![]() |
![]() |
|
| يه دوستي بهم مي گفت چرا كارهاي روزمره ات رو نمي نويسي؟ ديدم حرف بدي نمي زنه... |
|
پنج شنبه و جمعه بدي نبود. پنج شنبه تا يازده صبح خواب بودم جمعه هم طبق روال آخر هفته ها دوباره يازده صبح بيدار شدم. همين. پ.ن.1: هنوز از شروع كارهاي مقاله و پايان نامه خبري نيست. پ.ن.2: هفته ديگه داريم مي ريم شمال. جاتون خالي. پ.ن.3: يه وقتايي آدم يه چيزهايي مي شنوه كه دلش مي خواد طرف مقابلش رو خفه كنه. وقتي كه در مورد... بي خيال. شرمم مياد كه بگم. فقط گاهي دلم مي سوزه كه بعضي ها آنچنان تو پول غرق مي شن و آنچنان به پولشون و اصيل بودنشون مي نازن كه آدم هاي ديگه رو (ببخشيد) عين حيوون مي دونن. تا حالا از غزاله (هم خونه ايم) دو مورد ديدم و اين آزارم ميده. اينكه دخترهاي آفتاب سوخته روستايي رو دهاتي مي نامند. |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت توسط آسموني |
|
|
خاطره ها هميشه قشنگند. هميشه يادآور روزهاي خوب و بدي هستند كه قبلا داشتيم. بعضي ها فقط با خاطره هاشون زنده اند. امروز براي من روزي هست كه هيچ وقت نمي تونم فراموشش كنم. 25 مرداد 83 نقطه عطف زندگي من بود. شايد براي خيلي ها قابل درك نباشه. ولي براي من واقعا عزيز هست. من تا آخر عمر اين روز رو عزيز خواهم داشت. دقيقا دو سال پيش، من براي اولين بار موقتا از مامان بابا جدا شدم. البته اون موقع خيلي گرم بودم و چيزي نمی فهمیدم. من دو سال پيش حدود ظهر (اگه اشتباه نكنم،1.5 بعد از ظهر) بليط گرفتم و اومدم تهران، پيش دو تا داداشي ها تا برم كارآموزي. خود كارآموزي هيچ ارزش افزوده اي برام نداشت. چون از لحاظ علمي من واقعا هيچ چيزي ياد نگرفتم، ولي خيلي چيزهاي ديگه ياد گرفتم. من مستقل بودن، تنها بودن، تنها فكر كردن، تنها عمل كردن، و خيلي از آداب هاي اجتماعي رو ياد گرفتم كه تا اون موقع چون پيش مامان بابا بودم، هيچ وقت فرصت نمي شد كه من بخوام به اونها فكر كنم و اونها رو ياد بگيرم. تنها بودن به من اين فرصت رو داد تا بزرگ بشم، محبت كردن رو ياد بگيرم، ياد بگيرم كه تو اين دنيا هيچ چيزي باارزشتر و برتر از خانواده وجود نداره (چيزي كه تا قبل از اون، بهش ايمان نداشتم)، و خيلي چيزهاي ديگه. واقعا نقطه عطف زندگي من بود... من از شهر كوچكم بيرون اومدم تا دنياي بزرگتري رو ببينم. درسته كه اون موقع دنياي من به تهران ختم مي شد،اما مسيري رو پيش روم قرار داد تا ياد بگيرم كه تو زندگي بايد هميشه درحال تلاش باشي تا پيشرفت كني. امروزت بايد با ديروزت فرق داشته باشه. بايد هر روز از ديروزت بيشتر بفهمي. بايد... بايد... و خيلي بايدهاي ديگه اي كه از اون تاريخ به بعد من خيلي بيشتر به اونها دقت مي كردم، من ديگه مثل بچه خرخون هايي نبودم كه تمام دنياشون درس خوندن باشه (گرچه هنوز هم عاشق درس خوندن هستم)، ولي يه چيزهاي ديگه اي هم برام مهم شدند.... خلاصه كه نمي دونم، ولي كلا خاطره خيلي خوبي از اون روزها دارم (گرچه جديدا ياد گرفتم كه نبايد تو خاطره ها زندگي كرد). ديروز تو شركت يه كار جديد كرديم. يك مكعب مربع توخالي كشيديم . يك بعد اون دو درونگرايي گذاشتيم، يه بعد رو خلاقيت و يه بعد رو هم كارايي. بعد موقعيت بچه ها رو تو اين مكعب مربع قرار داديم. مي بينيد كه دست ما خيلي باز بود تو انتخاب. و بعد يك level بالاتر رو هم ديديم. به همه يه برگه اي داديم كه حاوي اسامي آدما بود تا هر كسي از صفر تا صد به خودش و ديگران براي پنج مشخصه درونگرايي، صبر و تحمل، نقش آفريني، زود رنجي و صداقت نمره بده. بعد متوسط نمره هاي ديگران به هر فردي منهاي نمره خودش، رو با نمره خودش مقايسه كنيم. از طرفي هم اينها با يه نرم افزار شبیه سازي كنيم و روي شخصيت آدم ها دو به دو مقايسه داشته باشيم و در level بالاتر هم پارتيشن بندي آدم ها رو برطبق اين آناليز انجام بديم، كه آدم هايي كه شبيه هم هستند رو تو يه دپارتمان قرار نديم، اونها رو تو دپارتمان هاي مختلف بذاريم. نتيجه كار رو هر وقت معلوم كرديم، بهتون مي گم. همه مي دونن كه من عشق سريال پرستاران هستم. من واقعا خيلي فيلم و سريال كم مي بينم، چون اصلا وقت نمي كنم و حوصله فيلمي كه درست رو فيلم نامه اش كار نشده باشه رو هم ندارم. من فقط پرستاران و راه شب رو مي بينم و ديگه هيچ. ديشب همزمان نرگس و پرستاران با هم شروع شد. تو اين خونه دانشجويي، همه چيز رو من آوردم. يخچال، تلويزيون رنگي، مبل و ... . ديشب سر اينكه نرگس ببينيم يا پرستاران، با فاطي كمي بحثم شد، و از اونجا كه من (از همون 25 مرداد 83) خيلي متحول شدم و سر چيزهاي الكي با كسي (كه مخصوصا از نظر من ارزشش رو نداشته باشه) بحث نمي كنم پ.ن.1: گاهي وقتا حس مي كنم كه من خيلي زود كوتاه مي يام، و اين اصلا درست نيست. بعدها اگه ازدواج هم كردم، اين ممكنه برام مشكل ساز بشه. ولي در حد خودم هم نمي دونم كه بخوام سر اين چيزها با كسي (اونم اون دختره |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت توسط آسموني |
|
|
ديروز غروب كه اومدم خونه فرشته از بچه هاي كارشناسي ارشد بهم زنگ زد و براي عروسيش كه پنج شنبه هست دعوتم كرد. البته كل بچه هاي كلاس رو دعوت كرد. احتمالا همه ميريم عروسي. فقط مونديم كه براش چي بگيريم براي من كه كامپيوتر هم نداشتم، كار خيلي سخت تر بود. چون من لپ تاب داداشي رو مي گرفتم و باهاش كار مي كردم. و وقت هايي كه اون لپ تاب رو احتياج داشت، واقعا مي موندم كه حالا چيكار كنم. خدائيش بدون كامپيوتر بودن اونم براي يكي كه همش كارش با كامپيوتر هست، خيلي سخت هست. از اول مرداد كه امتحان ها و درس و دانشگاه فعلا تعطيل شده، هيچ كار مفيدي انجام ندادم. روز ها خيلي سريع و بدون اينكه هيچ ارزش افزوده اي برام داشته باشه، ميگذره. هنوز مقاله هاي رو شروع نكردم، استاد راهنمام رو انتخاب نكردم، كار روي ادبيات موضوعم رو اصلا شروع نكردم و .... تو فكر خريد يه كامپيوتر براي خونه دانشجوئيم هستم. چون درست كردن اون لپ تاب قديميه حدود 400 – 500 هزار تومن برام آب مي خوره و اصولا آفتابه خرج لحيم كردن هست.تا ببینیم چی میشه... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت توسط آسموني |
|
|
امروز هيچ اتفاق خاصي نيفتاد فقط داداشي اومد و موبايلم رو كه از سه شنبه خونه داداشي جا مونده بود رو بهمون داد. اون ۸-۹ ماه كه من تنها بودم امكان نداشت كه چيزي رو جايي جا بذارم. ولي حالا يه هفته كلاه... يه هفته موبايل... خدا عاقبتمون رو به خير كنه |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت توسط آسموني |
|
|
سه شنبه حدود 9 صبح راه افتاديم رفتيم شمال. از جاده چالوس رفتيم. مرديم از ترافيك. من نمي دونم چرا اين مردم لذت مي برن از تو ترافيك موندن. تو بلوار جانبازان(چالوس) كه رفتيم، ترافيكي بود كه نگو. ساعت 12 هنوز دو كيلومتر راه نرفته بوديم. ده بار خواستيم برگرديم. ولي چون سه تا ماشين بوديم، هر كي فكر مي كرد كه شايد باقي بخوان برن شمال، براي همين صداش در نمي اومد!!! تكنولوژي هم چيز خيلي خوبيه. با مبدل موج FM كه جديدا گرفتم، آهنگ هام ام پي تري ام رو با راديو هر سه تا ماشين گوش مي كرديم. حدود 6.5-7 رسيديم خونه. اول رفتيم امامزاده، سر خاك بابابزرگ. چقدر دلم براش تنگ شده بود. كلي گريه كرد. به بابابزرگ گفتم من مامان بابام رو دست تو سپردم. مواظبشون باش. نذار احساس تنهايي كنن… چقدر خوبه خونه، پيش مامان بابا بودن، هواي خوب، دريا، كلي خاطره…. همش خوبه… چهارشنبه دائي جان ها هردوشون خونه ما بودند و حدود 9 شب رفتند. پنج شنبه رفتم موهام رو كوتاهِ كوتاه كردم. خيلي بهم مي ياد. غروب هم دريا… خلاصه جمعه صبح هم با دائي جان برگشتيم. اصلا حوصله برگشتن نداشتم. مي خواستم دو-سه روز ديگه هم بمونم. اما بي خيال، دو هفته بعدي حتما اينكار رو مي كنم.جمعه حدود ظهر رسيديم تهران. ناهار رو خونه دايي خورديم. عصري مرتضي آوردمون تا دم خونه. گرچه شمال خيلي خوش گذشت، ولي خيلي كم بود. حس مي كنم خيلي خسته شدم. دلم مي خواد چند روز برم شمال و به هيچ چيز فكر نكنم… |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت توسط آسموني |
|
|
پنج شنبه رسما رفتم فلسطين دنبال عينك... شب رفتيم پيش داداشي و جمعه رو هم اونجا بوديم. تنها اتفاق مهم، بلال خوردن بعد از حدود يك سال بود! چقدر مزه داد. آخر شب هم نرگس كه با اينكه هيچ حسي نسبت بهش ندارم، حالمو گرفت. تمام صحنه هاي فيلم قبلا برامون اتفاق افتاده بود. سال ۷۸، فوت بابابزرگ. گريه م گرفته بود. بعد از فيلم، هر كسي يه گوشي پيدا كرد و رفت براي مامانش زنگ زد. چقدر تو اون لحظه وقتي خودم رو جاي نرگس و نسرين مي ذاشتم، احساس بدبختي مي كردم. خدا كنه هيچ وقت براي هيچ كس چنين چيزي پيش نياد. ديروز تو شركت كلي كار داشتم... خيلي سرم شلوغ بود...
پ.ن.۱: بعد از تموم شدن ترم (۳۱ تيرماه) ذهنم درگير پايان نامه شده. با يه استادي مي خوام بردارم كه خيلي كاردرست هست، و رو يه موضعي مي خوام كار كنم كه تو ايران فكر مي كنم فقط ۱-۲ نفر روش كار كردند. خيلي كار داره، ولي وقت نمي كنم استارتش رو بزنم!!! يه مقاله اي هم هست كه با مديرگروهمون تو دانشگاه ليسانس شروع كردم كه كار كنم، و لي اون هم هنوز به هيچ جا نرسيده. اميدوارم تو اين تابستون بتونم به يه جايي برسونمشون.
پ.ن.۲: آخر هفته داريم مي ريم شمال. چقدر دلم هواي اونجا رو كرده. دارم واسش لحظه شماري مي كنم...خونه...دريا...مامان...بابا...بچه ها...هوا....بازم مامان... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت توسط آسموني |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست / هر کسی نغمه خود خواند و آهسته رود / صحنه پیوسته بجاست / خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد...
روزها از پی هم می گذرند... هر روزی که می گذرد فرصتی برای خوبتر شدن را از دست می دهیم. روزهایم را اینجا می نویسم تا یادم نرود چه فرصت هایی را از دست داده ام. یادم نرود تلاش را...کوشش را.... و رسیدن به هدف را. آرزوهایت را جایی یادداشت کن. خدا یادش نمی رود، اما تو یادت می رود چیزهایی که امروز داری آرزوهای دیروزت هستند... |
|
RSS
|