تبليغاتX
حرفها و ناگفته هاي من
يه دوستي بهم مي گفت چرا كارهاي روزمره ات رو نمي نويسي؟ ديدم حرف بدي نمي زنه...

پنج شنبه و جمعه بدي نبود. پنج شنبه تا يازده صبح خواب بودم، دو - سه ساعت بيدار بودم، مورچه اي به اسم زي رو نصفه و نيمه ديدم و وسط هاش خوابم برد. غروب بيدار شدم اتاق عين بازار شامم رو عين دسته گل كردم، حموم رفتم و بعد هم با خواهري رفتيم خونه خاله. اونجا هم واسه بچه ها ويندوزشون رو عوض كردم، تمام آهنگ هاي ام پي تري ام رو تو هاردشون كپي كردم. بعد هم كه شام خورديم و خوابيديم.

جمعه هم طبق روال آخر هفته ها دوباره يازده صبح بيدار شدم. فيلم آتش بس رو ديديم . واي كه چقدر چرت و پرت بود. غروب هم با ناهيد (دخترخاله جان) كمي تو آرياشهر گشتيم و بعد اومديم خونه. شام خورديم، فيلم ديديم و خوابيديم.

همين.

 

پ.ن.1: هنوز از شروع كارهاي مقاله و پايان نامه خبري نيست.

پ.ن.2: هفته ديگه داريم مي ريم شمال. جاتون خالي.

پ.ن.3: يه وقتايي آدم يه چيزهايي مي شنوه كه دلش مي خواد طرف مقابلش رو خفه كنه. وقتي كه در مورد... بي خيال. شرمم مياد كه بگم. فقط گاهي دلم مي سوزه كه بعضي ها آنچنان تو پول غرق مي شن و آنچنان به پولشون و اصيل بودنشون مي نازن كه آدم هاي ديگه رو (ببخشيد) عين حيوون مي دونن. تا حالا از غزاله (هم خونه ايم) دو مورد ديدم و اين آزارم ميده. اينكه دخترهاي آفتاب سوخته روستايي رو دهاتي مي نامند. اينكه اگه باباي كسي پدر نداشت و در واقع رو پاي خودش بزرگ شد، سختي كشيد تا مرد شد، رو بي پدر مادر مي نامند. و خداي من، كه چقدر سخته تحمل يه همچين آدمي... آدمي كه فقط خودش رو اصيل مي دونه و .... بگذريم. عجب دنياي بي وفاييه...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت   توسط آسموني | 

خاطره ها هميشه قشنگند. هميشه يادآور روزهاي خوب و بدي هستند كه قبلا داشتيم. بعضي ها فقط با خاطره هاشون زنده اند. امروز براي من روزي هست كه هيچ وقت نمي تونم فراموشش كنم. 25 مرداد 83 نقطه عطف زندگي من بود. شايد براي خيلي ها قابل درك نباشه. ولي براي من واقعا عزيز هست. من تا آخر عمر اين روز رو عزيز خواهم داشت. دقيقا دو سال پيش،‌ من براي اولين بار موقتا از مامان بابا جدا شدم. البته اون موقع خيلي گرم بودم و چيزي نمی فهمیدم. من دو سال پيش حدود ظهر (اگه اشتباه نكنم،‌1.5 بعد از ظهر) بليط گرفتم و اومدم تهران،‌ پيش دو تا داداشي ها تا برم كارآموزي. خود كارآموزي هيچ ارزش افزوده اي برام نداشت. چون از لحاظ علمي من واقعا هيچ چيزي ياد نگرفتم، ولي خيلي چيزهاي ديگه ياد گرفتم. من مستقل بودن، تنها بودن، تنها فكر كردن، تنها عمل كردن، و خيلي از آداب هاي اجتماعي رو ياد گرفتم كه تا اون موقع چون پيش مامان بابا بودم، هيچ وقت فرصت نمي شد كه من بخوام به اونها فكر كنم و اونها رو ياد بگيرم. تنها بودن به من اين فرصت رو داد تا بزرگ بشم، محبت كردن رو ياد بگيرم، ياد بگيرم كه تو اين دنيا هيچ چيزي باارزشتر و برتر از خانواده وجود نداره (چيزي كه تا قبل از اون، بهش ايمان نداشتم)، و خيلي چيزهاي ديگه. واقعا نقطه عطف زندگي من بود...

من از شهر كوچكم بيرون اومدم تا دنياي بزرگتري رو ببينم. درسته كه اون موقع دنياي من به تهران ختم مي شد،‌اما مسيري رو پيش روم قرار داد تا ياد بگيرم كه تو زندگي بايد هميشه درحال تلاش باشي تا پيشرفت كني. امروزت بايد با ديروزت فرق داشته باشه. بايد هر روز از ديروزت بيشتر بفهمي. بايد... بايد... و خيلي بايدهاي ديگه اي كه از اون تاريخ به بعد من خيلي بيشتر به اونها دقت مي كردم، من ديگه مثل بچه خرخون هايي نبودم كه تمام دنياشون درس خوندن باشه (گرچه هنوز هم عاشق درس خوندن هستم)، ولي يه چيزهاي ديگه اي هم برام مهم شدند....

خلاصه كه نمي دونم، ولي كلا خاطره خيلي خوبي از اون روزها دارم (گرچه جديدا ياد گرفتم كه نبايد تو خاطره ها زندگي كرد).

ديروز تو شركت يه كار جديد كرديم. يك مكعب مربع توخالي كشيديم . يك بعد اون دو درونگرايي گذاشتيم، يه بعد رو خلاقيت و يه بعد رو هم كارايي. بعد موقعيت بچه ها رو تو اين مكعب مربع قرار داديم. مي بينيد كه دست ما خيلي باز بود تو انتخاب. و بعد يك level بالاتر رو هم ديديم. به همه يه برگه اي داديم كه حاوي اسامي آدما بود تا هر كسي از صفر تا صد به خودش و ديگران براي پنج مشخصه درونگرايي، صبر و تحمل، نقش آفريني، زود رنجي و صداقت نمره بده. بعد متوسط نمره هاي ديگران به هر فردي منهاي نمره خودش، رو با نمره خودش مقايسه كنيم. از طرفي هم اينها با يه نرم افزار شبیه سازي كنيم و روي شخصيت آدم ها دو به دو مقايسه داشته باشيم و در level بالاتر هم پارتيشن بندي آدم ها رو برطبق اين آناليز انجام بديم، كه آدم هايي كه شبيه هم هستند رو تو يه دپارتمان قرار نديم، اونها رو تو دپارتمان هاي مختلف بذاريم.

نتيجه كار رو هر وقت معلوم كرديم، بهتون مي گم.

همه مي دونن كه من عشق سريال پرستاران هستم. من واقعا خيلي فيلم و سريال كم مي بينم، چون اصلا وقت نمي كنم و حوصله فيلمي كه درست رو فيلم نامه اش كار نشده باشه رو هم ندارم. من فقط پرستاران و راه شب رو مي بينم و ديگه هيچ. ديشب همزمان نرگس و پرستاران با هم شروع شد. تو اين خونه دانشجويي، همه چيز رو من آوردم. يخچال، تلويزيون رنگي، مبل و ... . ديشب سر اينكه نرگس ببينيم يا پرستاران، با فاطي كمي بحثم شد، و از اونجا كه من (از همون 25 مرداد 83) خيلي متحول شدم و سر چيزهاي الكي با كسي (كه مخصوصا از نظر من ارزشش رو نداشته باشه) بحث نمي كنم ديشب من از پرستارانم گذشتم، ولي به نشانه اعتراض، نشستم و نرگس هم نديدم. هرچي گفت كه من وجدان درد مي گيرم كه تو نبيني، گفتم من اين سريال هاي آبكي رو نمي بينم و گرفتم خوابيدم. اگه چند سال پيش بود،‌ محال بود كه سر يه همچين چيزهايي كوتاه بيام، ولي حالا... نمي دونم، حس مي كنم با هر آدمي بايد درحد خودش حرف زد، به بيشتر از ظرفيتش. من با يه بار نديدن پرستاران نمي ميرم، ولي اون مي بايست اينقدر شعورش رو مي داشت كه ببينه همه چيز اين خونه رو من آوردم و گذاشتم تو اين خونه، پس بايد كمي به من حق بده كه فيلمي كه هفته اي يكبار مي ده رو انتخاب كنم، تا فيلمي كه تا دو ماه ديگه هر شب داره مي ده. نمي دونم دارم اشتباه ميكنم يا نه؟ يكي كمكم كنه...

 

پ.ن.1: گاهي وقتا حس مي كنم كه من خيلي زود كوتاه مي يام، و اين اصلا درست نيست. بعدها اگه ازدواج هم كردم، اين ممكنه برام مشكل ساز بشه. ولي در حد خودم هم نمي دونم كه بخوام سر اين چيزها با كسي (اونم اون دختره )بحث كنم...واقعا اين جور وقتا بايد چيكار كنم؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت   توسط آسموني | 

ديروز غروب كه اومدم خونه فرشته از بچه هاي كارشناسي ارشد بهم زنگ زد و براي عروسيش كه پنج شنبه هست دعوتم كرد. البته كل بچه هاي كلاس رو دعوت كرد. احتمالا همه ميريم عروسي. فقط مونديم كه براش چي بگيريم. فكر مي كنم خوش بگذره. چند روز پيش نمره سمينار كارشناسي ارشد رو دادن. شدم 19.2 . واقعا خستگش تو تنم موند. من براي اين سمينار حدود 2 -2.5  ماه واقعا زحمت كشيدم. از 7 صبح تا 6.5 غروب كه سر كار بودم. بعد تازه مي رفتم سراغ سمينار تا حدود 12 -12.5 شب. خيلي از شب ها وقت نمي كردم شام بخورم . خيلي از شب ها هم تخم مرغ يا نون و پنير مي خوردم. البته خوبيش اين هست كه شدم نمره اول كلاس .بچه ها اكثرشون 15 – 16 شدند. درسته كه مي تونستم با 30 – 40 هزار تومن سرشو هم بيارم و بدم همه كاراشو بيرون انجام بدن. ولي اونطوري هيچ ارزش افزوده اي برام نداشت. من هيچ چي ياد نمي گرفتم و اين اصلا برام خوشايند نبود.

 

براي من كه كامپيوتر هم نداشتم، كار خيلي سخت تر بود. چون من لپ تاب داداشي رو مي گرفتم و باهاش كار مي كردم. و وقت هايي كه اون لپ تاب رو احتياج داشت، واقعا مي موندم كه حالا چيكار كنم. خدائيش بدون كامپيوتر بودن اونم براي يكي كه همش كارش با كامپيوتر هست، خيلي سخت هست.

 

از اول مرداد كه امتحان ها و درس و دانشگاه فعلا تعطيل شده، هيچ كار مفيدي انجام ندادم. روز ها خيلي سريع و بدون اينكه هيچ ارزش افزوده اي برام داشته باشه، ميگذره. هنوز مقاله هاي رو شروع نكردم، استاد راهنمام رو انتخاب نكردم، كار روي ادبيات موضوعم رو اصلا شروع نكردم و .... تو فكر خريد يه كامپيوتر براي خونه دانشجوئيم هستم. چون درست كردن اون لپ تاب قديميه حدود 400 – 500 هزار تومن برام آب مي خوره و اصولا آفتابه خرج لحيم كردن هست.تا ببینیم چی میشه...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت   توسط آسموني | 
امروز هيچ اتفاق خاصي نيفتاد فقط داداشي اومد و موبايلم رو كه از سه شنبه خونه داداشي جا مونده بود رو بهمون داد. اون ۸-۹ ماه كه من تنها بودم امكان نداشت كه چيزي رو جايي جا بذارم. ولي حالا يه هفته كلاه... يه هفته موبايل... خدا عاقبتمون رو به خير كنه غروب شيوا (دوست دخترعموم: آذر) زنگ زد بهم و كلي از صنايع ازم پرسيد. حدود نيم ساعت من چرت و پرت تحويل خانم مي دادم. ولي خدائيش حالا كه فكر مي كنم مي بينم كه صنايع هم عجب رشته اي هست ها. من چه تو ليسانس و چه حالا كه خيرسرمون داريم فوق مي خونيم خيلي باهاش حال مي كردم. هر خالي اي كه مي بستم رو به اسم صنايع تموم مي كردم. به شيوا هم گفتم كه اولين رمز تو اين رشته خالي بندي هست بنده خدا كف كرده بود.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت   توسط آسموني | 

سه شنبه حدود  9 صبح راه افتاديم رفتيم شمال. از جاده چالوس رفتيم. مرديم از ترافيك. من نمي دونم چرا اين مردم لذت مي برن از تو ترافيك موندن. تو بلوار جانبازان(چالوس) كه رفتيم، ترافيكي بود كه نگو. ساعت 12 هنوز دو كيلومتر راه نرفته بوديم. ده بار خواستيم برگرديم. ولي چون سه تا ماشين بوديم، هر كي فكر مي كرد كه شايد باقي بخوان برن شمال، براي همين صداش در نمي اومد!!! من نمي دونم اين مردم عاشق اين هستند كه تو ترافيك بمونن. اول جاده چالوس، تو يه خيابون يك لاينه، سه لاين ماشين بود!! هيچ كسي هم حاضر نبود يه كمي عقب بيفته، ولي اين سه لاين بشه دو لاين. حدود 3 ساعت طول كشيد كه مردم فهميدند اين طوري نمي شه و با دخالت پليس،‌سه لاين شد يك لاين! خدائيش فكر كنم كلي از ترافيك هاي تهران بخاطر همين باشه.

تكنولوژي هم چيز خيلي خوبيه. با مبدل موج FM كه جديدا گرفتم، آهنگ هام ام پي تري ام رو با راديو هر سه تا ماشين گوش مي كرديم. جل الخالق

حدود 6.5-7 رسيديم خونه. اول رفتيم امامزاده، سر خاك بابابزرگ. چقدر دلم براش تنگ شده بود. كلي گريه كرد. به بابابزرگ گفتم من مامان بابام رو دست تو سپردم. مواظبشون باش. نذار احساس تنهايي كنن…

 چقدر خوبه خونه، پيش مامان بابا بودن، هواي خوب، دريا، كلي خاطره…. همش خوبه… چهارشنبه دائي جان ها هردوشون خونه ما بودند و حدود 9 شب رفتند. پنج شنبه رفتم موهام رو كوتاهِ كوتاه كردم. خيلي بهم مي ياد. غروب هم دريا… خلاصه جمعه صبح هم با دائي جان برگشتيم. اصلا حوصله برگشتن نداشتم. مي خواستم دو-سه روز ديگه هم بمونم. اما بي خيال، دو هفته بعدي حتما اينكار رو مي كنم.جمعه حدود ظهر رسيديم تهران. ناهار رو خونه دايي خورديم. عصري مرتضي آوردمون تا دم خونه. گرچه شمال خيلي خوش گذشت، ولي خيلي كم بود. حس مي كنم خيلي خسته شدم. دلم مي خواد چند روز برم شمال و به هيچ چيز فكر نكنم…

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت   توسط آسموني | 
پنج شنبه رسما رفتم فلسطين دنبال عينك... شب رفتيم پيش داداشي و جمعه رو هم اونجا بوديم. تنها اتفاق مهم، بلال خوردن بعد از حدود يك سال بود! چقدر مزه داد. آخر شب هم نرگس كه با اينكه هيچ حسي نسبت بهش ندارم، حالمو گرفت. تمام صحنه هاي فيلم قبلا برامون اتفاق افتاده بود. سال ۷۸، فوت بابابزرگ. گريه م گرفته بود. بعد از فيلم، هر كسي يه گوشي پيدا كرد و رفت براي مامانش زنگ زد. چقدر تو اون لحظه وقتي خودم رو جاي نرگس و نسرين مي ذاشتم، احساس بدبختي مي كردم. خدا كنه هيچ وقت براي هيچ كس چنين چيزي پيش نياد. ديروز تو شركت كلي كار داشتم... خيلي سرم شلوغ بود...

پ.ن.۱: بعد از تموم شدن ترم (۳۱ تيرماه) ذهنم درگير پايان نامه شده. با يه استادي مي خوام بردارم كه خيلي كاردرست هست، و رو يه موضعي مي خوام كار كنم كه تو ايران فكر مي كنم فقط ۱-۲ نفر روش كار كردند. خيلي كار داره، ولي وقت نمي كنم استارتش رو بزنم!!! يه مقاله اي هم هست كه با مديرگروهمون تو دانشگاه ليسانس شروع كردم كه كار كنم، و لي اون هم هنوز به هيچ جا نرسيده. اميدوارم تو اين تابستون بتونم به يه جايي برسونمشون.

 

پ.ن.۲: آخر هفته داريم مي ريم شمال. چقدر دلم هواي اونجا رو كرده. دارم واسش لحظه شماري مي كنم...خونه...دريا...مامان...بابا...بچه ها...هوا....بازم مامان...

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت   توسط آسموني | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست / هر کسی نغمه خود خواند و آهسته رود / صحنه پیوسته بجاست / خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد...

روزها از پی هم می گذرند... هر روزی که می گذرد فرصتی برای خوبتر شدن را از دست می دهیم. روزهایم را اینجا می نویسم تا یادم نرود چه فرصت هایی را از دست داده ام. یادم نرود تلاش را...کوشش را.... و رسیدن به هدف را.

آرزوهایت را جایی یادداشت کن. خدا یادش نمی رود، اما تو یادت می رود چیزهایی که امروز داری آرزوهای دیروزت هستند...

نوشته های پیشین
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
پیوندها
الهام
كوكو خانم
ساينا و سام
دختر مشرقي
تیتیش (مریم)
گیلاس خانومی
ناگفته هاي تارا
نوشي و موشي
گل من (مينا-1)
حرف دل (مينا-2)
آواي درون (هورا)
دختر ارديبهشتي
قصه من (ياسي)
بي مخاطب (رها)
دنياي ماريلا (مریم)
روسری آبی (ری را)
مرباي شيرين (گيلدا)
آیلین و زندگی (آیلین)
آسمان آبي (ساندي)
کاغذ بریده ها (خانی)
عادت مي كنيم (نازنين)
ما هنوز اميدواريم (آرزو)
سوالاي دندوني ( سارا)
دانشجوي بدبخت (نجمه)
زندگي من و تو (پشمالو)
يادداشت هاي من (آزي)
زير خط خوشحالي (ميلاد)
زندگی شیرین من (غنچه)
هفت روز هفته هایم (مژده)
دل نوشته هاي ماهك و پيشول
آرامش سكوت (فرشته مهربون)
فقط براي بچه هاي باحال (هليا)
خنده هاتون از ته دل و ... (گلناز)
روزهای گرم باتو بودن(نامزد بازی)
زير آسمان غربت (دختری از جنس بهار)
جوراب پاره و انگشت آزاد (دختر ارديبهشتي)
Pinger
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان