تبليغاتX
حرفها و ناگفته هاي من
يه دوستي بهم مي گفت چرا كارهاي روزمره ات رو نمي نويسي؟ ديدم حرف بدي نمي زنه...

سلام.. بذاريد ادامه اين خاطره رو براتون تعريف كنم...

 

من بعد از اون تابستون، رفتم پيش دانشگاهي و ..بعد هم كنكور و بعد 4 سال ليسانس و بعد هم كنكور ارشد و ... ، بدون اينكه ديگه به يادش باشم. البته يادمه اون اوائل خيلي تو فكرش بودم. ولي بعد كه درگير درس هام شدم، كم كم يادم رفت...تا تابستون پارسال كه گفتند پسر دوم همين دائي جان مي خواد زن بگيره!! خوب حالا پسردائي جان چند سالشه؟ 20 سال. از اونجائي كه تو فاميل ما هيچ كس جرئت نكرده تو سن پايين ازدواج كنه،‌ اين قضيه عين توپ تو فاميل صدا كرد. گفتند دختره كيه؟ گفتند دختر يكي از آشناهامون تو شيرازه...اسم شيراز كه اومد، نمي دونم چرا؟ ولي خاطرات اون روزها عين برق برام زنده شد. گفتم دختر آقاي ايكس؟ همه مونده بودند كه من اينقدر دقيق از كجا مي دونم؟ غافل از اينكه .... بيشتر از پسردائي جان كه داشت ازدواج مي كرد و خوشحال بود، من خوشحال بودم و تو پوست خودم نمي گنجيدم...چون بالاخره رسما با اين خانواده فاميل مي شديم. ولي صدام در نمي اومد. خوب به نفع من هم بود. اما جواب فاميل رو مگه مي شد داد؟ هزار تا حرف و حديث به وجود اومد. اين وسط پسردايي چون در بطن قضاياي من و خانم ايكس و دختر خانم ايكس و خودش!! بود،‌به همه گفت كه هر چي از اين خانواده مي خوايد بدونيد، از آسموني بپرسيد. حالا من موندم و جواب اين همه آدم. من هم نامردي نكردم و هرچي كه راست بود رو گفتم. از مهربوني اين خانواده، از خوبي مادرش و... به همه هم مي گفتم كه من دختر خانم ايكس رو خيلي نمي شناسم،‌ولي چون مادرش رو مي شناسم و مي دونم كه خيلي زن خوبي هست، مطمئنم كه دخترش گزينه خيلي خوبي براي پسردائي هست... خلاصه كه اين دو تا به هم رسيدند و همون تابستون نامزد كردند،‌ و چون مراسم نامزدي خصوصي بود،‌ من نتونستم باز هم خانم ايكس رو ببينم. اين هم گذشت. تو اين يك سال هم كه من تهران بودم، خانم ايكس اصلاتهران نيومد. چون مادرشوهرش (كه از روز اول ازدواج تو خونه اينها بوده، 4-5 سالي هست كه خيلي حالش بد هست و هر چي هم كه مي گذره، حالش بدتر مي شه) حالش خيلي بود و اصلا نمي تونست تو خونه تنهاش بذاره. پسردائي جان و دختر خانم ايكس هم تابستون امسال (1385) رسما عقد كردند. ولي تو اين مراسم ها هم به خاطر دغدغه هاي كاري و درسي، باز هم من نتونستم برم...گذشت تا روز فوت اكبر كه پسردائي جان بهم گفت خانم ايكس تا اين خبر رو شنيده، ‌خيلي ناراحت شده و عصر راه مي افتند و ميان تهران!!! اصلا بهم شوك وارد شده بود. تو اون مراسم ها، تو اون حال و روز، واقعا چه خبري مي تونستبراي من از اين بهتر باشه؟ من تو پوست خودم نمي گنجيدم...استرس داشتم و از طرفي هم كلي كار و غصه بود كه وقت فكر كردن به زني كه من 7 سال بود كه نديده بودمش،‌ رو نمي داد.

از دوشنبه شب تا سه شنبه صبح، من تنها به اين فكر مي كردم كه چطور براي من امر غيرممكني، ممكن شد. همش صحنه هاي آخرين ديدارمون يادم مي اومد. اينكه اون روز دليل گريه من اين بود كه من مطمئن بودم ديگه هيچ وقت اين زن رو نمي بينم و حالا...يه درس بزرگ...يه تجربه خوب...اينكه هيچ وقت، هيچ وقت، حتي براي غيرممكن ترين امور زندگي ات هم حكم صادر نكن. هميشه يه در، يه سوراخ، يا حتي يه روزنه خيلي خيلي كوچيك براي خودت، تو ماوراي ذهنت جا بذار.

فردا صبحش، من حدود 8 صبح اونجا بودم...ولي ديدم نيومدم. با خودم گفتم آخه خره...عقلت كجاست؟ خوب معلومه كه وقتي كه شب تا صبح تو راه باشند، الان گرفتند و خوابيدند ديگه...زودتر از بعد از ظهر هم نمي يان...دوباره غصه...دوباره ناراحتي...چقدر سخته بدوني تو فاصله چند كيلومتري ات هست، ولي نتوني ببيني اش. شايد به نظرتون مسخره بياد، ولي انگار بوش رو حس مي كردم –اگه تا حالا كسي به من اين حرف رو  مي زد، به ريش نداشته اش مي خنديدم، ولي حالا... -  

از شانس بد من،‌ مريم –دختردائي جان- كه باهاش قهر هم بودم-اون هم براي خودش داستاني داره- ،‌ كه يا يكي از پسرهايي كه اونجا بود، داشت مي رفت بيرون تا اعلاميه فوت و ... چاپ كنند، بهم گفت بيا با من،‌ من خوشم نمي ياد با اين پسره تنها باشم!!! گفتم من نمي يام. گفت مگه كاري داري؟ آخه چي مي تونستم بهش بگم؟ رفتم باهاش. ولي خيلي اعصابم خرد بود. همش نگران بودم كه نكنه خانم ايكس بياد و من نباشم. كار ما تا حدود ساعت 12 ظهر طول كشيد. تازه هنوز همه كارها تموم نشده بود، كه زنگ زدند و گفتند كه جنازه رو دارند ميارن خونه، سريع برگرديد. وقتي برگشتيم، حدود 12.5 بود. من اول رفتم پيش دائي و داشتم باهاش حرف مي زدم، كه يهو دختر خانم ايكس رو ديدم. يه دفعه حس كردم قلبم وايساد. چند ثانيه طول كشيد تا تونستم عكس العمل بعدي رو نشون بدم. سريع رفتم پيشش و اولين سوالي كه ازش پرسيدم اين بود كه مامانت كو؟  گفت تو خونه هست. نمي دونين اين فاصله تقريبا 20 متري رو من چطوري دويدم. تو اون لحظات هيچ فكري از تو ذهنم خطور نمي كرد، هيچي...فقط دوست داشتم زودتر اون ثانيه ها بگذره. تا رسيدم، چند تا خانم مشكي پوش رو ديدم. تو يه ثانيه كه همه رو  از زير ذره بين گذروندم، قيافه همه برام آشنا اومد، جز يكي. راستش رو بگم،‌ قيافش درست يادم نبود، اما نمي دونم چي شد كه حدس زدم كه بايد خودش باشه. حالا اين كفش من هم –چون ساقدار هست و تازه چند روز بود كه خريده بودمش- گير داده بود و از پام در نمي اومد!!! ديدم بلند شد وايساد برام، ولي هنوز كفشم گير داده بود و در نمي اومد. وقتي رفتم تو بغلش، هيچ حرفي نمي تونستم بزنم. اين وسط فقط صداي گريه بود كه شنيده مي شد. اون گريه مي كرد،من گريه مي كردم... اون گريه مي كرد،من گريه مي كردم...واقعا هنوز نمي دونم اون گريه ها براي فوت اكبر بود يا براي دوري 7 ساله ما...

نمي دونم چقدر طول كشيد...يه ربع؟...بيست دقيقه...فقط اين وسط تونستم بهش بگم دفعه آخري كه ديدمتون، سر فوت بابابزرگ بود، دفعه بعدي سر فوت اكبر، نمي خوام دفعه بعد كه مي بينمتون،‌يكي ديگه مرده باشه....بعد كه تازه سرمو از رو شونه اش برداشتم، تازه به صورتش دقت كردم. چقدر تو اين چند سال پير شده بود...چقدر شكسته شده بود....

ما فقط يك روز با هم بوديم. هزار تا حرف نگفته براي هم داشتيم...هزارتا...اما مگه وقت مي شد...

خانم ايكس فقط يك روز تهران بود...بعد از دفن اكبر سريع برگشتند شيراز. خوب مادرشوهرش مريض بود. نمي تونست تنهاش بذاره. من باز هم تنها موندم و هزار تا غصه. اما اين دفعه فرق مي كند. اين دفعه خيلي فرق مي كنه...من اميدوارم...واقعا اميدوار...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت   توسط آسموني | 

سلام. نمي دونم چه حكمتي هست كه همه بالاخره مي تونن غم دوري و جدايي رو يه جورايي تحمل كنند. از اكبر بگم كه حالا كه حدود 11 روز از رفتنش مي گذره،‌ اوضاع داره كم كم عادي مي شه...عملا بجز خانواده اش و مخصوصا مادرش همه تقريبا اين قضيه رو پذيرفته اند و با خاطراتي كه از اكبر داشتند، سر و كار و زندگي شون برگشتند. اين وسط فقط خاله هست كه هنوز كه هنوزه سر خاك اكبر مي گه " مادر، ‌هنوز باور نمي كنم كه رفتي...". اكبر خدا بيامرزتت. وقتي كه بودي، اينقدر آروم بودي،‌ ولي وقتي كه رفتي، ....

بگذريم. حالا كه تقريبا مراسم ها تموم شده،‌ آدم مي تونه با فراغ خاطر اون چند روز رو مرور كنه...و خاطرات خوبي كه ميون اين همه خاطرات بد به زور خودشونو نشون مي دادند. خاطراتي كه اگه توي موقعيتي ديگه به وجود مي اومدند، همه از زور خنده و شادي مي مردن، ولي تو اين موقعيت نه درست بود و نه كسي حوصله اش رو داشت. فقط تو همه اون شرايط،‌ يك سوال تو ذهنم بود. اونم اينكه واقعا با مرگ اكبر خنده و شادي از فاميل ما رفت؟ و اصلا چرا بايد اين اتفاق مي افتاد؟ بگذريم....بذاريد خاطره اون عزيز رو براتون تعريف كنم...شايد به نظرتون چيز هايي كه مي خوام تعريف كنم،‌ خيلي مسخره باشه. ولي تو رو خدا نظر واقعيتون رو بهم بگيد.

من يه دايي دارم كه حدود سال 77-78 شيراز زندگي مي كرد. و تو يكي از وزارت خونه ها مثلا يه پست مهمي داشت! دائي جان قصه ما يه راننده اي داشت، به نام آقاي ايكس!!!!. آقاي ايكس هم براي خودش خانواده اي داشت. اولين باري كه من ايشون و خانواده شون رو ديدم، سال 78 بود،‌ وقتي كه بابابزرگ فوت شده بود و بعد از مراسم هاي هفت و ... تو هر شهري كه بچه هاش بودند، براش مراسم گرفتيم. توي مراسم هاي بابابزرگ تو شيراز بود كه من خانمي رو ديدم كه اصلا نمي دونستم كيه؟ ولي خيلي خوش برخورد بود و تو اون وضعيت كه مامان اينها همه حالشون بد بود، همه كارها رو انجام مي داد. بعدا كاشف به عمل اومد كه ايشون خانم آقاي ايكس هستند. بعد از مراسم هاي شيراز رفتيم يزد و خانم ايكس هم اونجا باهامون اومدند. خودم نمي دونم چرا؟ ولي من شديدا شيفته اخلاق،‌رفتار و منش اين خانم شدم. البته بگم ها! من اصولا خوب بلد نيستم توصيف كنم. براي همين گيلدا جان، شايد از طرز توصيف كردن من خيلي خوشت نياد! ولی تو چهره این زن تو نگاهش یه چیزی بود که اون رو از بقیه متمایز می کرد. تقریبا اون رو به اندازه مامان دوست داشتم. هر دوتاشون برام محترم بودند. هر دوتاشون برام بت بودند و هردوتاشون نمونه کامل یک خانم و یک مادر بودند. (گرچه خانم ایکس وقتی ۱۴-۱۵سالش بوده ازدواج کرده و یکسال بعشد هم دخترش به دنیا اومده و کلا جوون تر از خودش نشون می ده). خلاصه...تو راه يزد، من و خانم ايكس!!!با هم تو يه پاترول بوديم. بگذريم كه اين راه 5-6 ساعته يزد تا شيراز براي من شيرين ترين مسافرتي بود كه تا اون زمان (و نيز بعد از اون) رفته بودم. تو اين 5-6 ساعت من و خانم ايكس مدام تو سر و كله هم مي زديم. طوري با هم رفيق شده بوديم كه تو يزد همه فكر مي كردند من دختر خانم ايكس هستم!!! هنوز بعد از گذشت 7 سال از اون زمان، تك تك اون لحضه ها، اون گيلاس پرت كردن سمت ماشين پسرها، اون جوراب ها رو بستن تن آينه بغل ماشين،‌...همه و همه با جزئيات يادم هست. ما فقط حدود يك روز يزد بوديم،‌ ولي خاطره خانم ايكس تا مدت ها آرامش رو از من گرفته بود. روزي كه داشتيم تو يزد از هم خداحافظي مي كرديم،‌يادم نمي ره. من نتونسته بودم جلوي جمع برم و از ش خداحافظي كنم،‌چون مي دونستم هر لحظه ممكن هست گريه ام بگيره. ولي اون خيلي محكم و با طمانينه (اگه درست نوشته باشم!!!) اومد و خداحافظي كرد...نمي تونم چي تو وجود اين زن سي ساله بود كه من اينقدر شيفته اش شده بودم...دقيقا چهل روز بعد، سر مراسم هاي چهلم بابابزرگ من با دائي جان اينها رفتم شيراز. حدود دو هفته. حتما مي دونيد كه تمام بهونه هاي من براي شيراز رفتن الكي بود و من به هيچ كس هم نمي تونستم بگم كه من چقدر اون زن رو دوست دارم. اونم به دو دليل اصلي. اول اينكه اصلا عرف نيست كه يه دختر 15-16 ساله از يه زن خوشش بياد. چون همه فكر مي كنند اولا عشق فقط مال دختر پسرهاست و ثانيا اينكه همه هزار جور فكر ناجور مي كنند، دوم هم اينكه بهر حال اون زن اون موقع زن راننده دائيم بود. گرچه خدا شاهده هيچ وقت براي من مقام و رتبه آدم ها مهم نبود، ولي بقيه...؟؟؟؟ تو اون دو هفته اي كه من شيراز بودم، خيلي اون خانم رو نديدم، چون دائي اينها خيلي خوششون نمي اومد كه با راننده شون برن بيرون و ....بگذريم. ولي من هنوز كه هنوزه، هر روز اين اعتقادم بيشرت مي شه كه اون خانواده، با همه مشكلات مالي كه داشتند، خيلي خانواده آبروداري بودند. خلاصه اينكه تو اون دو هفته ما يه بار خانوادگي رفتيم بيرون شام خورديم و يه شب هم من خونه اونها موندم و رسما با دو تا دخترش (كه بزرگتره دو سال از من كوچيك تر بود) آشنا شدم. هيچ وقت يادم نمي ره روزي رو كه مي خواستم از شيراز برگردم. يادمه وقتي از همه جدا شدم،‌دو ساعت آروم و بي صدا گريه كرده بودم. من كاملا مطمئن بودم كه ديگه هيچ وقت اون زن رو نخواهم ديد (چون دائي جان داشت منتقل مي شد تهران) و كامل خودم رو قانع كردم كه بايد براي هميشه اسمش رو از ذهنم پاك كنم....

 

چون خیلی طولانی می شه و حوصله تون سر می ره باقی اش رو توی پست بعدی براتون می گم...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت   توسط آسموني | 

سلام. حدود هشت روز از اون روز كذايي گذشته. كم كم داره همه چيز آروم مي شه. همه دارن غم از دست دادن اكبر رو باور مي كنن. ديگه كسي جيغ نمي زنه،‌خودشو نمي زنه، داد نمي زنه.... اما مامانش هنوز غصه داره...حق هم داره ...غم از دست دادن پسر بزرگ، كم غمي نيست...مامان و ماماني و كلي فاميل ديگه هنوز خونه شون مي رن و ميان. من و خواهري هم هر روز دم افطار مي ريم اونجا، چند ساعتي هستيم و بعد يا همون جا مي خوابيم، يا مي ريم خونه داداشي و اونجا مي خوابيم...بعد از دو – سه روز كه اومدم سركار،‌كم كم دارم به حال عادي بر مي گردم...

اين چند روز خيلي سخت گذشت...خيلي...از كم خوابي هاش بگم يا از روزه بودن و از تشنگي مردن، يا از يك هفته غذا نخوردن...هنوز كه هنوز هست، هيچ مرغ و گوشتي از گلوم پايين نمي ره. نمي دونم چرا؟ فقط خرما و نون و پنير شده غذايي كه من رو سر پا نگه مي داره. ديروز رفتم دانشگاه. كلي مشق و تمرين براي هفته ديگه دارم، ولي كو حوصله؟ اما اين وسط، يه سري اتفاق هاي خيلي خيلي خوب هم براي من افتاد. مهمترينش ديدن عزيري بعد از گذشت 7 سال بود. قضيه اش طولاني هست. بعدا اگه حال داشتم، براتون مي گم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم مهر 1385ساعت   توسط آسموني | 

دوشنبه هفته پيش بعد از سحر حدود 5.5 بود كه تازه خوابم برده بود. گيج خواب بودم. هزار تا كار داشتم كه بايد انجام مي دادم. اولي اش اين بود كه از سرويس 7:10 صبح جا نمونم. بايد مي رفتم شركت. تازه 12 ظهر بايد بر مي گشتم دانشگاه. تا 7 شب كلاس داشتم. شب قبلش با خواهري نشستيم دو ساعت حلوا درست كرديم. نمي دونم چرا، ولي شايد خدا مي خواست كه اولين حلواي اكبر رو من و خواهري درست كنيم...

صبح تازه نيم ساعت بود كه خوابم برده بود. گيج خواب بودم و تو فكر هزار تا كاري كه بايد اون روز انجام مي دادم. يهو موبايلم زنگ زد. گيج بودم. فكر كردم زنگ ساعتشه...ديدم از خونه زنگ زدند. كاملا مطمئن بودم كه ساعت 8-8:30 هست و من از سرويس جا موندم. ديدم خواهري از شمال هست. گفت كجايي؟ گفتم: خونه.گفت خوابي؟ گفتم آره...گفت ببين مامان اينها راه افتادند اومدند تهران. با خونسردي گفتم چرا قبلا نگفتند؟ گفت همين جوري ديگه، گفتم حالا كي ها اومدند؟ گفت مامان و بابا و ماماني و خاله و شوهرخاله. تعجب كردم. همه با هم؟ گفتم: مگه چيزي شده؟ گفت نه، اكبر يه كم حالش بد شده. رفته بيمارستان. گفتم: باشه و خداحافظي كردم. دو دقيقه بعد خواهري گفت: آسموني، يه چيزي شده. الان تازه 6 صبح هست. دوزاري ام افتاد. هيچ فكري از تو ذهنم عبور نمي كرد. فقط استرس. سريع زنگ زدم براي داداشي. با اولين زنگ گوشي رو ورداشت. ديگه بيشتر ترسيدم. گفت هيچي نشده...خواهري زنگ زد براي مامان. تو راه بودند. يهو ديدم خواهري داره گريه مي كنه و مي گه اكبر مرد...نغمه و فاطمه هم ترسيدند و بيدار شدند...من هيچ عكس العملي نشون ندادم. هميشه اينجور وقت ها لال مي شم. بدون حتي يك كلمه حرف. خواهري گريه مي كرد. سريع لباس پوشيديم و رفتيم خونه خاله. 6:30 صبح، دايي ها و زندايي ها و همه بچه ها اونجا بودند. ديدم خاله يه گوشه افتاده،‌ زار مي زنه و مي گه چرا سياه پوشيدي؟ مگه عروسي پسرم نيست؟ چرا آرايشگاه نرفتي؟....

نمي خوام ناراحتتون كنم. خيلي سخت هست...خيلي...خيلي...اين چند روز همش درگير مراسم ها بوديم... روزي كه جسد رو آوردند خونه... واي چه روزي بود. وقتي داشتند جسد رو بر مي گردوندند تو آمبولانس،‌ از جلوم رد شد. نمي دونم چرا؟ ولي پاهام شل شد،‌افتادم رو زمين و زار زار گريه مي كردم. تو اون وضعيت كسي نبود كه من رو جمع كنه...مگه مهم بود؟ مهم اكبر بود كه داشتند مي بردنش توي آمبولانس. روز هاي خيلي بدي بود. به خصوص اينكه من روزه هم بودم... روز دفنش كه عاشورا شده بود. باباش براش اذان مي گفت. خاله و ناهيد حدود يك ربع توي قبر بودند و بيرون نمي اومدند.  برادرها و خواهرش دور قبر رو گرفته بودند. مگه مي شه توصيف كرد اون صحنه ها رو؟...خيلي بد بود. اميدوارم خدا براي هيچ كس نياره...براي هيچ كس...

هزار تا كار داشتم، هزار تا...مي خواستم براتون از خاطرات پارسال بگم...از 16 مهر 84..از همه اون روز هايي كه هزار تا خاطره برام داشت... ولي نشد...16 مهر 84 نقطه عطف زندگي من بود و حدود يك سال بعدش، نقطه عطف روحي من...حالا كه چند هفته قبل از فوت اكبر نگاه مي كنم، يه دختر 22 ساله رو مي بينم كه ذهنش شديدا درگير مسائل پيش پا افتاده بود. سرو كله زدن با هم خونه اي هاش...بي خيال...اصلا حوصله اش رو ديگه ندارم...

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مهر 1385ساعت   توسط آسموني | 

سلام. شرمنده ام كه بي خبر نيومدم...خبر كوتاه و تكان دهنده بود: "اكبر مرد"...همين...به همين سادگي...به همين راحتي...از دوشنبه صبح تا همين ديروز غروب درگير مراسم هاش بوديم... واي خداي من، چقدر سخته از دست دادن پسرخاله 25 ساله...اصلا حالم خوب نيست. فقط همين چند خط رو نوشتم تا در جريان باشيد...بعدا كه حالم بهتر شد، براتون مي نويسم...

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم مهر 1385ساعت   توسط آسموني | 

سلام...خوبين؟ خوشين؟ خوشم مياد كه دو روز هم كه من نيستم، كسي سراغم رو نمي گيره!

پنج شنبه از صبح كله سحر (10 صبح) تا حدود 1.5 بعد از ظهر عين زن هاي خونه دار، هي شستم... هي ساويدم...هی شستم...هی ساویدم... يه بطري وايتكس تموم كردم تا خونه كمي رنگ و رو گرفت. ظهر ديگه رسما فوق ليسانس خواهري درست شد و اون با من هم دانشگاهي شد. عصر با داداشي اينها رفتيم خونه دايي كاظم افطاري. همه بودند...خيلي خوش گذشت...خيلي وقت بود كه دلم لك زده بود براي مهموني هاي خانوادگي. فقط كاش مامان اينها هم بودند...پرسپوليس هم كه گل كاشت و روي ما رو سفيد كرد. مرجان هم از شيراز اومده بود...خلاصه كه همه چي خوب بود...آخر شب هم اومديم خونه داداشي...فرداش بعد از سحر تا 12.5 ظهر خواب بوديم!! بعد از افطار هم با ميثي و خواهري و ناهيد رفتيم استخر. خيلي خوب بود. واقعا كه خوش گذشت. مخصوصا اينكه ايندفعه كِرال رو خيلي خوب مي رفتم. دوچرخه ام هم بهتر شده و جرئت مي كنم كه از سرسره تو عميق بپرم و داد نجات غريق هم در نياد. گرچه هنوز دوچرخه رو هنوز خيلي خوب نمي رم... شنبه هم كه صبح رفتم بانك پارسيان، براي كاري...9:05 كه تو بانك بودم، شدن نفر 84 . من كه هنوز گيج خواب بودم، اصلا حوصله تو نوبت وايسادن رو نداشتم، بي خيال بانك و پول و هر چيزي كه تو مايه هاي اينها هست شدم و رفتم شركت. غروب هم حدود 5:30 راه افتادم اومدم خونه. خواهري لوبياپلو درست كرده بود. واي كه چقدر خوشمزه شده بود...خواهري ديروز رفت سر كلاس فوق ليسانس نشست. خدايا! فقط مي تونم بگم خيلي ماهي...خيلي..خيلي دوستت دارم...كاش كاش كاش بتونم يه كمي بهت نزديك بشم...  

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم مهر 1385ساعت   توسط آسموني | 

واي كه چقدر سرم درد مي كنه... يك شنبه صبح حدود 9 رفتم شركت و 4 هم برگشتم. خيلي خيلی سرم درد مي كرد. سر راه رفتم و كلي براي خونه خريد كردم. چيكار مي شه كرد؟ آدم كه تنها باشه، مجبوره همه اين كارهاي خرید رو خودش انجام بده. اگه گفتين براي من سخت ترين كار چي هست؟...يه كم فكر كنين....يه كم ديگه.... يه كم بيشتر....اي بابا ابن كه اين همه فكر كردن نداره... معلومه ديگه... غذا درست كردن... من حاضرم دو تا گوني (واحد يه عالمه ظرف چي هست؟) ظرف بشورم،‌ولي وقتي كه حسش رو ندارم،‌كسي بهم نگه پاشو  شام درست كن. البته بگم ها...اگه سر حال باشم، ‌واقعا غذاهايي كه درست مي كنم محشره!!! اما حالا كه خواهري هم پيش من هست،‌ ديگه مثل قديما نمي شه همش نون و پنير خورد و كسي هم نفهمه!!!! هي... اي روزگار...اي بيچاره آسموني...

آها يه چيزي تو پست قبليم يادم رفت كه بگم... اونم اينكه شمال كه بودم،‌اصلا عروسي نرفتم (اينش ديگه نوبره والا!) آخه سميه اينها كه اومدند، نمي شد تنها بذاريمشون و بريم عروسي،‌ البته بابا و داداشي رفتند عروسي،‌ولي من نه!!!! براي همين بود كه هيچ چي از عروسي نداشتم بگم. البته بگم ها... شب عروسي (همون شبي كه هي تصادف مي كرديم!) از جلوي تالار عروسي رد شديم و يه لحظه عروس و داماد رو ديديم...

ديروز كلاس هام شروع شد. صبح رفتم نامه خواهري رو دادم دانشگاه، بعد با غزاله داشتيم مي رفتيم بازار رضا تا فلش براش بخرم كه يهويي مومن زنگ زد كه كجايي كه كلي كار داريم. پاشو بيا شركت. بهش گفتم نمي يام، ولي بعد استرس گرفتم كه نكنه كاره تموم نشه و ضايع بازي بشه. هيچي ديگه،  من هم غزاله رو پيچوندم و رفتم شركت. تا ظهر با مومن به يه جاهايي رسونديمش و بقيه اش رو دودر كردم و رفتم دانشگاه...نمي دونم چرا سر كلاس دلم گرفت؟ حس اينكه اين آخرين ترمي هست كه دارم درس مي خونم، خيلي عذابم مي ده... خيلي حالم گرفته شد... آخه من هنوز 23 سالم نشده... الهام سر كلاس مي گفت كه درسمون تموم شد،‌ بيا بريم يه فوق ليسانس ديگه بخونيم. گفتم عجب آدمِ .... هستي ها . مگه مريضيم...مي ريم مي شينيم دكتري مي خونيم خوب! البته دكتري هم دردسرهاي خودشو داره... چند سال ديگه تنهايي، همون چيزي هست كه باعث مي شه هي تافل امتحان دادنم رو عقب مي اندازم...الان اصلا آمادگيش رو ندارم... من تازه بعد از يك سال دارم يه كم جا مي افتم...نمي دونم والا...چقدر امروز سر درد دلم وا شده...

ديشب هم كه از دانشگاه حدود 7 شب رسيدم خونه... افطاري رو تو دانشگاه خوردم...خونه كه اومدم، از سردرد داشتم مي مردم... خدا پدر مادر خواهري رو بيامرزه كه غذا درست كرده بود...

آها... حالا كه اينهمه غر زدم، بذاريد اين رو هم براتون بگم...من خيلي آدم مسلوني نيستم... مثل خيلي ها... راستشو كه بخوام بگم، تا يه سال پيش (و شايد حتي همين الان) خدا رو فقط تو روزهاي سختي مي ديدم... وقتي كارم گير مي افتاد،‌ دعا مي كردم، گريه مي گردم، نذر مي كردم... خلاصه هر كاري كه كارم راه بيفته...بعدش هم يادم مي رفت كي كارم رو راه انداخته...من از پارسال،‌دقيقتر بگم،‌ از اول مرداد 84 روزهاي فوق العاده بدي رو مي گذروندم...خيلي بد، هر چي اومد هم بدتر شد،‌تا حدود 16 مهر،‌ من روزهاي خيلي سختي رو مي گذروندم...حتي سخت تر از فوت بابابزرگ –كه تمام زندگيم بود-.... به هر دري كه مي زدم، بسته بود، گرچه با خودم عهد كرده بودم كه تا هزار تا در بسته نديدم،‌ از تلاشم دست برنمي دارم، ولي واقعا تو اين مدت خرد شدم. نمي دونم چه كار خوبي كرده بودم ‌يا كدوم يك از دعاهاي مامان مستجاب شد كه يهو در عرض دو روز همه گره ها باز شد...شايدم خدا يكبار ديگه جوابم رو داد تا ببينه كه من آخرش آدم مي شم يا نه؟...الان حدود يكسال از اون روزها مي گذره...هنوز كه هنوزه من خدا رو شكر مي كنم...امروز فكر مي كردم كه من يكسال پيش اين روزها چه حالي داشتم؟...شهريور امسال مشابه همون قضيه من براي خواهري تكرار شد...دقيقا همون استرس ها...همون نگراني ها...همون...خدا يكبار ديگه هم معجزه اش رو به ما نشون داد...من چي مي تونم چي بگم... در برابر اين همه مهربوني...جز اينكه هر لحظه فقط خدا رو شكر كنم...

هفته پيش كه شمال بودم، مامان مي گفت چند روز پيش رفتم سر خاك بابابزرگ... گفتم: بابا، همه ميان از تو مي خوان حاجتشونو از خدا بگيري، تو هم مي گيري... حالا كه يكبار كار نوه ات گير افتاده...حالا كه بچه ات ازت مي خواد، اينكار رو براش نمي كني؟... يه لحظه به دستم نگاه كردم...موهاي دستم سيخ شده بود...

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مهر 1385ساعت   توسط آسموني | 

سلام...سلام... جاتون خالي... خيلي بهم خوش گذشت...اصولا خونه رفتن خيلي خوش مي گذره، چه عروسي باشه، چه نباشه... چهارشنبه حدودا 5.5 بعداز ظهر راه افتاديم. حدود 9.5 كه داشتيم مي رسيديم خونه، زنگ زديم به مامان كه براي خونه چيزي مي خواي يا نه؟ كه همون موقع مامان گفت كه تنهاييد؟ كسي باهاتون نيست؟ گفتيم نه! گفت سميه اينا هم دارن ميان... تا اينو شنيدم، به داداشي گفتم سرِ خر رو بچرخون برگرديم  تهران، سميه داره مياد شمال!!! سميه داستاني داره براي خودش...اولين باري كه ديدمشون شب كنكور سراسري سال 80 بود كه نذاشتند تا يك بعد از نيمه شب بخوابيم... از همون موقع من بد و بيراه به سميه مي گفتم! سميه يك سال از من كوچيك تر هست. ولي وقتي 13 سالش بوده ازدواج كرده، و اصلا تو خونه شوهرش ديپلم گرفت. شوهرش حدود 15 سال از خودش بزرگ تر هست، ليسانس صنايع و كلا مرد زندگي هست. ولي فلسفه اين رو كه يه دختر 13 ساله رو براي ازدواج انتخاب كرد، هيچ كس دقيقا نفهميد...خلاصه اينكه شب كنكور استرس ما رو دوچندان كردند... ولي از اون روز رابطه خانوادگي ما با اينها بيشتر شد و كم كم خيلي با هم صميمي شديم... سميه دختري هست كه خيلي خيلي زبون داره – و البته از نظر من كمي هم پر رو هست- با همين زبون ريختن هاش خودشو تو دل مامان خيلي جا كرد... و واقعا مامان اونو دختر خودش مي دونست... البته بگم سميه همچين دل خوشي از شوهرش نداشت و اصولا اختلاف سن زياد، اين فاصله ها رو هم ايجاد مي كنه... سميه هم ماها رو جاي خواهرهاي نداشته اش محسوب مي كرد و واقعا سال 80-81 خيلي روزهاي خوبي رو با هم داشتيم. سر عروسي داداشي سال 81 هم كلي ماجراهاي خوب و خوش با هم داشتيم... بعد از مدتي بخاطر  فاصله سنی كه شوهرش با اون داشت و مخصوصا كه اون ديگه بعد از ديپلم درسش رو ادامه نداد،‌ تصميم گرفتند كه بچه دار بشن. من حدودا دو سال نديده بودمش، ولي دورادور خبرهايي ازش داشتم، كه الان دو تا پسر داره!!!

خلاصه؛‌بگذريم...آقا... تا مارسيديم خونه، 5 دقيقه بعد هم اونا رسيدند... واقعا كه خودش يه زلزله 7 ريشتري بود، دو تا بچه اش هم هر كدوم 7.5 ريشتر. واقعا حالم دیگه از هرچي بچه بود، بهم خورد. بچه هاش سروصدايي داشتند كه نگو. بدترين جاش اينجا بود كه بچه كوچيكش كه تازه 11 ماهش هست،‌شب ها يك شب مي خوابه و صبح سر ساعت 7 صبح بيدار می شه و اینقدر گریه می کنه تا همه بیدار بشن!!!! پنج شنبه رو تونستم تحمل كنم. خیلی درد داره كه آدم تو خونه خودش هم نتونه بخوابه!!! عصري با سميه و پسر بزرگش و خواهري رفتيم دريا... جاي بد كار اين بود كه يه جا تو ترافيك شديد،‌ يه بچه پررو همش مي خواست راه من رو بگيره،‌من هم اصلا بهش راه نمي دادم، آخرش هم رفتيم تو مايه هاي مماس بازار آينه و زدم آينه اش رو جمع كردم، آينه خودم هم خم به ابرو نياورد!!! آخر شب هم كه سميه پشت رل ماشين خودشون نشسته بود، اومد جلوي من افه خركي بذاره – آخه به من مي گفت چرا با اضطراب رانندگي مي كني؟ (كه بعدا فهميدم منظورش آروم رانندگي كردنه! كه اونم اين داداشي پدر ما رو درآورده و اصولا ديگه عادت كردم آروم رانندگي كنم و موقع رانندگي جوگير نشم)- خلاصه كوبوند بغل يه 405. البته هيچ كدم چيزيشون نشد، ولي اين وسط سميه يه چيزايي ياد گرفت! جمعه 7 صبح كه بيدار شديم!!! من ديگه گريه ام گرفته بود. به سميه مي گفتم تو رو خدا فقط اين بچه ات رو ساكت كن!! ظهر با بابا رفتم بالاي پشت بوم! و دفترهاي دبستانم رو آوردم پايين... واي كه چقدر خاطره هام زنده شد!!! عصر هم همه + محسن (پسرخاله جان) برگشتيم تهران. حدودا 12 شب رسيديم...

+ نوشته شده در  شنبه یکم مهر 1385ساعت   توسط آسموني | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست / هر کسی نغمه خود خواند و آهسته رود / صحنه پیوسته بجاست / خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد...

روزها از پی هم می گذرند... هر روزی که می گذرد فرصتی برای خوبتر شدن را از دست می دهیم. روزهایم را اینجا می نویسم تا یادم نرود چه فرصت هایی را از دست داده ام. یادم نرود تلاش را...کوشش را.... و رسیدن به هدف را.

آرزوهایت را جایی یادداشت کن. خدا یادش نمی رود، اما تو یادت می رود چیزهایی که امروز داری آرزوهای دیروزت هستند...

نوشته های پیشین
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
پیوندها
الهام
كوكو خانم
ساينا و سام
دختر مشرقي
تیتیش (مریم)
گیلاس خانومی
ناگفته هاي تارا
نوشي و موشي
گل من (مينا-1)
حرف دل (مينا-2)
آواي درون (هورا)
دختر ارديبهشتي
قصه من (ياسي)
بي مخاطب (رها)
دنياي ماريلا (مریم)
روسری آبی (ری را)
مرباي شيرين (گيلدا)
آیلین و زندگی (آیلین)
آسمان آبي (ساندي)
کاغذ بریده ها (خانی)
عادت مي كنيم (نازنين)
ما هنوز اميدواريم (آرزو)
سوالاي دندوني ( سارا)
دانشجوي بدبخت (نجمه)
زندگي من و تو (پشمالو)
يادداشت هاي من (آزي)
زير خط خوشحالي (ميلاد)
زندگی شیرین من (غنچه)
هفت روز هفته هایم (مژده)
دل نوشته هاي ماهك و پيشول
آرامش سكوت (فرشته مهربون)
فقط براي بچه هاي باحال (هليا)
خنده هاتون از ته دل و ... (گلناز)
روزهای گرم باتو بودن(نامزد بازی)
زير آسمان غربت (دختری از جنس بهار)
جوراب پاره و انگشت آزاد (دختر ارديبهشتي)
Pinger
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان