![]() |
![]() |
|
| يه دوستي بهم مي گفت چرا كارهاي روزمره ات رو نمي نويسي؟ ديدم حرف بدي نمي زنه... |
|
اين يكي دو روز كه برگشتم، دوباره كم كم به اين محيط عادت كردم. شب اول خيلي برام سخت بود. خيلي گريه كردم. ولي حالا بهترم. شنبه شب كه تازه رسيدم، رفتيم و قراردادمون رو براي يك سال ديگه تمديد كرديم. بماند كه من چقدر سر تمديد قرارداد حرص خوردم. ولي فقط 25 هزار تومن روي قراردادمون اضافه شد. يك شنبه كه رفتم شركت، اصلا حال كار كردن نداشتم. غروب هم زود پاشدم و اومدم خونه. ولي شب حدود 7-8 با خواهري رفتم بيرون و كفش خريدم. خدا رو شكر كه پيروزي بازي اش رو برد. وگرنه حوصله نغمه رو نداشتم كه باهاش كل كل كنم. راستي از امشب سيستم دراز و نشست رفتنمون رو راه انداختيم... آها يه چيز ديگه اينكه ما چهارشنبه عصر (يعني همين امروز كه دارم اينها رو مي نويسم) مي ريم شمال... هي نگيد چقدر داري مي ري اونجا. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385ساعت توسط آسموني |
|
|
سلام...سلام...سلام... من برگشتم... همون پنج شنبه از فرصت استفاده كرديم و رفتيم دريا. جاتون خالي. خيلي باحال بود. دريا خيلي موج داشت... از اون روز تا اين جمعه كه من اونجا بودم، ديگه نرفتيم دريا. چون كل هفته باد و بارون و سرما بود... پنج شنبه كه اينقدر سرد بود و من هم زير بارون خيس شده بودم، با يه لباس كاموايي و پتو بازم داشتم مي لرزيدم. داداشي و خواهري اينها شنبه 6 غروب راه افتادند و اومدند تهران و من موندم. آخ كه چقدر دلم لك زده بود براي چند روز تنها و بدون دغدغه خاطر شمال موندن... غروب آذر و آزاده (دخترعموها) و زن عمو اومدند خونه ما و آذر شب موند. يكشنبه رفتم آموزش و پرورش براي ثبت نام فاطي (دختر خاله جان). ولي يه آدم هاي احمقي اونجا بودند كه حرف حساب حاليشون نبود. ظهر هم آذر و آزاده پيش ما بودند. شام هم عمو اينها همه اونجا بودند. دوشنبه دوباره رفتم دبيرستاني كه توش درس مي خوندم و با معاون اونجا كه باهام خيلي رفيق هست، كار فاطي رو راه انداختم. سه شنبه هم رفتيم و رسما ثبت نامش كرديم. چهارشنبه عصر رفتيم خونه خاله. خيلي اونجا خوش گذشت. بارون خيلي شديد شده...پنج شنبه صبح هم با آزاده رفتيم دانشگاه ليسانس خواهري و اون گواهي اي رو كه مي خواست و بهش نمي دادند رو ظرف يك ساعت گرفتم. چقدر دلم هواي شمال رو كرده. شب كه با مامان حرف مي زدم، گفت جات خيلي خاليه. چقدر گريه كردم... بخاطر خودم...بخاطر مامان...بخاطر اين تنهايي...بخاطر اين دوري... آخه مگه من چقدر توان دارم كه اين همه دوري رو تحمل كنم... شب خواهري بهم گفت خيلي دلم برات تنگ شده بود. اين چند روز كه تو نبودي، خيلي بهم سخت گذشت... پس خواهري،من چيكار كنم؟ من كه يكسال بدون تو، بدون مامان، بدون بابا تحمل كردم... تو كه اين چند روز همش پيش داداشي بودي. من چي بگم كه اون اوائل داداشي هم ايران نبود...پس ببين من چقدر صبور بودم كه اون همه سختي و تنهايي رو تحمل كردم... خداي من! نذار مامان اينها تنهايي رو حس كنن...بذار دور و برشون شلوغ باشه...نذار مامان حس كنه بچه هاش ازش دورن... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت توسط آسموني |
|
|
غروب تا رسيدم خونه ديدم در اتاق بازه و كوله پشتي نغمه افتاده دم در. گفتم خدايا باز يه بازي جديد شروع شد. اين روزها مادر غزاله و خواهرش پيشمون هست. نمي دونم چرا وقتي فك و فاميل بچه ها ميان خونه، من خيلي خوش خوشونم مي شه. با اينكه تو خونه خيلي سروصدا مي شه، ولي خيلي دوست دارم. چون از تنهايي در ميايم (حالا انگار كه ما هم چقدر تنهاييم! صبح خيلي اكتيو شدم. رفتم شريف، كلي با استاد مستاد ها صحبت كردم،احتمالا همون استاد خوبه استاد راهنمام مي شه فردا صبح دارم مي رم شمال. 25 ام بر مي گردم. آخه تعطيلات تابستوني شركت هست. خيلي كيفور هستم. جاي همتون خالي. پ.ن.1: ديشب هواشناسي گفت كه هوا 5 تا 10 درجه خنك تر مي شه. اين ايده آل ترين حرفي بود كه مي تونستم بشنوم. فقط اميدوارم دريا خراب نباشه و بشه رفت براي شنا. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت توسط آسموني |
|
|
بالاخره طلسم شكسته شد و من استارتِ تز فوق ليسانسم رو زدم هيچ اتفاق خاص ديگه اي نيفتاد. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت توسط آسموني |
|
|
مردم خدايا. عجب غلطي كردم كه رفتم كوه، ديگه پا نموند برام. واقعا پام درد مي كنه كلا ديروز روز مسخره اي بود. هيچ اتفاق خاصي رخ نداد. اما نه... يادم اومد...صبح حدود 3.5-4 بود كه غزاله با مامان و خواهرش از مشهد اومدند و همه ما رو نصفه شبي بي خواب كردند. من كه اينقدر خسته بودم كه اصلا بلند نشدم. تازه در اتاق رو هم بستم تا سرو صداشون و نور اتاق بيدارم نكنه!!!! راستي يه چيزيه كه چند وقته ذهن منو به خودش مشغول كرده. اونم اينه كه اگه يه دختري، دوست پسر داشته باشه، واقعا خانوادش بايد باهاش چه رفتاري بكنن؟ نه، اشتباه نكنيد، من اصلا آدم سنتي نيستم. اما عقيده دارم براي يه دختر 14-15 ساله كه هنوز به بلوغ فكري اش نرسيده، اين يه كار خيلي خظر ناكي هست. خودمون رو گول نزنيم. ما داريم تو ايران زندگي مي كنيم. جايي كه همه نگران آبروي خانواده شون هستند، اونم تو يه شهرستان كوچيك كه هركي هر كاري بكنه، كل شهر خبردار مي شن. اونوقت واقعا بايد با دختري كه رفته تو خطر اين كارا، چيكار كرد؟ تنبيه؟ گذشت؟ محروم كردن؟... اون چيزي كه تو ذهن من بود، كنترل غير مستقيم، محبيت بيشتر خانواده، و عوض كردن مدرسه (و از دوستايي كه ذهن اون رو در اين مسير سوق مي دن) بود. نمي دونم درست بود يا نه؟ ولي حيف كه وقت نشد تا اين روش رو پياده كنيم. باباش فهميد و اون شديدا تنبيه شد. ديشب كه فهميدم، خيلي ناراحت شدم، بخاطر غرور اون دختر كه شكسته شد، بخاطر اون حريم بين اون و پدرش كه شكسته شد، بخاطر... نمي دونم، واقعا اين روش تنبيه درست بود يا نه؟
پی.ن.۱: آقای سین یکی از همکارای من هست |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت توسط آسموني |
|
|
نه بابا! اصلا انگار تنبل شدم رفتم. هر كاري مي كنم مگه مي شه، هر چي مي رم مقاله دانلود مي كنم، انگار وقت نمي كنم كه بخونم. نمي دونم والا ديگه چيكار كنم. فكر مي كنم آخر بايد خودمو تنبيه كنم، بلكه اثر كنه و من از اين تنبلي در بيام! اين چند روز همين جوري اومده و رفته و من چون كارهاي شركت خيلي زياد بود، اصلا وقت نمي كردم كه بيام و آپ كنم. چهار شنبه 4 تا كتاب خيلي خوب از كتابخونه شركت گرفتم، بلكه اينها اثر كنند و من يه كم برم تو خط درس و مشق، اما چه فايده كه اين هم جواب نداد! بعد از كوه هم با اون حال رفتيم موزه دارآباد. خيلي خوشم نيومد، اصلا برام جذاب نبود. بعد از ظهر هم از 2 تا هفت خوابيدم. بلند كه شدم، از زور تاول هايي كه انگشتام زده بود و دردي كه كشكك زانوم داشت، نمي تونستم راه برم. |
|
+ نوشته شده در
شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت توسط آسموني |
|
|
يه چيزي كه چند وقته ذهنمو مشغول كرده اينه كه من قبلا (يعني تا پارسال – مهر 84) كه شمال بودم، هميشه كارهام تنظيم شده بود، شايد به اين خاطر بود كه ما تو شمال خيلي فاميل نداريم. يعني فاميل نزديك كه بخوايم باهاشون خيلي رفت و آمد كنيم نداريم. براي همين هم مثلا اگه قرار بود كه يه روز بريم دريا، حداقل از يه روز پيش مشخص بود. مثلا اگه قرار بود بريم مهموني،حداقل از يه هفته قبلش معلوم بود. شايد هم بخاطر سكوت شمال بود. (نمي دونم من چرا دوست دارم همه چيز رو به سكوت شمال ربط بدم! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت توسط آسموني |
|
|
نمي دونم چرا جديدا توي اتوبوس كه مي شينم، سردرد مي گيرم؟ دوشنبه خواهري اومد سركارم، ناهار خورديم اونجا، بعد هم بدو رفتيم تهرانپارس. هميشه از اينجاي كار بدم مي ياد. غروب حدود 7 شب بود كه رسيديم شمال. تا خونه حدود يك ربع پياده روي كردم. به ياد همه ي اون خاطرات قشنگي كه من از اينجا دارم. تو راه فاطي و باباش رو ديديم. فاطي چقدر ذوق كرده بود، وقتي ما رو ديد. سه شنبه، چهارشنبه، پنج شنبه و جمعه رو شمال موندم. خيلي خيلي خيلي بهم خوش گذشت. كار خاصي هم نكردم، ولي آرامشي كه اونجا من دارم رو نمي تونم توصيف كنم. هواي اونجا (كه اين دفعه فوق العاده گرم بود)، طبيعت اونجا، آدماي اونجا، آرامش اونجا، سكوت اونجا، درياي اونجا، خاطرات اونجا و ... همه و همه رو نمي شه وصف كرد. گاهي فكر مي كنم چقدر دارم از اونجا دور مي شم. مي ترسم، مي ترسم يه روز برم اونجا و همه چيزهاي اونجا برام غريبه باشه. خيلي مي ترسم. مي ترسم يه روز يادم بره چقدر من تو دنياي شمال براي خودم خوش بودم. نمي دونم... فقط مي ترسم... مي دونم كه من ديگه هيچ وقت شمال زندگي نخواهم كرد. گرچه خيلي اونجا رو دوست دارم... سه شنبه غروب زن عمو و آذر اومدند پيش ما. چهارشنبه صبح با فاصي رفتم دبيرستان محل تحصيلم تا بلكه با پارتي و اين چيزها ثبت نامش كنند، كه البته كارش خيلي جلو افتاد. خواهري هم هر روز مي ره دانشگاهش تا كارهاي فارغ التحصيلي اش رو انجام بده. امروز ظهر اومد و گفت كه ديگه تموم شد، نمي تونم با سهميه شاگرد ممتازي ارشد بخونم. بهش گفتم تبصره وزارت علوم رو بده بخونم، ببينم. ديدم بللللله، خانم اصلا درست و حسابي تبصره رو نخونده چقدر سرم درد مي كنه. برم بخوابم، بلكه خوب شه. |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهارم شهریور 1385ساعت توسط آسموني |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست / هر کسی نغمه خود خواند و آهسته رود / صحنه پیوسته بجاست / خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد...
روزها از پی هم می گذرند... هر روزی که می گذرد فرصتی برای خوبتر شدن را از دست می دهیم. روزهایم را اینجا می نویسم تا یادم نرود چه فرصت هایی را از دست داده ام. یادم نرود تلاش را...کوشش را.... و رسیدن به هدف را. آرزوهایت را جایی یادداشت کن. خدا یادش نمی رود، اما تو یادت می رود چیزهایی که امروز داری آرزوهای دیروزت هستند... |
|
RSS
|