دو نصفه شب خواهري زنگ زده كه داريم مي بريمش بيمارستان، و بعد هم مي گه شما چرا سرشب مي خوابيد؟    پنج شنبه نه من رفتم سر كار و نه گذاشتم خواهري بره سر كار. ده صبح بيدار شديم، عين خانم ها صبحانه خوريم (ساعت يه ربع به دوازده ) و تا اومدم يه كم درس بخونم، ساعت شد دو و داداشي اومد دنبالمون كه بريم بهشت زهرا. بعد از يه ساعت يخ كردن تو بهشت زهرا، به خاله اينها زنگ زدم، ديدم تصادف كردند و رادياتور ماشينشون سوراخ شده  ، و عملا به بهشت زهرا نمي رسن. ما هم عين دماغ سوخته ها برگشتيم شهر!   يهو در ذهن مبارك بنده فعل و انقعالي روي داد، و به خواهري گفتم بيا بريم سينما، ميم مثل مادر. حالا ساعت چند بود، 4.5 و سانس سينما هم 7 بود. عين احمق ها نشستيم و منتظر مونديم،‌ بعد خيلي آروم مثل همه رفتيم فيلم رو ببينيم،‌ تا وسط هاشم خيلي خوب بود ها، يهو ديديم فيلم تموم شد، همه گفتند خوب بايد سي دي دوم رو تو دستگاه بذارن!   همين سي دي تو دستگاه گذاشتن شد نيم ساعت!‌ و بعدش هم نتونستم صداي فيلم رو وصل كنن، و ما واقعا داشتيم لب خوني مي كرديم،‌ خيلي ها که بلند شدند و رفتند، ولي ما كه اصولا تا شقايق زنده است، زندگي مي كنيم، نشستيم و حاضر نشديم كه پولمون سوخت بره ،‌ واقعا مسخره بود، كاملا از حس فيلم دراومده بوديم. 5 دقيقه آخر فليم بود كه يهو آقايان مشكل رو پيدا كردند و ما اون پنج دقيقه آخر رو با صدا فيلم ديديم. همه واقعا شاكي بودند    من هم كه آخرين فيلمي كه رفته بودم سينما، نيمه پنهان و دوزن بود، توبه كردم كه تا چندسال ديگه برم سينما، همون بهتر كه فيلم رو بگيري و تو خونه ببيني و حداقل 3 ساعت هم تو زمانت صرفه جويي بشه. جمعه صبح هم رفتيم كرج خونه دايي جان. بد نبود. فقط مشكل اين بود كه دايي جان مي گفت ناهار بهتون نمي دم، اگه نريد و راي نديد!   دايي جان بي خيال، ما به اميد ناهار، صبحانه هم نخورديم!
+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت   توسط آسموني | 

 

اين منم...من كه نه...يكي شبيه من...من واقعا اين روزها اين شكلي ام (البته وقت هايي كه دلم مي گيره) ، اما در كل بهترم...شمال رفتن باعث شد كه خيلي آروم تر بشم...به مامان گفتم برام دعا كنه..كليد حل مسائل من دست مامان هست...اونقدر پاك هست كه خدا بخاطر اون ما رو تحويل مي گيره. خدايا! اين دفعه هم به حرف مامانم گوش كن...اي خدا...

سه شنبه تو شريف يه سمينار بود، من هم رفتم. فقط اميدوارم بتونم ماموريت ردش كنم . عصر هم رفتم پيش داداشي،‌لپ تاپش رو از ش گرفتم. شب هم دوربين رو از داداشي گرفتم و لپ تاپ را  بهش پس دادم . چهارشنبه صبح هم با خواهري دويديم رفتيم شمال. هوا خيلي خوب ولي خيلي سرد بود. 3-4 بعد از ظهر بود كه رسيديم و يكي-دوساعت بعد هم با بچه ها رفتيم بيرون. يه شلوار كتان و كمي خرت و پرت ديگه خريدم . پنج شنبه هم كه بروبچز خونه ما بودند، كمي هم مثلا درس خوندم. جمعه هم صبح زود رفتيم نور، براي جشن فارغ التحصيلي خواهري . دانشگاهشون نفري يه نيم سكه به قبول شدگان ارشد داد . خوش به حالشون! ظهر هم از همون نور راه افتاديم و اومديم تهران. تو راه كمي برف مي اومد، ولي نمي دونم پشت سرما چه خبر بود كه يكي – دو ساعت بعد از اومدن ما، هراز بسته شد!     ديروز،‌ شنبه هم صبح كه شركت بودم و عصر هم رفتم دانشگاه، سر كلاس حل تمرين. همين!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت   توسط آسموني | 

خيلي دلم گرفته...گاهي بهتر مي شم گاهي بدتر...گاهي اميدوار، گاهي نااميد...الان اومدم شمال...خواهري جشن فارغ التحصيلي داشت، مجبور شديم بيايم. شايد براي من هم بهتر باشه،تو روحيه ام خيلي تاثير داشت ديدن مامان اينها. اينجا هوا آفتابيه...و البته خيلي سرد. فكر كنم اين هفته اينقدر كه نرفتم شركت، اخراجم كنن... فقط اومدم اينجا براتون بگم كه تو اين دو سه روز حالم بهتر بود، ولي دوباره الان دلم گرفت...گاهي اونقدر بهش فكر مي كنم كه مي شينم زار زار به حال خودم گريه مي كنم...كاش يكي بود مي فهميد چي مي گم... از همتون ممنونم كه به فكرم بودين...ولي وضع من با يه روز-دو روز خوب نمي شه... از شمال كه برگشتم، براتون مي نويسم. راستي پريزيدنتتون فردا (يعني امروز! چون الان يه ربع به يك صبح هست) مي ياد شهر ما! اگه بدونيد دارن واسش چيكار مي كنن! امروز هم تو سخنراني هاش خيلي حرف جالبي زده. اولش گفته شما مردم بايد يه قولي به من بديد. اگه مي خوايد من به شهرهاتون كمك كنم، بايد همتون به من يه قولي بديد و اونم اينه كه جمعيت شهرتون رو در عرض پنج سال آينده دو برابر كنين، چون اگه شهرها جمعيتشون زياد باشه، اونوقت شهر پيشرفت مي كنه!!!! اونوقت من هم قول مي دم كه براتون ورزشگاه و .. از اين جور چيزها درست كنم!!!! پناه بر خدا!!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت   توسط آسموني | 

تو يه بحران شديد (شايدم عميق) دست و پا مي زنم. درگيري اي كه با روحم دارم...غصه اي كه دارم...نمي شه...نمي تونم بگم چيه؟ نمي دونم...چون واقعا يكي از اون چيزهايي هست كه فقط و فقط بايد توي سررسيدم ثبت بشه، نه تو وبلاگم. برام دعا كنين...اين ناراحتي ام تو يكي- دو ماه آينده تشديد مي شه و شايد براي هميشه باهام بمونه...خيلي دلم گرفته...فعلا ديشب سومين شبي بود كه موقع خواب، آروم گريه كردم و خوابيدم...نمي دونم...سپردم دست خدا...تو رو خدا فقط برام دعا كنيد...دعا كنيد به خواسته ام برسم...

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت   توسط آسموني | 

امتحان آمار و احتمال هم برگزار شد. يك شنبه ظهر به استاد زنگ زدم و گفتم ميخوايد من هم بيام سر امتحان؟ گفت بيا     . من هم پا شدم رفتم. ديدم بچه ها شديدا استرس دارند، همه نگرانند، هي از من مي پرسيدند سوال ها چيه؟ سخت داده يا نه؟ و ... امتحان كلا سخت نبود. اما سوال ها همه نكته اي بود و تا الان كه من خبر دارم، ميانگين كلاس حدود 35 از 70 بوده.       

نكته اي كه بود، اين بود كه من اولين حضورم به عنوان حل تمرين سر امتحان و در واقع owner امتحان بود. جالب اين بود كه بچه ها از اول امتحان تا آخر همش از من سوال مي كردند، من هم خوب خيلي تجربه نداشتم كه سر امتحان چطور بايد بچه ها رو راهنمايي كني كه هم كمكشون كرده باشي، هم جواب ها رو بهشون نگفته باشي. يه جا ديگه ديدم استاد اومد پيشم و گفت: خانم فلاني، اگه مي شه براي بچه ها فقط صورت سوال رو بخونيد، تو جواب ها كمكشون نكنيد، تو حق بچه هاي دگه اجحاف می شه. من هم این جوری      

 بعد از اون واقعا سعي كردم كمكشون نكنم، اما خيلي سخت بود.

دوشنبه كه دانشگاه بودم و درس هاي دانشگاه و ...

سه شنبه كه رفتم شركت، استاد دعوام كرد و گفت كه بخاطر تو، برگه ها رو زود جمع كردم، چون خيلي داشتي كمكشون مي كردي!    منم حساس...خيلي بهم برخورد. گفتم باشه حالا كه اومدن من فايده نداره، پس سر امتحاناي ديگه و سر پايان ترم هم نمي يام!      كه يهو گفت نه، اومدنت كه خيلي خوب بود، خيلي كمك كردي، اشكال هاي بچه ها رو رفع كردي و ...از اين جور چيزها. ولي خدائيش يه كم ناراحت شدم.     خلاصه كه بهم برخورد.    بعد هم گفت ظاهرا كلاس حل تمرين خيلي تاثير داشته، از فيدبك بچه ها معلوم بود...(كه همش بجاي اينكه از استاد سوال بپرسن، از من مي پرسيدند)...           

راستي؛ دوشنبه شب هم خواهري و مريم (دختر دايي جان) اومدند دانشگاه، آخراي كلاس بود. و از اونجا هم رفتيم خونه، شيشه مبل رو كه شكسته بود رو خريديم و برديم خونه، لپ تاپ رو از داداشي گرفتم و براي مريم كنكور ارشد رو اينترنتي ثبت نام كرديم. من كلا ديد خيلي خوبي از ثبت نام و اين جور چيزها از طريق اينترنت نداشتم. اونم بخاطر اينكه سركلاس كلا مشكل شركت هاي ايراني و حجم transaction هاي رفت و برگشت و .... و شبكه و ...رو سر كلاس زياد ياد مي گيريم. البته سر كلاس يه نمونه خوب از اين چيزها رو سازمان سنجش نام مي برديم، اما ثبت نام كامل اينترنتي مشكلات خيلي خيلي زيادي داره، درسته كه data entry راحت تر مي شه، اما حجم Dirty Data ها خيلي خيلي زياد مي شه و كلا حالا تميز داده داده هاي تميز از Dirty Data خيلي وقت گير و خصوصا هزينه بر مي شه. البته خوب،‌سازمان سنجش هم راهش رو پيدا كرده.   

ديروز تا 6.5 غروب شركت بودم. خونه كه رسيدم، 7 بود. از همون موقع هم شروع كردم درس خوندن و مقاله خوندن. خيلي وقت كم دارم. بايد از همون يه كم وقت هاي بيكاري ام هم استفاده كنم، وگرنه جدا به همه كارها نمي رسم.

 

پ.ن: خواهري امتحانش رو خيلي خوب نداد. اگه در حد همون ميانگين كلاس بشه، بايد كلاهمون رو بندازيم بالا.   

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آذر 1385ساعت   توسط آسموني | 

خواهري  امروز ميان ترم آمار داره. همون كه شديدا ازش مي ترسه...براي همين از سه شنبه قرار شد كه شب ها درس بخونه . براي همين هم من رفتم تو خط آشپزي كردن. ..پنج شنبه صبح رفتم شركت، هيچكس نيومده بود . من هم با خيال راحت مشق هاي دانشگاهم رو نوشتم . ظهر داداشي زنگ زد كه ميان بريم بهشت زهرا يا نه؟ خواهري كه خونه مونده بود و داشت درس مي خوند، ولي من رفتم. يعني داداشي اينها اومدند شركت دنبالم و با هم رفتيم. چقدر خوب شد كه رفتيم. سر خاك اكبر، فقط خاله اينها بودند و بس. يه لحظه خيلي دلم براشون سوخت. اينكه بهرحال همه رفتند سر خونه و زندگي شون،‌ با بچه هاشون، اين وسط فقط خاله اينها هستند كه هر پنج شنبه...تو اين سرما...خدايا خودت بهشون صبر بده... 

از بهشت زهرا كه برگشتيم، يه نيم ساعتي رفتيم خونه خاله اينها نشستيم، بعد رفتيم خونه. داداشي خيلي مي گفت كه امشب بيايد خونه ما، ولي خواهري داشت درس مي خوند، گفتيم باشه واسه بعد. جمعه هم كه خداروشكر بچه ها خونه نبودند، و ما دوتا تنها بوديم. يه نفس راحتي كشيديم . كمي درس خونديم. من تمرين هاي آمار رو كمي نگاه كردم، خواهري درس خوند ، لباس شستيم . غذا درست كرديم ،‌ خلاصه كلي از اين كارهايي كه آدما براي بقاء انجام مي دن (شايد هم از روي عادت). ديروز عصر هم كه رفتم سر حل تمرين آمار. چون اين جلسه قبل از ميان ترم بود، اكثر بچه ها اومده بودند،‌ اونم بچه زرنگ ها. يه لحظه اعتماد به نفسم رو از دست دادم. واقعا گفتم امروز ديگه گند مي زنم، مي رم. ولي دو تا نفس عميق.......عميق تر .....خوب حالا دیگه بريم سر كلاس...

آخر كلاس يكي از بچه ها مي گفت: استاد، من كه مي خوام آمار بخونم،‌ اول جزوه شما رو مي خونم، بعد كتاب هاي آمارم رو مي خونم، بعد از همه مي رم جزوه استاد (اصلي) رو مي خونم.  (به خدا من نمي گم، اونا مي گن) . من هم گفتم اي بابا من كه كاري نمي كنم. درس اصلي رو استادتون مي ده . ديدم يكي ديگه برگشت گفت: نه استاد شما فروتني مي كنين. (باور كنين من عين حرف هاي اونا رو  براتون مي گم، يه دفعه فكر نكنيد من عقده اين حرف ها رو دارم، نه به خدا) جالب اينكه اون دختري كه اين حرف ها رو مي زد،‌  چبه مثبت و خرخون كلاس هم هست.

ديشب هم كه با اجازتون سردرد شديد گرفتم ، 8.30 خوابم برد، حدود 11 بيدار شدم، نيم ساعت با خواهري تمرين هاي آمار رو حل كردم تا اشكال هاش رفع بشه، دوباره حدود 12 خوابيدم،‌ يه ربع به هفت بيدار شدم.

 

پ.ن: دعا كنيد خواهري امتحانش رو خوب بده.

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت   توسط آسموني | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست / هر کسی نغمه خود خواند و آهسته رود / صحنه پیوسته بجاست / خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد...

روزها از پی هم می گذرند... هر روزی که می گذرد فرصتی برای خوبتر شدن را از دست می دهیم. روزهایم را اینجا می نویسم تا یادم نرود چه فرصت هایی را از دست داده ام. یادم نرود تلاش را...کوشش را.... و رسیدن به هدف را.

آرزوهایت را جایی یادداشت کن. خدا یادش نمی رود، اما تو یادت می رود چیزهایی که امروز داری آرزوهای دیروزت هستند...

نوشته های پیشین
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
پیوندها
الهام
كوكو خانم
ساينا و سام
دختر مشرقي
تیتیش (مریم)
گیلاس خانومی
ناگفته هاي تارا
نوشي و موشي
گل من (مينا-1)
حرف دل (مينا-2)
آواي درون (هورا)
دختر ارديبهشتي
قصه من (ياسي)
بي مخاطب (رها)
دنياي ماريلا (مریم)
روسری آبی (ری را)
مرباي شيرين (گيلدا)
آیلین و زندگی (آیلین)
آسمان آبي (ساندي)
کاغذ بریده ها (خانی)
عادت مي كنيم (نازنين)
ما هنوز اميدواريم (آرزو)
سوالاي دندوني ( سارا)
دانشجوي بدبخت (نجمه)
زندگي من و تو (پشمالو)
يادداشت هاي من (آزي)
زير خط خوشحالي (ميلاد)
زندگی شیرین من (غنچه)
هفت روز هفته هایم (مژده)
دل نوشته هاي ماهك و پيشول
آرامش سكوت (فرشته مهربون)
فقط براي بچه هاي باحال (هليا)
خنده هاتون از ته دل و ... (گلناز)
روزهای گرم باتو بودن(نامزد بازی)
زير آسمان غربت (دختری از جنس بهار)
جوراب پاره و انگشت آزاد (دختر ارديبهشتي)
Pinger
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان