تبليغاتX
حرفها و ناگفته هاي من
يه دوستي بهم مي گفت چرا كارهاي روزمره ات رو نمي نويسي؟ ديدم حرف بدي نمي زنه...

اين يكي دو روز كه برگشتم، دوباره كم كم به اين محيط عادت كردم. شب اول خيلي برام سخت بود. خيلي گريه كردم. ولي حالا بهترم. شنبه شب كه تازه رسيدم، رفتيم و قراردادمون رو براي يك سال ديگه تمديد كرديم. بماند كه من چقدر سر تمديد قرارداد حرص خوردم. ولي فقط 25 هزار تومن روي قراردادمون اضافه شد. اميدوارم كه سال ديگه با خواهري تنها خونه بگيريم و بتونيم از اين بچه هاي ... () جدا بشيم. (توجه: سه تا  برای سه تا هم خونه ای و دو تا برای من و خواهری)

يك شنبه كه رفتم شركت، اصلا حال كار كردن نداشتم. غروب هم زود پاشدم و اومدم خونه. ولي شب حدود 7-8 با خواهري رفتم بيرون و كفش خريدم. خدا رو شكر كه پيروزي بازي اش رو برد. وگرنه حوصله نغمه رو نداشتم كه باهاش كل كل كنم. دوشنبه عصر هم با خواهري رفتيم و اون عكس 4*3 گرقت. جالبش اين بود كه عكس فوريِ 15 دقيقه اي رو حداقل 24 ساعت بعد آماده مي كنند!!!! شب كه اومديم خونه، به بچه ها و خواهري گفتم پاشيد بريم سينما – به نام پدر. اينقدر بي حس و حالند كه حال آدم رو مي گيرن. نيم ساعت داشتند فكر مي كردند كه بريم يا نه، آخرش نرفتيم!!!

راستي از امشب سيستم دراز و نشست رفتنمون رو راه انداختيم...

آها يه چيز ديگه اينكه ما چهارشنبه عصر (يعني همين امروز كه دارم اينها رو مي نويسم) مي ريم شمال... هي نگيد چقدر داري مي ري اونجا. آخه عروسي دعوتيم ( و صد البته هدف اصلي من دلتنگي اي هست كه براي مامان اينها دارم). دعا كنيد سالم بريم و سالم هم برگرديم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385ساعت   توسط آسموني | 

سلام...سلام...سلام... من برگشتم... جاتون واقعا خالي بود. خيلي عالي بود... حيف كه مدتش كم بود. مسخره ام نكنيد. وقتي كه داشتم بر ميگشتم، خيلي عصبي بودم. حوصله كار و درس و ... رو نداشتم. ولي خوب نمي شه كاري كرد... پنج شنبه حدود 7 صبح راه افتاديم تا به ترافيك نخوريم. ولي مگه شد... نتيجه اين شد كه از جاده فيروز كوه رفتيم. این هم عکس پل ورسک ... جالب اين بود كه با دوربين شكاري كه داشتيم، ديديم روي پل ورسك اين جمله نوشته شده: ".....، خدا يكي، ميهن يكي" كه كاشف به عمل اومد كه اصلش اين بوده:‌"شاه يكي، خدا يكي،‌ميهن يكي" كه اولش رو خط زده بودند! چند تا عکس از طبیعت تو جاره هم براتون گذاشتم: جاده فیروز کوه-1  جاده فیروزکوه-2

همون پنج شنبه از فرصت استفاده كرديم و رفتيم دريا. جاتون خالي. خيلي باحال بود. دريا خيلي موج داشت...پنج شنبه شب تا صبح بارون اومد، اونم چه باروني... طوفان شده بود... صبح همه خيابون ها پر آب بود...جمعه بازم رفتيم دريا كه بريم تو آب. ولي ديديم چادرها رو بالا كشيدند و پرچم سياه زدند... ما هم عين پر رو ها با لباس رفتيم تو آب...چقدر حال داد... موج دريا اينقدر شديد بود كه ما رو راحت 5-6 متر پرت مي كرد سمت ساحل... دریای طوفانی

از اون روز تا اين جمعه كه من اونجا بودم، ديگه نرفتيم دريا. چون كل هفته باد و بارون و سرما بود... پنج شنبه كه اينقدر سرد بود و من هم زير بارون خيس شده بودم، با يه لباس كاموايي و پتو بازم داشتم مي لرزيدم.

داداشي و خواهري اينها شنبه 6 غروب راه افتادند و اومدند تهران و من موندم. آخ كه چقدر دلم لك زده بود براي چند روز تنها و بدون دغدغه خاطر شمال موندن... غروب آذر و آزاده (دخترعموها) و زن عمو اومدند خونه ما و آذر شب موند. يكشنبه رفتم آموزش و پرورش براي ثبت نام فاطي (دختر خاله جان). ولي يه آدم هاي احمقي اونجا بودند كه حرف حساب حاليشون نبود. ظهر هم آذر و آزاده پيش ما بودند. شام هم عمو اينها همه اونجا بودند. دوشنبه دوباره رفتم دبيرستاني كه توش درس مي خوندم و با معاون اونجا كه باهام خيلي رفيق هست،‌ كار فاطي رو راه انداختم. سه شنبه هم رفتيم و رسما ثبت نامش كرديم. چهارشنبه عصر رفتيم خونه خاله. خيلي اونجا خوش گذشت. بارون خيلي شديد شده...پنج شنبه صبح هم با آزاده رفتيم دانشگاه ليسانس خواهري و اون گواهي اي رو كه مي خواست و بهش نمي دادند رو ظرف يك ساعت گرفتم. ولي عجب باروني بود خدائيش ها... مامان اسمم رو گذاشته آجيل مشكل گشا!!! بعد با مامان رفتيم بازار...جمعه عصر هم كه زن عمو و بچه ها اومدند پيش ما. شنبه هم حدود 11 راه افتادم و امدم تهران خراب شده!

چقدر دلم هواي شمال رو كرده. شب كه با مامان حرف مي زدم، گفت جات خيلي خاليه. چقدر گريه كردم... بخاطر خودم...بخاطر مامان...بخاطر اين تنهايي...بخاطر اين دوري... آخه مگه من چقدر توان دارم كه اين همه دوري رو تحمل كنم... شب خواهري بهم گفت خيلي دلم برات تنگ شده بود. اين چند روز كه تو نبودي، خيلي بهم سخت گذشت... پس خواهري،‌من چيكار كنم؟ من كه يكسال بدون تو، بدون مامان، بدون بابا تحمل كردم... تو كه اين چند روز همش پيش داداشي بودي. من چي بگم كه اون اوائل داداشي هم ايران نبود...پس ببين من چقدر صبور بودم كه اون همه سختي و تنهايي رو تحمل كردم... خداي من! نذار مامان اينها تنهايي رو حس كنن...بذار دور و برشون شلوغ باشه...نذار مامان حس كنه بچه هاش ازش دورن...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت   توسط آسموني | 

غروب تا رسيدم خونه ديدم در اتاق بازه و كوله پشتي نغمه افتاده دم در. گفتم خدايا باز يه بازي جديد شروع شد. رفتم تو، ديدم نغمه دراز به دراز افتاده، داره از درد گريه مي كنه. نگو كه لنز نغمه از حدود سه ساعت پيش تو چشمش جمع شده بود، و چون دستش كثيف بوده درش نياورده، اين نيم ساعت آخر هم زده چشمش رو حسابي خش انداخته. چشماش قرمزِ قرمز بود و همش اشك مي اومد و درد می کرد. سريع آژانس گرفتيم و با غزاله برديمش دكتر. پيش همون فوق تخصصي كه قبلا خودم رفته بودم پيشش. تو اون هيري ويري اصلا يادم نبود كه اين خانمه دوتا مطب داره و يه روز در ميون مياد توي مطب تو پونك.  خيلي شانس آوردم كه از شانسم اون روز تو پونك بود. وگرنه بدجور جلوي بچه ها ضايع مي شدم.

اين روزها مادر غزاله و خواهرش پيشمون هست. نمي دونم چرا وقتي فك و فاميل بچه ها ميان خونه، من خيلي خوش خوشونم مي شه. با اينكه تو خونه خيلي سروصدا مي شه، ولي خيلي دوست دارم. چون از تنهايي در ميايم (حالا انگار كه ما هم چقدر تنهاييم!)

صبح خيلي اكتيو شدم. رفتم شريف، كلي با استاد مستاد ها صحبت كردم،احتمالا همون استاد خوبه استاد راهنمام مي شه. تا 12 شريف بودم، بعد رفتم شركت. مومن كه دو روزه همايش مديريت و بازاريابي هست و رفته اونجا، چون مقاله هم ارائه كرده. بعد از ظهر بود كه اومد. سي دي همايش رو هم برام آورده. راستي چند روز پيش تو اميرآباد خونه خريده، كشتيم خودمونو تا تونستيم ازش نفري يه بستني ميواي-ژله اي دايتي بگيريم.

فردا صبح دارم مي رم شمال. 25 ام بر مي گردم. آخه تعطيلات تابستوني شركت هست. خيلي كيفور هستم. جاي همتون خالي.

 

پ.ن.1: ديشب هواشناسي گفت كه هوا 5 تا 10 درجه خنك تر مي شه. اين ايده آل ترين حرفي بود كه مي تونستم بشنوم. فقط اميدوارم دريا خراب نباشه و بشه رفت براي شنا.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت   توسط آسموني | 

بالاخره طلسم شكسته شد و من استارتِ تز فوق ليسانسم رو زدم  ... البته با كمك آقاي سين و آقاي شينچون آقاي شين كه تازه از فرنگ برگشته، اكانت دانشگاهش در فرنگ رو داره و مي تونه از بانك هاي اطلاعاتي بزرگ دنيا مقاله هام رو برام راحت پيدا كنه. غروب كمي زودتر از شركت اومدم بيرون و با داداشي رفتيم چند تا آژانس املاكي، براي اجازه خونه. ولي هيچ چيز خوبي پيدا نكرديم.

هيچ اتفاق خاص ديگه اي نيفتاد.   

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت   توسط آسموني | 

مردم خدايا. عجب غلطي كردم كه رفتم كوه، ديگه پا نموند برام. واقعا پام درد مي كنه. ولي من فكر مي كنم كه درد ناشي از ورزش زياد، درد لذت بخشي هست. چون هميشه بهت يادآوري مي كنه كه كم ورزش كردي كه با يه ورزش اين طوري از پا در مي ياي.

كلا ديروز روز مسخره اي بود. هيچ اتفاق خاصي رخ نداد. اما نه... يادم اومد...صبح حدود 3.5-4 بود كه غزاله با مامان و خواهرش از مشهد اومدند و همه ما رو نصفه شبي بي خواب كردند. من كه اينقدر خسته بودم كه اصلا بلند نشدم. تازه در اتاق رو هم بستم تا سرو صداشون و نور اتاق بيدارم نكنه!!!! غروب از آقاي سين (پي نوشت رو بخونيد) جزوه فازي –كه قبلا قولش رو بهمون داده بود- رو گرفتم تا شروع كنم بخونم، بلكه بتونم تو پايان نامه ازش يه استفاده اي بكنم. غروب موقع اومدن به خونه، تا رسيدم پاي پل هوايي گريه ام گرفت، آخه من چطور مي تونستم با اين پاي دردم اون همه پله رو برم بالا؟ يه كم بعد ديدم يه وانتي داره هندوانه و خربزه مي فروشه. از اونجا كه همه خريدها رو خودمون دوتايي انجام مي ديم، يه هندونه 6-7 كيلويي خريدم و با همون پاي دردم بردم خونه!!! آخه يكي نيست بگه مگه تو بيكاري؟ حالا يه روز هندوانه نخوري، مي ميري؟

راستي يه چيزيه كه چند وقته ذهن منو به خودش مشغول كرده. اونم اينه كه اگه يه دختري، دوست پسر داشته باشه، واقعا خانوادش بايد باهاش چه رفتاري بكنن؟ نه، اشتباه نكنيد، من اصلا آدم سنتي نيستم. اما عقيده دارم براي يه دختر 14-15 ساله كه هنوز به بلوغ فكري اش نرسيده، اين يه كار خيلي خظر ناكي هست. خودمون رو گول نزنيم. ما داريم تو ايران زندگي مي كنيم. جايي كه همه نگران آبروي خانواده شون هستند، اونم تو يه شهرستان كوچيك كه هركي هر كاري بكنه، كل شهر خبردار مي شن. اونوقت واقعا بايد با دختري كه رفته تو خطر اين كارا، چيكار كرد؟ تنبيه؟ گذشت؟ محروم كردن؟... اون چيزي كه تو ذهن من بود، كنترل غير مستقيم، محبيت بيشتر خانواده، و عوض كردن مدرسه (و از دوستايي كه ذهن اون رو در اين مسير سوق مي دن) بود. نمي دونم درست بود يا نه؟ ولي حيف كه وقت نشد تا اين روش رو پياده كنيم. باباش فهميد و اون شديدا تنبيه شد. ديشب كه فهميدم، خيلي ناراحت شدم، بخاطر غرور اون دختر كه شكسته شد، بخاطر اون حريم بين اون و پدرش كه شكسته شد، بخاطر... نمي دونم، واقعا اين روش تنبيه درست بود يا نه؟

 

پی.ن.۱: آقای سین یکی از همکارای من هست

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت   توسط آسموني | 

نه بابا! اصلا انگار تنبل شدم رفتم. هر كاري مي كنم مگه مي شه، هر چي مي رم مقاله دانلود مي كنم،‌ انگار وقت نمي كنم كه بخونم. نمي دونم والا ديگه چيكار كنم. فكر مي كنم آخر بايد خودمو تنبيه كنم، بلكه اثر كنه و من از اين تنبلي در بيام!

اين چند روز همين جوري اومده و رفته و من چون كارهاي شركت خيلي زياد بود، اصلا وقت نمي كردم كه بيام و آپ كنم. چهار شنبه 4 تا كتاب خيلي خوب از كتابخونه شركت گرفتم، بلكه اينها اثر كنند و من يه كم برم تو خط درس و مشق، اما چه فايده كه اين هم جواب نداد! پنج شنبه بعد از حدود يك ماه يه سر رفتم دانشگاه. عصر هم رفتيم خونه خاله، شب دوباره برا بچه ها ويندوزشون رو عوض كردم. قرار گذاشتيم بريم كوه. 3 نصفه شب بيدار شديم و راه افتاديم كه بريم كلك چال. بماند كه با نذر و نياز بنزين تموم نكرديم! دقيقا نمي دونم چه ساعتي بود كه توي پارك جمشيديه بوديم. چون من گيج خواب بودم. ولي كم كم خوابم پريد. ام پي تري ام رو در آوردم. 3.5-4 صبح تو تاريكي و تو هواي پاك كوه گوش كردن آهنگ هاي قديمي واقعا محشره. يادمه آخرين باري كه رفتم كوه، حدود 1.5 سال پيش بود، تو نمك آبرود. از اون موقع تا حالا هيچ تحرك خاصي نداشتم. ماهيچه هام كاملا بي حركت شده بودند. واقعا مردم تا رسيدم بالا. بعد از 2 ساعت ديگه نمي تونستم راه برم. بدتر از همه اين بود كه بچه ها گفتن حالا كه تا اينجا اومديم، اين تپه نورالشهدا!!! رو هم بريم بالا. بعد صنايعي رفتار كرديم و گفتيم كه بجاي اينكه مسير دو ساعته رو بريم، مسير يك ساعته (كه البته صخره اي بود) رو بريم. آخرش به غلط كردن افتادم. 20 بار خواستم برگردم، ولي بچه ها مي گفتن يه كم سعي كن تا بريم. بالاخره بعد از حدود 3 ساعت رسيديم بالا. بالا رفتنش يه دردسر، پايين اومدنش يه دردسر ديگه. مگه تموم مي شد. تو راه برگشت، اينقدر كه  پاهام ضعيف شده بود، فكر كنم يه ده باري (حداقل) پيچ گرفت. ولي در كل خيلي خوب بود. مهمترين درسي كه گرفتم، استقامت و پشتكار بود. شايد به نظرتون اين حرف تكراري بياد، ولي من با تمام وجودم اين رو حس كردم.

بعد از كوه هم با اون حال رفتيم موزه دارآباد. خيلي خوشم نيومد، اصلا برام جذاب نبود. بعد از ظهر هم از 2 تا هفت خوابيدم. بلند كه شدم، از زور تاول هايي كه انگشتام زده بود و دردي كه كشكك زانوم داشت، نمي تونستم راه برم.

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت   توسط آسموني | 

يه چيزي كه چند وقته ذهنمو مشغول كرده اينه كه من قبلا (يعني تا پارسال – مهر 84) كه شمال بودم، هميشه كارهام تنظيم شده بود، شايد به اين خاطر بود كه ما تو شمال خيلي فاميل نداريم. يعني فاميل نزديك كه بخوايم باهاشون خيلي رفت و آمد كنيم نداريم. براي همين هم مثلا اگه قرار بود كه يه روز بريم دريا، حداقل از يه روز پيش مشخص بود. مثلا اگه قرار بود بريم مهموني،‌حداقل از يه هفته قبلش معلوم بود. شايد هم بخاطر سكوت شمال بود. (نمي دونم من چرا دوست دارم همه چيز رو به سكوت شمال ربط بدم!) اما از وقتي كه اومدم اينجا اوضاع برگشته. نمونه اش همين ديروز،‌ صبح كه 6:15 بيدار شدم تا به سرويس برسم و برم سركار. بگذريم كه چون چند روز نبودم اونجا، كلي ايميل چك نكرده داشتم، كلي از روزنامه ها رو نخونده بودم و ... . كلي هم كار داشتم. تازه ديشب با ميثاق هماهنگ كرده بودم كه بريم استخر. تو شركت گفتند كه چون شبنم دو روز ديگه داره مي ره آمريكا (هيوستون – براي دكترا) و گلي هم براي خونه خريدنش هنوز شام بهمون نداده، امشب ونك شام رو افتاديم. اونم ساعت 8. من هم به ميثاق زنگ زدم كه ميثاق جان اگه ميشه استخر امشب رو كنسل كن. بعد از ظهر زنگ زد كه يه استخر ديگه پيدا كرده كه 5 تا 7 هست. بريم اونجا. ديدم با احتساب زمان رفت و برگشت، اصلا نمي رسم، گفتم نه، خودت برو. بعد ديدم گناه داره تنها بره. گفتم باشه ميام، ولي زود از استخر ميام بيرون. ساعت 4 خواستم برم، كه ديدم اي بابا اين فايله گير داده، مومن هم مي خوادش. عجله عجله درستش كردم (كه آخرم درست نشد!)، تو اين هيري ويري هم هي خواهري زنگ مي زد و مي گفت دانشگاهشون چه خبره!  5 از شركت اومدم بيرون. سريع رفتم خونه، يه دوش گرفتم، لباس پوشيدم و راه افتادم. تو اين مدت وقت نكردم يه دقيقه بشينم. رفتيم استخر، ديديم بله، ميثي خانم روزهاي زوج و فرد رو اشتباه ديده! براي اينكه ضايع نشيم، رفتيم يه استخر ديگه. خيلي خوب بود. ولي من همش به ساعت نگاه مي كردم كه يهو دير نشه. 7:35 خونه بودم. 7:45 هم مهرنوش اومد دنبالم تا با هم بريم. حالا شما ببينيد من تو اين ده دقيقه چطوري موهام رو خشك كردم، لباس پوشيدم و آرايش كردم!!! كار به جايي رسيده بود كه بند كفشام رو تو ماشين بستم. البته مهموني خيلي خوش گذشت. همه اومده بودند. كلي هم عكس گرفتيم. از حدود 10 به بعد ديگه خواب بودم. اينقدر تو استخر ورجه وورجه كرده بودم كه هيچ انرژي اي نداشتم. بدتر از همه كلر آب بود كه بس كه زياد بود، چشمام داغون شده بود. خلاصه 11.5 وسط مهموني بلند شديم. ديگه نمي تونستم تحمل كنم. ولي خيلي خوش گذشت... حيف كه بايد حدود 20 هزار تومن براي كادوي شبنم (يه شمش طلا) پياده شم!

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت   توسط آسموني | 

نمي دونم چرا جديدا توي اتوبوس كه مي شينم، سردرد مي گيرم؟ دوشنبه خواهري اومد سركارم، ناهار خورديم اونجا، بعد هم بدو رفتيم تهرانپارس. هميشه از اينجاي كار بدم مي ياد. غروب حدود 7 شب بود كه رسيديم شمال. تا خونه حدود يك ربع پياده روي كردم. به ياد همه ي اون خاطرات قشنگي كه من از اينجا دارم. تو راه فاطي و باباش رو ديديم. فاطي چقدر ذوق كرده بود، وقتي ما رو ديد.

سه شنبه، چهارشنبه، پنج شنبه و جمعه رو شمال موندم. خيلي خيلي خيلي بهم خوش گذشت. كار خاصي هم نكردم، ولي آرامشي كه اونجا من دارم رو نمي تونم توصيف كنم. هواي اونجا (كه اين دفعه فوق العاده گرم بود)، طبيعت اونجا، آدماي اونجا،  آرامش اونجا، سكوت اونجا، درياي اونجا، خاطرات اونجا و ... همه و همه رو نمي شه وصف كرد. گاهي فكر مي كنم چقدر دارم از اونجا دور مي شم. مي ترسم، مي ترسم يه روز برم اونجا و همه چيزهاي اونجا برام غريبه باشه. خيلي مي ترسم. مي ترسم يه روز يادم بره چقدر من تو دنياي شمال براي خودم خوش بودم. نمي دونم... فقط مي ترسم...

مي دونم كه من ديگه هيچ وقت شمال زندگي نخواهم كرد. گرچه خيلي اونجا رو دوست دارم...

سه شنبه غروب زن عمو و آذر اومدند پيش ما. چهارشنبه صبح با فاصي رفتم دبيرستان محل تحصيلم تا بلكه با پارتي و اين چيزها ثبت نامش كنند، كه البته كارش خيلي جلو افتاد. خواهري هم هر روز مي ره دانشگاهش تا كارهاي فارغ التحصيلي اش رو انجام بده. امروز ظهر اومد و گفت كه ديگه تموم شد، نمي تونم با سهميه شاگرد ممتازي ارشد بخونم. بهش گفتم تبصره وزارت علوم رو بده بخونم، ببينم. ديدم بللللله، خانم اصلا درست و حسابي تبصره رو نخونده، دانشگاه هم كه عين ... مي مونند. راهش انداختم كه بره دنبالش تا ارشدش رو درست كنه. عصر هم رفتيم خونه خاله. پنج شنبه صبح با مامان رفتيم بازار. عصر هم با خواهري رفتم بيرون تا پروژه پاياني اش رو پرينت بگيره. جمعه صبح هم دريا، كه خيلي خوش گذشت، عصر هم خاله اومد دنبالمون. شنبه صبح هم (بدون خواهري) راه افتادم برگشتم تهران. اگه سوار قاطر مي شدم، فكر كنم يه نيم ساعتي زودتر مي رسيدم. 11 صبح راه افتاديم، 7 شب رسيدم خونه. عين جنازه شده بودم. بازم سردرد شديد كه وحشتناك بود. اونم با شكم گشنه و بدون ناهار. تازه وقتي رسيدم، تلفن هام شروع شد. اول براي مامان زنگ زدم. بعد ميثاق (خانم داداشي) زنگ زد و نيم ساعت حال و احوال و خبر و ... . بعد براي مرجان زنگ زدم. آخه ما خير سرمون پنج شنبه شيراز عقدكنون پسرداييم بود كه نرفتيم. زنگ زدم و به مرجان تبريك گفتم. كلا دختر خوبي هست. از حدود 7 سال پيش كه با هم آشنا شديم، مي شناسمش. البته سر فرصت بايد جريان اين عروس و عروسي و ... رو براتون بگم. خلاصه اينكه با مرجان و مامان مرجان (كه خدا مي دونه چقدر دوستش دارم و 7 سال بود كه حتي صداش رو هم نشنيده بودم) حرف زدم و بهشون تبريك گفتم. بعد هم براي ناهيد (دخترخاله جان) زنگ زدم تا خبرهاي داغ عروسي رو با هم مرور كنيم، كه مهمون داشت و خيلي وقت نشد. حالا بمونه براي يه وقت ديگه.

چقدر سرم درد مي كنه. برم بخوابم، بلكه خوب شه.

+ نوشته شده در  شنبه چهارم شهریور 1385ساعت   توسط آسموني | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست / هر کسی نغمه خود خواند و آهسته رود / صحنه پیوسته بجاست / خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد...

روزها از پی هم می گذرند... هر روزی که می گذرد فرصتی برای خوبتر شدن را از دست می دهیم. روزهایم را اینجا می نویسم تا یادم نرود چه فرصت هایی را از دست داده ام. یادم نرود تلاش را...کوشش را.... و رسیدن به هدف را.

آرزوهایت را جایی یادداشت کن. خدا یادش نمی رود، اما تو یادت می رود چیزهایی که امروز داری آرزوهای دیروزت هستند...

نوشته های پیشین
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
پیوندها
الهام
كوكو خانم
ساينا و سام
دختر مشرقي
تیتیش (مریم)
گیلاس خانومی
ناگفته هاي تارا
نوشي و موشي
گل من (مينا-1)
حرف دل (مينا-2)
آواي درون (هورا)
دختر ارديبهشتي
قصه من (ياسي)
بي مخاطب (رها)
دنياي ماريلا (مریم)
روسری آبی (ری را)
مرباي شيرين (گيلدا)
آیلین و زندگی (آیلین)
آسمان آبي (ساندي)
کاغذ بریده ها (خانی)
عادت مي كنيم (نازنين)
ما هنوز اميدواريم (آرزو)
سوالاي دندوني ( سارا)
دانشجوي بدبخت (نجمه)
زندگي من و تو (پشمالو)
يادداشت هاي من (آزي)
زير خط خوشحالي (ميلاد)
زندگی شیرین من (غنچه)
هفت روز هفته هایم (مژده)
دل نوشته هاي ماهك و پيشول
آرامش سكوت (فرشته مهربون)
فقط براي بچه هاي باحال (هليا)
خنده هاتون از ته دل و ... (گلناز)
روزهای گرم باتو بودن(نامزد بازی)
زير آسمان غربت (دختری از جنس بهار)
جوراب پاره و انگشت آزاد (دختر ارديبهشتي)
Pinger
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان