تبليغاتX
حرفها و ناگفته هاي من
يه دوستي بهم مي گفت چرا كارهاي روزمره ات رو نمي نويسي؟ ديدم حرف بدي نمي زنه...

سلام. مامان اينها چهارشنبه رفتند شمال. البته قرار بود تا جمعه بمونن ها! ولي ديدند هوا داره خراب مي شه، گفتند زودتر بريم...چهار شنبه شب رفتيم خونه داداشي،‌ لپ تاپ رو ازش گرفتم، پنج شنبه ظهر رفتم خونه، و بردمش خونه. سريع هم رفتم خونه خاله تا بريم بهشت زهرا...چشمتون روز بد نبينه، چنان هوا يه دفعه سرد شد كه نگو   . ما هم با يه كاپشن پاييزي  ... عملا قنديل بستيم. خواهري كه از سرما يه گوشه كز كرده بود. من و دختردايي جان  هم عين اين يا ابالفضلي ها هي تو بهشت زهرا مي گشتيم تا غذاي گرمي... چيزي پيدا كنيم، بخوريم،‌ نميريم از سرما      !!! آخه من بدبخت تازه داشت گلودردم خوب مي شد. تو همين هيري ويري كه دنبال يه چيز گرم بوديم، يهو ديديم يه جا دارن آش رشته مي دن  .   ما رو مي گي...عين اين گدا گشنه ها رفتيم گفتيم آقا مي شه به ما هم آش بدين؟ گفت شرمنده، ظرف يه بار مصرفم تموم شده  . ما هم بدو رفتيم يه ليوان يه بار مصرف پيدا كرديم، رفتيم آش بگيريم . ايندفعه گفت شرمنده، آشم تموم شده     . گفتم خانم حالا نگاه كن، شايد چيزي مونده باشه! ته ظرفش رو جمع كرد و يه ملاقه اي پيداكرد و به ما داد.     حالا ما مونديم كه كي اول بخوره. از اونجا كه من عمرا تحت هيچ شرايطي غذاي دهن زده كسي رو نمي خورم، گفتم مريم، بذار اول من بخورم.    

خلاصه...زنده رفتيم بهشت زهرا...مرده برگشتيم...شب هم خونه خاله مونديم. كلي عكس ديديم، درس خوندم، و گفتيم و خنديديم تا بلكه خاله كم كم از اين روحيه در بياد. جمعه هم اومديم خونه و من بكوب نشستم سر مشق هاي كامپيوتريم...خدا رو شكر به يه جاهايي رسوندمش...

شنبه عصر هم رفتم سر كلاس حل تمرين. از شركت يه كم دير راه افتادم، خوردم به ترافيك...حالا بچه ها هم هي زنگ مي زنن كه بابا كجايي؟     يه ربع اول كلاس،‌ داشتم واسشون همين طوري هي حرف مي زدم، چند بار ديدم يكي از دخترها كه رديف جلو نشسته بود، هي به پاي من اشاره مي كنه، منم ديدم ضايع است حالا جلوي اين همه آدم عكس العمل نشون بدي،‌ به دختره محل نمي دادم ...پنج دقيقه بعد ديدم دختره ديگه تحمل نكرد، گفت استاد زير پاتون سوسكه!     منو مي گي...عين...از جام پريدم. خيلي خودم رو كنترل كردم كه جيغ نزنم. بعد با يه حالت ملتمسانه اي گفتم: بچه هر كي مي تونه، بياد اين رو بكشه!          (هنوز كه هنوزه، دلم براي خودم مي سوزه، با اون لحن ملتمسانه ام!) خلاصه اينكه يكي از پسرها اومد و اون جوونور مووزي رو كشت!   كلاس اين هفته بجاي يه ساعت، دو ساعت و نيم طول كشيد. يكي از بچه ها مي گفت: استاد، من سر كلاس استاد (استاد اصلي اين درس) هيچي نمي فهمم. هر چي كه مي فهمم، سر كلاس شما هست! من از ذوق، زير ميز استاد (همون جا استادي يا جا حرفي خودمون!) بشكن مي زدم!     

يك شنبه قرار بود از طرف شركت بريم كنفرانس لجستيك. بچه ها رفتند، ولي من واقعا كار داشتم، دودر كردم و نرفتم. گرچه اگه مي رفتم،‌خيلي خوب بود. غروب هم كه با فاطي (هم خونه ايم) رفتم آرياشهر، و 27 سري پرينتي كه بايد مي گرفتم،‌ رو گرفتم. بيشتر از هزار صفحه شد   . 7.5 – 8 شب بود كه رسيديم خونه. واقعا از سرما ليلك (به فتح لام دوم) بستيم.

ديروز-دوشنبه- هم كه دانشگاه بودم و ارائه سمينارمون كه تقريبا دو ساعت طول كشيد. ولي من اصلا از سمينار راضي نبودم. نمي دونم چرا اينقدر تپش قلب داشتم. گرچه اصلا استرس نداشت. ولي چند باري وسط سمينار تپق زدم. بعد از سمينار، بچه ها مي گفتند امروز خيلي عصبي بودي... خودمم نمي دونم چرا؟

 

پ.ن: هميشه سعي كنيد سر كلاس به ايما و اشاره هاي بچه ها توجه كنيد، شايد واقعا سوسكي، چيزي پشت سرتون باشه.  

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام آبان 1385ساعت   توسط آسموني | 

سلام. دوشنبه تولدم بود. ولي اينقدر حالم بد بود كه اصلا نتونستم بيام و بنويسم...  سرما خوردم افتضاح. حدودا دو-سه هفته اي بود كه درگيري داشتم. ..با خودم نه ها! با source ويروس ها    (كه خواهري باشه )!! آخرش هم من كم آوردم و سرما خوردم!  البته الان بهترم... فكر كنم از مرگ در رفتم. اين هفته واسه من هفته فوق العاده شلوغي بود. مامان اينها كه براي مراسم اكبر اومدند تهران، پيش ما هستند و گرچه به من خيلي خوش مي گذره،  اما درس خوندن و كاركردن كنار اين همه مهموني رفتن و اينها، كلي وقت از آدم مي گيره... امسال براي تولد بزن و بكوب راه ننداختيم... (دليلش رو كه مي دونيد حتما!). ولي كادوها رو گرفتم     . حالا تو شركت هم قراره كه تولد بگيريم، البته مي افته براي آخر هفته ديگه...ديشب خونه مامان خانم داداشي دعوت بوديم، و از اونجا كه خواهر خانم داداشي تولدش 24 ام آبان هست و دو روز از ما كوچيكتر هست (البته دو سال بزرگتر هست)! مامانش لطف كرد و برامون تولد گرفت. كلي هديه هم اونجا گرفتم. واقعا سورپرايز شدم. چون اصلا انتظار نداشتم...

هفته ديگه سمينار دارم...كلي هم مشق...+ كلاس حل تمرين+...(ديگه چي بود؟ يادم رفت!). خدايا آخه من چيكار كنم با اين همه كار و وقت كم؟

 

پ.ن.1: من 23 ساله شدم.

پ.ن.2: واقعا بعضي وقت ها بعضي ها كارهايي مي كنن كه من رو تا يك عمر مديون خودشون مي كنند. از جمله دختر ایرونی عزیزم كه خيلي خيلي لطف كرده  و تو وبلاگش واسم تولد گرفته . دختر ايروني گل، يادت رفت روز تولدت رو بهم بگي كه حداقل كمتر شرمنده ات شم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385ساعت   توسط آسموني | 
با یک روز تاخیر:

تولدم مبارک....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت   توسط آسموني | 
سلام. بچه ها واقعا شرمنده ام اين چند روز نبودم و به هيچ كدومتون هم سر نزدم. اگه بگم چي شده بود، شايد از اين عصبانيت دربيايد . من يك شنبه و دوشنبه و سه شنبه كه طبق معمول هر روز صبح تا شب سر كار بودم و شب هم 4-5 ساعت سر درس و مشق هام بودم. در مجموع من تو اين يك هفته فكر نكنم 20 ساعت خوابيده باشم . چهارشنبه صبح راه افتادم رفتم شمال...بابا مثلا جشن فارغ التحصيلي ام بود... ظهر حدود يك رسيديم شمال...حدود يك ربع بعد از رسيدن ما هم مامان اينها راه افتادند رفتند تهران!!!   آخه مراسم چهلم اكبر بود!!! شب دخترعمو هام اومدند خونمون و شب رو پيش ما بودند. خوش گذشت بهمون. فردا صبح من رفتم دفتر اسناد، براي كارهام وام دانشگاه خواهري، خود خواهري هم رفت دانشگاهش، دنبال كارهاي فارغ التحصيلي اش. من هم حدود ظهر بود كه ناهار نخورده رفتم دانشگاه. از بس كه ذوق جشن داشتم، يادم رفت ناهار بخورم. من حدود5-6 ماهي بود كه نرفته بودم دانشگاه. دلم خيلي براي بچه ها تنگ شده بود...چند روز پيش خيلي دلم گرفته بود. از اينكه بچه ها همه از هم جدا شدند، از اينكه چقدر ازين زمونه بي وفاست، از اينكه من همين الان اسم خيلي ها رو يادم رفته، چه برسه به چند سال ديگه!    و از اين چيزها... حالا خيلي خوشحالم...حداقل به خاطر اينكه الان چند تا عكس و فيلم از بچه ها دارم!!!   خلاصه اينكه تا حدود 7 شب ما تو مراسم بوديم...خيلي خوش گذشت. واقعا عالي بود...نمي دونم چطور تعريف كنم...خيلي خيلي خوب بود.  شب هم 12 شب راه افتاديم اومديم تهران،‌ تا به مراسم چهلم اكبر تو بهشت زهرا برسيم. خدا خفه كنه اون راننده رو، تمام مسير رو آهنگ تكنو با صداي بلند گذاشته بود . من و خواهري هم رديف اول بوديم!!!    مگه مي شد خوابيد... هر چي آهنگ هاي ملايم ام پي تري ام رو مي ذاشتم تا بلكه كمي از صداي مسخره اون آهنگ ها كم كنه،‌ بازم اينقدر كه صداش بلند بود،‌ نمي ذاشت بخوابم... داداشي 5 صبح اومد دنبالمون. خونه داداشي كه رسيديم، اينقدر سرم درد مي كرد كه نگو...دو- سه ساعت خوابيديم. بعدش بلند شديم رفتيم بهشت زهرا...غروب ديگه نتونستم برم خونه خاله...فقط گرفتم خوابيدم...ولي سردردم اصلا خوب نمي شد. شب رفيم خونه خاله، و با بابا و مامان و اون يكي خاله ام برگشتيم خونه داداشي. امروز (شنبه صبح) خاله اينها رفتند شمال. من هم اومدم شركت. مامان اينها هم خونه هستند... راستي اصلا وقت نكردم به آمار يك نگاه هم حتي بندازم . شايد اين جلسه كلاس رو تشكيل ندم!
+ نوشته شده در  شنبه بیستم آبان 1385ساعت   توسط آسموني | 

سلام. ديدين وقتي كه يه بار n كيلويي رو از روي شونه هات ورمي دارن، چقدر حس خوبي بهت دست مي ده؟ من هم الان دقيقا همين حس رو دارم...ديروز كلاس خدا رو شكر به خوبي تموم شد. من هم بر عكس اينكه يه ساعت قبل از كلاس از زور استرس واقعا صداي قلبم رو مي شنيدم و اصلا نفس نمي تونستم بكشم،‌ خيلي سعي كردم خونسرد سر كلاس برم. اولش جمع كردن كلاس يه كم برام سخت بود. ولي خدا رو شكر، تونستم و بعدش از بچه ها شنيدم كه خيلي مسلط و با طمانينه كلاس رو اداره كردي!!! خودم باورم نمي شد. البته بگم ها، من تا رفتم سر كلاس و استاد من رو به عنوان استاد حل تمرين معرفي كردند، همه بچه ها يواش داشتند مي گفتند: وايييييي...چقدر كوچولو.....و تو فاصله اي كه من برم ته كلاس، همه دختر ها و پسر ها بر و بر من رو نگاه مي كردند!! تا رفتم ته كلاس نشستم، دو سه تا از دخترها كه من باهاشون تلفني در مورد رشته و دانشگاه صحبت كرده بودم –ولي تا حالا نديده بودمشون- اومدن باهام صحبت كردن و سلام و احوال پرسي و شماره تلفن گرفتن و ... بعد هم كه كلاس رو شروع كردم. كلاس حدود 1:15 ساعت طول كشيد، و من خيلي خونسرد تمرين ها رو براشون حل مي كردم. جاي جالبش اين بود كه يه جا من يه عبارتي رو مساوي صفر قرار دادم، ولي واقعا يادم رفته بود كه چرا اين مساوي صفر مي شه؟ يهو يكي از دخترها پرسيد: استاد،‌ چرا اين مساوي صفر شد؟ من هم بدون مكث گفتم: سوال خوبيه! كي مي تونه جواب اين خانم رو بده؟!!! كه يكي از پسرها جواب رو گفت. من هم سريع به دختره گفتم: اگه متوجه نشديد، يه بار ديگه بگم!!!!....خدائيش اگه پسره نمي گفت، ضايع مي شدم. ولي از سرعت واكنش خودم خوشم اومد.

خلاصه اينكه جلسه اول كلاس ختم به خير شد...

بچه ها! من وقت خيلي كم دارم...كسي وقت اضافي نداره به من قرض بده؟ من واقعا به حدي رسيدم كه براي دقيقه هام هم برنامه دارم...خيلي كار دارم...خوبه حالا اول ترم هست...آخر ترم اوضاع من چطور مي خواد بشه رو نمي دونم!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت   توسط آسموني | 

سلام. چطوريد؟ تعطيلات خوش گذشت؟ اين تعطيلات هر چي كه بود و هر چي كه همه براش بد ميگن، براي من يه خوبي خيلي بزرگ داشت. اونم اينكه رفتم شمال. البته بگم ها! اگه تعطيل هم نبود، من داشتم مي رفتم، ولي اين طوري با خبال راحت رفتم شمال. دوشنبه شب بعد از دانشگاه رفتم خونه خاله، و سه شنبه صبح با خواهري و ماماني كه از اون روز تا حالا تهران مونده بود، رفتيم شمال. 11-11:30 خونه بوديم. واي كه اين حدود 40 روزي كه شمال نيومده بودم، خيلي بهم سخت گذشت...دلم واسه دريا لك زده بود. واسه بوي خونه، واسه هر چيزي كه بوي شمال و خونه رو بده...چهارشنبه صبح دايي جان اينها هم اومدند و غروب هم داداشي. كلا خيلي خوب بود. ولي من ترجيح دادم تو اين چند روز به كارهاي شديدا عقب افتاده دانشگاه برسم. جمعه هم هشت صبح با اخم و تخم (به فتح ت) راه اومديم اومديم تهران. آخه من نمي دونم چرا بايد صبح به اين زودي بيايم تهران. من ديشبش تا 2-2:30 بيدار بودم!!! بعد از ظهر با داداشي اومديم خونه خاله كه براي اسباب كشي كمكشون كنيم ولي ديديم همه چيزها رو بردند و فقط پخش كردنشون مونده كه قراره امشب بريم خونه خاله و كمكشون كنيم. غروب هم كه بازي پرسپوليس بود. نمي دونم چرا هر چي بازي سخت هست، پشت سرهم براي پرسپوليس رديف شده. ولي خدائيش اگه پرسپوليس امسال اول نشه،‌من اسمم رو عوض مي كنم!!! ديروز از اوائل نيمه دوم بازي پرسپوليس تا حدود 10 شب با خواهري دكوراسيون اتاق رو عوض كرديم و سر و گوشي به سر اتاق كشيديم!!! اتاق خيلي رنگ و روش وا شد!

تو كامنت ها برام نوشته بودين كه نمي دونيم چرا اون زن رو اينقدر دوست داشتي؟ نمي دونم، تا حالا براي هيچ كدومتون پيش نيومده كه يكي رو بدون اينكه بتونيد براي دوست داشتنش دليل منطقي اي بياريد كه ديگرون رو قانع كنه، دوست داشته باشيد؟ نمي دونم تو نگاه اون زن، تو وجودش، تو مهربوني اش ....چي ديدم كه اينقدر جذب اون زن شدم. من هنوز نتونستم حتي براي خواهري و فاطي (دخترخاله جان) دليل منطقي اي بيارم كه چرا اون زن رو دوست دارم، چه برسه به شما كه فقط نوشته هاي من رو مي خونيد...نمي دونم چرا هيچ كي نمي تونه درك كنه كه من چي مي گم؟

+ نوشته شده در  شنبه ششم آبان 1385ساعت   توسط آسموني | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست / هر کسی نغمه خود خواند و آهسته رود / صحنه پیوسته بجاست / خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد...

روزها از پی هم می گذرند... هر روزی که می گذرد فرصتی برای خوبتر شدن را از دست می دهیم. روزهایم را اینجا می نویسم تا یادم نرود چه فرصت هایی را از دست داده ام. یادم نرود تلاش را...کوشش را.... و رسیدن به هدف را.

آرزوهایت را جایی یادداشت کن. خدا یادش نمی رود، اما تو یادت می رود چیزهایی که امروز داری آرزوهای دیروزت هستند...

نوشته های پیشین
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
پیوندها
الهام
كوكو خانم
ساينا و سام
دختر مشرقي
تیتیش (مریم)
گیلاس خانومی
ناگفته هاي تارا
نوشي و موشي
گل من (مينا-1)
حرف دل (مينا-2)
آواي درون (هورا)
دختر ارديبهشتي
قصه من (ياسي)
بي مخاطب (رها)
دنياي ماريلا (مریم)
روسری آبی (ری را)
مرباي شيرين (گيلدا)
آیلین و زندگی (آیلین)
آسمان آبي (ساندي)
کاغذ بریده ها (خانی)
عادت مي كنيم (نازنين)
ما هنوز اميدواريم (آرزو)
سوالاي دندوني ( سارا)
دانشجوي بدبخت (نجمه)
زندگي من و تو (پشمالو)
يادداشت هاي من (آزي)
زير خط خوشحالي (ميلاد)
زندگی شیرین من (غنچه)
هفت روز هفته هایم (مژده)
دل نوشته هاي ماهك و پيشول
آرامش سكوت (فرشته مهربون)
فقط براي بچه هاي باحال (هليا)
خنده هاتون از ته دل و ... (گلناز)
روزهای گرم باتو بودن(نامزد بازی)
زير آسمان غربت (دختری از جنس بهار)
جوراب پاره و انگشت آزاد (دختر ارديبهشتي)
Pinger
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان