![]() |
![]() |
|
| يه دوستي بهم مي گفت چرا كارهاي روزمره ات رو نمي نويسي؟ ديدم حرف بدي نمي زنه... |
|
سلام. مامان اينها چهارشنبه رفتند شمال. البته قرار بود تا جمعه بمونن ها! ولي ديدند هوا داره خراب مي شه، گفتند زودتر بريم...چهار شنبه شب رفتيم خونه داداشي، لپ تاپ رو ازش گرفتم، پنج شنبه ظهر رفتم خونه، و بردمش خونه. سريع هم رفتم خونه خاله تا بريم بهشت زهرا...چشمتون روز بد نبينه، چنان هوا يه دفعه سرد شد كه نگو خلاصه...زنده رفتيم بهشت زهرا...مرده برگشتيم...شب هم خونه خاله مونديم. كلي عكس ديديم، درس خوندم، و گفتيم و خنديديم تا بلكه خاله كم كم از اين روحيه در بياد. جمعه هم اومديم خونه و من بكوب نشستم سر مشق هاي كامپيوتريم...خدا رو شكر به يه جاهايي رسوندمش... شنبه عصر هم رفتم سر كلاس حل تمرين. از شركت يه كم دير راه افتادم، خوردم به ترافيك...حالا بچه ها هم هي زنگ مي زنن كه بابا كجايي؟ يك شنبه قرار بود از طرف شركت بريم كنفرانس لجستيك. بچه ها رفتند، ولي من واقعا كار داشتم، دودر كردم و نرفتم. گرچه اگه مي رفتم،خيلي خوب بود. غروب هم كه با فاطي (هم خونه ايم) رفتم آرياشهر، و 27 سري پرينتي كه بايد مي گرفتم، رو گرفتم. بيشتر از هزار صفحه شد ديروز-دوشنبه- هم كه دانشگاه بودم و ارائه سمينارمون كه تقريبا دو ساعت طول كشيد. ولي من اصلا از سمينار راضي نبودم. نمي دونم چرا اينقدر تپش قلب داشتم. گرچه اصلا استرس نداشت. ولي چند باري وسط سمينار تپق زدم. بعد از سمينار، بچه ها مي گفتند امروز خيلي عصبي بودي... خودمم نمي دونم چرا؟ پ.ن: هميشه سعي كنيد سر كلاس به ايما و اشاره هاي بچه ها توجه كنيد، شايد واقعا سوسكي، چيزي پشت سرتون باشه. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی ام آبان 1385ساعت توسط آسموني |
|
|
سلام. دوشنبه تولدم بود. ولي اينقدر حالم بد بود كه اصلا نتونستم بيام و بنويسم... هفته ديگه سمينار دارم...كلي هم مشق...+ كلاس حل تمرين+...(ديگه چي بود؟ يادم رفت!). خدايا آخه من چيكار كنم با اين همه كار و وقت كم؟ پ.ن.1: من 23 ساله شدم. پ.ن.2: واقعا بعضي وقت ها بعضي ها كارهايي مي كنن كه من رو تا يك عمر مديون خودشون مي كنند. از جمله دختر ایرونی عزیزم كه خيلي خيلي لطف كرده و تو وبلاگش واسم تولد گرفته |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385ساعت توسط آسموني |
|
|
با یک روز تاخیر:
تولدم مبارک.... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت توسط آسموني |
|
|
سلام. بچه ها واقعا شرمنده ام اين چند روز نبودم و به هيچ كدومتون هم سر نزدم. اگه بگم چي شده بود، شايد از اين عصبانيت دربيايد
. من يك شنبه و دوشنبه و سه شنبه كه طبق معمول هر روز صبح تا شب سر كار بودم و شب هم 4-5 ساعت سر درس و مشق هام بودم. در مجموع من تو اين يك هفته فكر نكنم 20 ساعت خوابيده باشم . چهارشنبه صبح راه افتادم رفتم شمال...بابا مثلا جشن فارغ التحصيلي ام بود... ظهر حدود يك رسيديم شمال...حدود يك ربع بعد از رسيدن ما هم مامان اينها راه افتادند رفتند تهران!!! آخه مراسم چهلم اكبر بود!!! شب دخترعمو هام اومدند خونمون و شب رو پيش ما بودند. خوش گذشت بهمون. فردا صبح من رفتم دفتر اسناد، براي كارهام وام دانشگاه خواهري، خود خواهري هم رفت دانشگاهش، دنبال كارهاي فارغ التحصيلي اش. من هم حدود ظهر بود كه ناهار نخورده رفتم دانشگاه. از بس كه ذوق جشن داشتم، يادم رفت ناهار بخورم. من حدود5-6 ماهي بود كه نرفته بودم دانشگاه. دلم خيلي براي بچه ها تنگ شده بود...چند روز پيش خيلي دلم گرفته بود. از اينكه بچه ها همه از هم جدا شدند، از اينكه چقدر ازين زمونه بي وفاست، از اينكه من همين الان اسم خيلي ها رو يادم رفته، چه برسه به چند سال ديگه! ![]() و از اين چيزها... حالا خيلي خوشحالم...حداقل به خاطر اينكه الان چند تا عكس و فيلم از بچه ها دارم!!! خلاصه اينكه تا حدود 7 شب ما تو مراسم بوديم...خيلي خوش گذشت. واقعا عالي بود...نمي دونم چطور تعريف كنم...خيلي خيلي خوب بود. شب هم 12 شب راه افتاديم اومديم تهران، تا به مراسم چهلم اكبر تو بهشت زهرا برسيم. خدا خفه كنه اون راننده رو، تمام مسير رو آهنگ تكنو با صداي بلند گذاشته بود . من و خواهري هم رديف اول بوديم!!! مگه مي شد خوابيد... هر چي آهنگ هاي ملايم ام پي تري ام رو مي ذاشتم تا بلكه كمي از صداي مسخره اون آهنگ ها كم كنه، بازم اينقدر كه صداش بلند بود، نمي ذاشت بخوابم... داداشي 5 صبح اومد دنبالمون. خونه داداشي كه رسيديم، اينقدر سرم درد مي كرد كه نگو...دو- سه ساعت خوابيديم. بعدش بلند شديم رفتيم بهشت زهرا...غروب ديگه نتونستم برم خونه خاله...فقط گرفتم خوابيدم...ولي سردردم اصلا خوب نمي شد. شب رفيم خونه خاله، و با بابا و مامان و اون يكي خاله ام برگشتيم خونه داداشي. امروز (شنبه صبح) خاله اينها رفتند شمال. من هم اومدم شركت. مامان اينها هم خونه هستند... راستي اصلا وقت نكردم به آمار يك نگاه هم حتي بندازم ![]() |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیستم آبان 1385ساعت توسط آسموني |
|
|
سلام. ديدين وقتي كه يه بار n كيلويي رو از روي شونه هات ورمي دارن، چقدر حس خوبي بهت دست مي ده؟ من هم الان دقيقا همين حس رو دارم...ديروز كلاس خدا رو شكر به خوبي تموم شد. من هم بر عكس اينكه يه ساعت قبل از كلاس از زور استرس واقعا صداي قلبم رو مي شنيدم و اصلا نفس نمي تونستم بكشم، خيلي سعي كردم خونسرد سر كلاس برم. اولش جمع كردن كلاس يه كم برام سخت بود. ولي خدا رو شكر، تونستم و بعدش از بچه ها شنيدم كه خيلي مسلط و با طمانينه كلاس رو اداره كردي!!! خودم باورم نمي شد. البته بگم ها، من تا رفتم سر كلاس و استاد من رو به عنوان استاد حل تمرين معرفي كردند، همه بچه ها يواش داشتند مي گفتند: وايييييي...چقدر كوچولو..... خلاصه اينكه جلسه اول كلاس ختم به خير شد... بچه ها! من وقت خيلي كم دارم...كسي وقت اضافي نداره به من قرض بده؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت توسط آسموني |
|
|
سلام. چطوريد؟ تعطيلات خوش گذشت؟ اين تعطيلات هر چي كه بود و هر چي كه همه براش بد ميگن، براي من يه خوبي خيلي بزرگ داشت. اونم اينكه رفتم شمال. البته بگم ها! اگه تعطيل هم نبود، من داشتم مي رفتم، ولي اين طوري با خبال راحت رفتم شمال. دوشنبه شب بعد از دانشگاه رفتم خونه خاله، و سه شنبه صبح با خواهري و ماماني كه از اون روز تا حالا تهران مونده بود، رفتيم شمال. 11-11:30 خونه بوديم. واي كه اين حدود 40 روزي كه شمال نيومده بودم، خيلي بهم سخت گذشت...دلم واسه دريا لك زده بود. واسه بوي خونه، واسه هر چيزي كه بوي شمال و خونه رو بده...چهارشنبه صبح دايي جان اينها هم اومدند و غروب هم داداشي. كلا خيلي خوب بود. ولي من ترجيح دادم تو اين چند روز به كارهاي شديدا عقب افتاده دانشگاه برسم. جمعه هم هشت صبح با اخم و تخم (به فتح ت) راه اومديم اومديم تهران. آخه من نمي دونم چرا بايد صبح به اين زودي بيايم تهران. من ديشبش تا 2-2:30 بيدار بودم!!! بعد از ظهر با داداشي اومديم خونه خاله كه براي اسباب كشي كمكشون كنيم ولي ديديم همه چيزها رو بردند و فقط پخش كردنشون مونده كه قراره امشب بريم خونه خاله و كمكشون كنيم. غروب هم كه بازي پرسپوليس بود. نمي دونم چرا هر چي بازي سخت هست، پشت سرهم براي پرسپوليس رديف شده. ولي خدائيش اگه پرسپوليس امسال اول نشه،من اسمم رو عوض مي كنم!!! ديروز از اوائل نيمه دوم بازي پرسپوليس تا حدود 10 شب با خواهري دكوراسيون اتاق رو عوض كرديم و سر و گوشي به سر اتاق كشيديم!!! اتاق خيلي رنگ و روش وا شد! تو كامنت ها برام نوشته بودين كه نمي دونيم چرا اون زن رو اينقدر دوست داشتي؟ نمي دونم، تا حالا براي هيچ كدومتون پيش نيومده كه يكي رو بدون اينكه بتونيد براي دوست داشتنش دليل منطقي اي بياريد كه ديگرون رو قانع كنه، دوست داشته باشيد؟ نمي دونم تو نگاه اون زن، تو وجودش، تو مهربوني اش ....چي ديدم كه اينقدر جذب اون زن شدم. من هنوز نتونستم حتي براي خواهري و فاطي (دخترخاله جان) دليل منطقي اي بيارم كه چرا اون زن رو دوست دارم، چه برسه به شما كه فقط نوشته هاي من رو مي خونيد...نمي دونم چرا هيچ كي نمي تونه درك كنه كه من چي مي گم؟ |
|
+ نوشته شده در
شنبه ششم آبان 1385ساعت توسط آسموني |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست / هر کسی نغمه خود خواند و آهسته رود / صحنه پیوسته بجاست / خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد...
روزها از پی هم می گذرند... هر روزی که می گذرد فرصتی برای خوبتر شدن را از دست می دهیم. روزهایم را اینجا می نویسم تا یادم نرود چه فرصت هایی را از دست داده ام. یادم نرود تلاش را...کوشش را.... و رسیدن به هدف را. آرزوهایت را جایی یادداشت کن. خدا یادش نمی رود، اما تو یادت می رود چیزهایی که امروز داری آرزوهای دیروزت هستند... |
|
RSS
|