![]() |
![]() |
|
| يه دوستي بهم مي گفت چرا كارهاي روزمره ات رو نمي نويسي؟ ديدم حرف بدي نمي زنه... |
|
يعني رسما بدبخت شدم! يك شنبه اي كه گذشت، شب رفتيم خونه داداشي، كادوي تولد خانمش رو بعد از حدود 10 روز بهش دادم! راستي، يه چيز ديگه، شركت براي من از يه سال پيش قرار شده بود كه تو كنفرانسي كه اين هفته برگزار مي شه، ثبت نام كنه!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت توسط آسموني |
|
|
سلام...سلام...خوبيد...خوشيد؟ من هم بهترم الحمدلله... اين دپرسي ما هم گاگير داره
، يه وقت هايي بهتر مي شم، توپ ...يه وقتايي هم واقعا دلم مي گيره . شما همچنان به دعا كردنتون ادامه بدين! تو اين يه هفته اي كه نبودم، (نترسيد بابا، نرفتم شمال)، دوشنبه كه طبق معمول دانشگاه و درس و مشق، سه شنبه و چهارشنبه هم كه شركت و كار و شب ها هم درس و درس. يكي از سمينارهامون بايد براي دوشنبه آماده بشه، ولي ظاهرا مي مونه براي هفته بعد، چون مقاله هاش واقعا سنگين و چرت و پرت بود. حالا بماند كه احتمالا استاد دعوامون مي كنه بخاطر آماده نبودن سمينارمون ، البته اگر شانس بياريم، نوبت به ما نمي رسه و در ميريم از دعوا شدن . اما پنج شنبه يه اتفاق خيلي مهم براي فاميل ما افتاد، اونم اين بود كه اولين نتيجه ي فاميل (به بچه نوه چي مي گن؟ ) به دنيا اومد . يه پسر كاكل زري به دنيا اومد (البته به گفته شاهدان، چون من كه هنوز نديدمش) كه البته هنوز بي اسم و رسم هست. ولي شايد اسمش بشه شايان. البته ظاهرا خيلي بچه تقس (طقس؟ تغس؟تغص؟...) اي بود، چون پدر مادرش رو درآورد تا دنيا اومد. دكترهاي ....(چون بچه ها زياد مي يان اينجا، از دادن حرف هاي ركيك جدا معذوريم ) گفتند كه بايد بچه طبيعي دنيا بياد، حالا نگو كه واقعا مي بايست اين بچه به صورت سزاريني دنيا مي اومد، ديگه اين وسط بيابيد سن پرتغال فروش را . فقط اون شب قسمت ما بي خوابي بود، دو نصفه شب خواهري زنگ زده كه داريم مي بريمش بيمارستان، و بعد هم مي گه شما چرا سرشب مي خوابيد؟ پنج شنبه نه من رفتم سر كار و نه گذاشتم خواهري بره سر كار. ده صبح بيدار شديم، عين خانم ها صبحانه خوريم (ساعت يه ربع به دوازده ) و تا اومدم يه كم درس بخونم، ساعت شد دو و داداشي اومد دنبالمون كه بريم بهشت زهرا. بعد از يه ساعت يخ كردن تو بهشت زهرا، به خاله اينها زنگ زدم، ديدم تصادف كردند و رادياتور ماشينشون سوراخ شده ، و عملا به بهشت زهرا نمي رسن. ما هم عين دماغ سوخته ها برگشتيم شهر! يهو در ذهن مبارك بنده فعل و انقعالي روي داد، و به خواهري گفتم بيا بريم سينما، ميم مثل مادر. حالا ساعت چند بود، 4.5 و سانس سينما هم 7 بود. عين احمق ها نشستيم و منتظر مونديم، بعد خيلي آروم مثل همه رفتيم فيلم رو ببينيم، تا وسط هاشم خيلي خوب بود ها، يهو ديديم فيلم تموم شد، همه گفتند خوب بايد سي دي دوم رو تو دستگاه بذارن! همين سي دي تو دستگاه گذاشتن شد نيم ساعت! و بعدش هم نتونستم صداي فيلم رو وصل كنن، و ما واقعا داشتيم لب خوني مي كرديم، خيلي ها که بلند شدند و رفتند، ولي ما كه اصولا تا شقايق زنده است، زندگي مي كنيم، نشستيم و حاضر نشديم كه پولمون سوخت بره ، واقعا مسخره بود، كاملا از حس فيلم دراومده بوديم. 5 دقيقه آخر فليم بود كه يهو آقايان مشكل رو پيدا كردند و ما اون پنج دقيقه آخر رو با صدا فيلم ديديم. همه واقعا شاكي بودند من هم كه آخرين فيلمي كه رفته بودم سينما، نيمه پنهان و دوزن بود، توبه كردم كه تا چندسال ديگه برم سينما، همون بهتر كه فيلم رو بگيري و تو خونه ببيني و حداقل 3 ساعت هم تو زمانت صرفه جويي بشه. جمعه صبح هم رفتيم كرج خونه دايي جان. بد نبود. فقط مشكل اين بود كه دايي جان مي گفت ناهار بهتون نمي دم، اگه نريد و راي نديد! دايي جان بي خيال، ما به اميد ناهار، صبحانه هم نخورديم! |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت توسط آسموني |
|
|
اين منم...من كه نه...يكي شبيه من...من واقعا اين روزها اين شكلي ام (البته وقت هايي كه دلم مي گيره) سه شنبه تو شريف يه سمينار بود، من هم رفتم. فقط اميدوارم بتونم ماموريت ردش كنم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت توسط آسموني |
|
|
خيلي دلم گرفته...گاهي بهتر مي شم گاهي بدتر...گاهي اميدوار، گاهي نااميد...الان اومدم شمال...خواهري جشن فارغ التحصيلي داشت، مجبور شديم بيايم. شايد براي من هم بهتر باشه،تو روحيه ام خيلي تاثير داشت ديدن مامان اينها. اينجا هوا آفتابيه...و البته خيلي سرد. فكر كنم اين هفته اينقدر كه نرفتم شركت، اخراجم كنن... فقط اومدم اينجا براتون بگم كه تو اين دو سه روز حالم بهتر بود، ولي دوباره الان دلم گرفت...گاهي اونقدر بهش فكر مي كنم كه مي شينم زار زار به حال خودم گريه مي كنم...كاش يكي بود مي فهميد چي مي گم... از همتون ممنونم كه به فكرم بودين...ولي وضع من با يه روز-دو روز خوب نمي شه... از شمال كه برگشتم، براتون مي نويسم. راستي پريزيدنتتون فردا (يعني امروز! چون الان يه ربع به يك صبح هست) مي ياد شهر ما! اگه بدونيد دارن واسش چيكار مي كنن! امروز هم تو سخنراني هاش خيلي حرف جالبي زده. اولش گفته شما مردم بايد يه قولي به من بديد. اگه مي خوايد من به شهرهاتون كمك كنم، بايد همتون به من يه قولي بديد و اونم اينه كه جمعيت شهرتون رو در عرض پنج سال آينده دو برابر كنين، چون اگه شهرها جمعيتشون زياد باشه، اونوقت شهر پيشرفت مي كنه!!!! اونوقت من هم قول مي دم كه براتون ورزشگاه و .. از اين جور چيزها درست كنم!!!! پناه بر خدا!!!! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت توسط آسموني |
|
|
تو يه بحران شديد (شايدم عميق) دست و پا مي زنم. درگيري اي كه با روحم دارم...غصه اي كه دارم...نمي شه...نمي تونم بگم چيه؟ نمي دونم...چون واقعا يكي از اون چيزهايي هست كه فقط و فقط بايد توي سررسيدم ثبت بشه، نه تو وبلاگم. برام دعا كنين...اين ناراحتي ام تو يكي- دو ماه آينده تشديد مي شه و شايد براي هميشه باهام بمونه...خيلي دلم گرفته...فعلا ديشب سومين شبي بود كه موقع خواب، آروم گريه كردم و خوابيدم...نمي دونم...سپردم دست خدا...تو رو خدا فقط برام دعا كنيد...دعا كنيد به خواسته ام برسم... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت توسط آسموني |
|
|
امتحان آمار و احتمال هم برگزار شد. يك شنبه ظهر به استاد زنگ زدم و گفتم ميخوايد من هم بيام سر امتحان؟ گفت بيا نكته اي كه بود، اين بود كه من اولين حضورم به عنوان حل تمرين سر امتحان و در واقع owner امتحان بود. جالب اين بود كه بچه ها از اول امتحان تا آخر همش از من سوال مي كردند، من هم خوب خيلي تجربه نداشتم كه سر امتحان چطور بايد بچه ها رو راهنمايي كني كه هم كمكشون كرده باشي، هم جواب ها رو بهشون نگفته باشي. يه جا ديگه ديدم استاد اومد پيشم و گفت: خانم فلاني، اگه مي شه براي بچه ها فقط صورت سوال رو بخونيد، تو جواب ها كمكشون نكنيد، بعد از اون واقعا سعي كردم كمكشون نكنم، اما خيلي سخت بود. دوشنبه كه دانشگاه بودم و درس هاي دانشگاه و ... سه شنبه كه رفتم شركت، استاد دعوام كرد و گفت كه بخاطر تو، برگه ها رو زود جمع كردم، چون خيلي داشتي كمكشون مي كردي! راستي؛ دوشنبه شب هم خواهري و مريم (دختر دايي جان) اومدند دانشگاه، آخراي كلاس بود. و از اونجا هم رفتيم خونه، شيشه مبل رو كه شكسته بود رو خريديم و برديم خونه، لپ تاپ رو از داداشي گرفتم و براي مريم كنكور ارشد رو اينترنتي ثبت نام كرديم. من كلا ديد خيلي خوبي از ثبت نام و اين جور چيزها از طريق اينترنت نداشتم. اونم بخاطر اينكه سركلاس كلا مشكل شركت هاي ايراني و حجم transaction هاي رفت و برگشت و .... و شبكه و ...رو سر كلاس زياد ياد مي گيريم. البته سر كلاس يه نمونه خوب از اين چيزها رو سازمان سنجش نام مي برديم، اما ثبت نام كامل اينترنتي مشكلات خيلي خيلي زيادي داره، درسته كه data entry راحت تر مي شه، اما حجم Dirty Data ها خيلي خيلي زياد مي شه و كلا حالا تميز داده داده هاي تميز از Dirty Data خيلي وقت گير و خصوصا هزينه بر مي شه. البته خوب،سازمان سنجش هم راهش رو پيدا كرده. ديروز تا 6.5 غروب شركت بودم. خونه كه رسيدم، 7 بود. از همون موقع هم شروع كردم درس خوندن و مقاله خوندن. خيلي وقت كم دارم. بايد از همون يه كم وقت هاي بيكاري ام هم استفاده كنم، وگرنه جدا به همه كارها نمي رسم. پ.ن: خواهري امتحانش رو خيلي خوب نداد. اگه در حد همون ميانگين كلاس بشه، بايد كلاهمون رو بندازيم بالا. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم آذر 1385ساعت توسط آسموني |
|
|
خواهري از بهشت زهرا كه برگشتيم، يه نيم ساعتي رفتيم خونه خاله اينها نشستيم، بعد رفتيم خونه. داداشي خيلي مي گفت كه امشب بيايد خونه ما، ولي خواهري داشت درس مي خوند، گفتيم باشه واسه بعد. جمعه هم كه خداروشكر بچه ها خونه نبودند، و ما دوتا تنها بوديم. يه نفس راحتي كشيديم آخر كلاس يكي از بچه ها مي گفت: استاد، من كه مي خوام آمار بخونم، اول جزوه شما رو مي خونم، بعد كتاب هاي آمارم رو مي خونم، بعد از همه مي رم جزوه استاد (اصلي) رو مي خونم. ديشب هم كه با اجازتون سردرد شديد گرفتم پ.ن: دعا كنيد خواهري امتحانش رو خوب بده. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت توسط آسموني |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست / هر کسی نغمه خود خواند و آهسته رود / صحنه پیوسته بجاست / خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد...
روزها از پی هم می گذرند... هر روزی که می گذرد فرصتی برای خوبتر شدن را از دست می دهیم. روزهایم را اینجا می نویسم تا یادم نرود چه فرصت هایی را از دست داده ام. یادم نرود تلاش را...کوشش را.... و رسیدن به هدف را. آرزوهایت را جایی یادداشت کن. خدا یادش نمی رود، اما تو یادت می رود چیزهایی که امروز داری آرزوهای دیروزت هستند... |
|
RSS
|